سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت چهل و چهارم :
کلمهی «مهسا» از دهان بیخبر مادرم، مثل یک گلوله بود. دیگر نه طعمه بودم، نه راننده، نه مردی که میخواهد انتقام بگیرد. فقط پسری بودم که مادرش داشت دنبال همسر مردهاش میگشت.
به دیوار تکیه دادم و سُر خوردم. روی زمین سرد راهرو نشستم. سرم را بین زانوهایم گذاشتم و شانههایم، بیصدا، از هقهقی که نمیتوانست بیرون بیاید، لرزید.
صدای پدرم را شنیدم که با عجله و بغضی خفه، سعی داشت مادر
لطفا صبر کنید...
