سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت پنجاه و ششم :
در را دوباره قفل کردم. همان قفل غولپیکری که حالا میدانستم یک شوخی بیمعنی بیشتر نبوده. پس تمام آن حس تنهایی، آن انزوای مطلق، فقط یک توهم بود. من در مرکز یک صحنهی نمایش بزرگ قرار داشتم و قاتل واقعا یک شبح بود.به خاطر این شبح خیلی اتفاقها افتاده بود، آخرینش اینکه احتمالا کلا تیم حفاظت از من توبیخ میشدند. چشمان عصبی کاویان که این قضیه را داد میزد.بسیار باهوش بود. از یک خرید قف
لطفا صبر کنید...
