سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت پنجاه و هفتم :
گوشیام را برداشتم و برای اولین بار بعد از مرگ مهسا، آلارم صبحگاهیام را تنظیم کردم. نه برای رفتن به بهشت زهرا، نه برای کار با تاکسی.
برای خریدن کلهپاچه.
آلارم گوشی، مثل صدای زنگ خطر، سکوت خانهام را درید. ساعت شش صبح بود.
چشمهایم را به سختی باز کردم. هنوز روی مبل بودم، کنار کاسهی خالی سوپ بدمزهی الینا. خوابم نبرده بود. تمام شب را به قفل جدید در و حرفهای کاویانی فکر کرده
لطفا صبر کنید...
