پارت پنجاه و هفتم :

گوشی‌ام را برداشتم و برای اولین بار بعد از مرگ مهسا، آلارم صبحگاهی‌ام را تنظیم کردم. نه برای رفتن به بهشت زهرا، نه برای کار با تاکسی.
برای خریدن کله‌پاچه.
آلارم گوشی، مثل صدای زنگ خطر، سکوت خانه‌ام را درید. ساعت شش صبح بود.
چشم‌هایم را به سختی باز کردم. هنوز روی مبل بودم، کنار کاسه‌ی خالی سوپ بدمزه‌ی الینا. خوابم نبرده بود. تمام شب را به قفل جدید در و حرف‌های کاویانی فکر کرده

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!