پارت چهل و چهارم :

کلمه‌ی «مهسا» از دهان بی‌خبر مادرم، مثل یک گلوله بود. دیگر نه طعمه بودم، نه راننده، نه مردی که می‌خواهد انتقام بگیرد. فقط پسری بودم که مادرش داشت دنبال همسر مرده‌اش می‌گشت.
به دیوار تکیه دادم و سُر خوردم. روی زمین سرد راهرو نشستم. سرم را بین زانوهایم گذاشتم و شانه‌هایم، بی‌صدا، از هق‌هقی که نمی‌توانست بیرون بیاید، لرزید.
صدای پدرم را شنیدم که با عجله و بغضی خفه، سعی داشت مادر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!