سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت پنجاه و چهارم :
دیگر نتوانستم تحمل کنم.
یک خندهی کوتاه، خفه و خشک، از سینهام بیرون پرید. شبیه صدای سرفه بود، اما خنده بود. اولین خندهی واقعی در ماهها.
الینا لبخندی پیروزمندانه زد.
«ببین؟ منطق.»
استیکش را برداشت. «ما هر دو کارمون رو دوست داریم منطق اینه»
حق با او بود. این زن دیوانه بود. و شاید این، تنها چیزی بود که امشب میتوانست مرا از آن چاه بیرون بکشد.
من هم یک تکه از استیکم را
لطفا صبر کنید...
