پارت پنجاه و نهم :

در را باز کردم و از آن قفسه‌ی فلزی داغ بیرون لغزیدم. پاهایم سست بود.
الینا همانجا ایستاده بود، کنار تاکسی زرد من، با دست‌هایی که در جیب مانتویش فرو کرده بود و لبخندی که دیگر شیطنت‌آمیز نبود؛ یک لبخند گرم و رضایتمندانه بود.
«خب،» گفت. «مثل اینکه هنوز یادت نرفته.»
نتوانستم حرف بزنم. فقط سرم را تکان دادم و به ماشینی که حالا در سکوت، تیک‌تیک می‌کرد، نگاه کردم.
الینا نگاهش را ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!