سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت پنجاه و نهم :
در را باز کردم و از آن قفسهی فلزی داغ بیرون لغزیدم. پاهایم سست بود.
الینا همانجا ایستاده بود، کنار تاکسی زرد من، با دستهایی که در جیب مانتویش فرو کرده بود و لبخندی که دیگر شیطنتآمیز نبود؛ یک لبخند گرم و رضایتمندانه بود.
«خب،» گفت. «مثل اینکه هنوز یادت نرفته.»
نتوانستم حرف بزنم. فقط سرم را تکان دادم و به ماشینی که حالا در سکوت، تیکتیک میکرد، نگاه کردم.
الینا نگاهش را ا
لطفا صبر کنید...
