سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت پنجاه و سوم :
نگاهم را دزدیدم. «روز سختی بود.»
«برای منم بود.» مکث کرد. «ولی تو... یه جور دیگهای بههم ریختهای. ربطی به اون کلاهبردار نداره، نه؟»
«ربطی به شما نداره.»
حرفم آنقدر سرد و تیز بود که خودش هم جا خورد. اما الینا عقب نکشید.
«شاید.» فنجان آبش را برداشت. «ولی وقتی یه نفر جون منو نجات میده... و بعدش شبیه آدمی میشه که میخواد خودشو از پل بندازه پایین... یه کم به من ربط پیدا میکنه.»
لطفا صبر کنید...
