سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت پنجاه و هشتم :
«اون مرده.»
«واقعاً؟» لبخند محوی زد. «اون مردی که شب ساعت سه صبح از خونهش فرار میکنه چون داره دیوونه میشه، یا مردی که ساعت شیش صبح برای وکیلش کلهپاچه میخره، به نظر من نمرده. فقط... راهشو گم کرده.»
به پیست خالی اشاره کرد. « تو فقط یه شوهر عزادار نیستی. تو قبل از همهی اینا، یه آدم دیگه بودی. یه آدمی که یه چیزی رو وحشتناک دوست داشت.»
«اینجا دیگه چیزی برای من نیست.»
«مطمئنی
لطفا صبر کنید...
