پارت شصت :

و من... من طعمه‌ای بودم که در خانه‌اش منتظر مرگ نشسته بود.
وقتی به آپارتمانم رسیدم، قفل غول‌پیکر جدید را باز کردم. سکوت و بوی ماندگی خانه مثل سیلی به صورتم خورد. اما این بار، آن سکوت، آنقدرها هم خفه‌کننده نبود.
چشمم به آشپزخانه افتاد.
صدای «کلانک» قفل غول‌پیکر در سکوت راهرو پیچید. در را باز کردم. همان هوای مانده، همان سکوت مقبره، مثل سیلی به صورتم خورد. اما چیزی فرق کرده بود. آن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!