سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت چهل و هفتم :
«و چی؟»
کیفش را باز کرد و یک دفترچهی کوچک یادداشت بیرون آورد.
«و داره کارهای عجیبغریب میکنه. مسیرهایی رو میره که من ازش نخواستم. ساعتها یه گوشه پارک میکنه و فقط به یه نقطه زل میزنه. و دیشب...»
دفترچه را باز کرد. «دیشب، منو رسوند خونه. اما خودش نرفت. تا ساعت سه صبح، همون تاکسی زرد لعنتیش، اون طرف خیابون، تو تاریکی پارک بود. فقط نشسته بود و به برج نگاه میکرد.»
الینا سر
لطفا صبر کنید...
