پارت پنجاه و چهارم :

دیگر نتوانستم تحمل کنم.
یک خنده‌ی کوتاه، خفه و خشک، از سینه‌ام بیرون پرید. شبیه صدای سرفه بود، اما خنده بود. اولین خنده‌ی واقعی در ماه‌ها.
الینا لبخندی پیروزمندانه زد.
«ببین؟ منطق.»
استیکش را برداشت. «ما هر دو کارمون رو دوست داریم منطق اینه»
حق با او بود. این زن دیوانه بود. و شاید این، تنها چیزی بود که امشب می‌توانست مرا از آن چاه بیرون بکشد.
من هم یک تکه از استیکم را

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!