سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت چهل و یک :
از آن قصر شیشهای بیرون زدم و به مقبرهی خودم برگشتم. سکوت خانه، بعد از آن چند دقیقه گفتگوی کوتاه، حالا سنگینتر و خفهکنندهتر بود. دیگر نمیتوانستم روی مبل بنشینم.
کشیدهشدم به سمت اتاق خواب. در کمد لباسها را باز کردم.
بوی او، بوی مهسا، هنوز آنجا بود. قویتر از عطری که روی شال گردنش مانده بود. دست لرزانم جلو رفت و پیراهن خانگیای را که دوست داشت، بیرون کشیدم. بعد یکی دیگر. و
لطفا صبر کنید...
