پارت پنجاه و هشتم :

«اون مرده.»
«واقعاً؟» لبخند محوی زد. «اون مردی که شب ساعت سه صبح از خونه‌ش فرار می‌کنه چون داره دیوونه می‌شه، یا مردی که ساعت شیش صبح برای وکیلش کله‌پاچه می‌خره، به نظر من نمرده. فقط... راهشو گم کرده.»
به پیست خالی اشاره کرد. « تو فقط یه شوهر عزادار نیستی. تو قبل از همه‌ی اینا، یه آدم دیگه بودی. یه آدمی که یه چیزی رو وحشتناک دوست داشت.»
«اینجا دیگه چیزی برای من نیست.»
«مطمئنی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!