سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت پنجاه و دوم :
از حمام بیرون آمدم و به آینه نگاه کردم. مردی خسته با چشمانی قرمز. این جمله از ذهنم بیرون نمیرفت؛ او به همین راحتی رفته بود و من احمق هنوز هم به او فکر می کردم به خط خاموشش زنگ میزدم و به جای التیام داشتم چکار میکردم؟داشتم برای یک شام اجباری آماده میشدم با روی اعصابترین آدم دنیا، به خدا که این خود خودکشی بود.
«حق نداری بگی نه.»
پوزخندی زدم. انگار گزینهی دیگری هم داشتم. رفتن به
لطفا صبر کنید...
