سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت چهل و نهم :
راننده با ناباوری، میکروفونِ سیاهِ بلندگو را که سیمش از پنجره آویزان بود، به دست الینا داد.
من، امیر کاویان، سرگرد آگاهی، در ماشینم میخکوب شده بودم. داشتم از خنده و وحشت منفجر میشدم.
الینا دکمهی میکروفون را فشار داد. صدای سوتِ ناهنجارِ فیدبک، در سکوت ظهر آن کوچه پیچید.
«آقااااای کمالی!»
صدای الینا، که حالا هزار برابر تقویت شده بود، مثل صدای خدا در کوچه غرید. «میدونم خو
لطفا صبر کنید...
