پارت چهل و نهم :

راننده با ناباوری، میکروفونِ سیاهِ بلندگو را که سیمش از پنجره آویزان بود، به دست الینا داد.
من، امیر کاویان، سرگرد آگاهی، در ماشینم میخکوب شده بودم. داشتم از خنده و وحشت منفجر می‌شدم.
الینا دکمه‌ی میکروفون را فشار داد. صدای سوتِ ناهنجارِ فیدبک، در سکوت ظهر آن کوچه پیچید.
«آقااااای کمالی!»
صدای الینا، که حالا هزار برابر تقویت شده بود، مثل صدای خدا در کوچه غرید. «می‌دونم خو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!