سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت شصت :
و من... من طعمهای بودم که در خانهاش منتظر مرگ نشسته بود.
وقتی به آپارتمانم رسیدم، قفل غولپیکر جدید را باز کردم. سکوت و بوی ماندگی خانه مثل سیلی به صورتم خورد. اما این بار، آن سکوت، آنقدرها هم خفهکننده نبود.
چشمم به آشپزخانه افتاد.
صدای «کلانک» قفل غولپیکر در سکوت راهرو پیچید. در را باز کردم. همان هوای مانده، همان سکوت مقبره، مثل سیلی به صورتم خورد. اما چیزی فرق کرده بود. آن
لطفا صبر کنید...
