پارت پنجاه و دوم :

از حمام بیرون آمدم و به آینه نگاه کردم. مردی خسته با چشمانی قرمز. این جمله از ذهنم بیرون نمی‌رفت؛ او به همین راحتی رفته بود و من احمق هنوز هم به او فکر می کردم به خط خاموشش زنگ میزدم و به جای التیام داشتم چکار می‌کردم؟داشتم برای یک شام اجباری آماده می‌شدم با روی اعصاب‌ترین آدم دنیا، به خدا که این خود خودکشی بود.
«حق نداری بگی نه.»
پوزخندی زدم. انگار گزینه‌ی دیگری هم داشتم. رفتن به

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!