لیست کلیه پارتهای رمان شدو : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 125
-
رمان شدو - پارت 61
- خواهش میکنم... منم ازت ممنونم؛ از صدقه سر کارایی که کردی و زحماتی که کشیدی، حال و احوال دیانا خیلی بهتر شده خداروشکر... اصلا خواستم با شما حرف بزنم که واسه همین موضوع ازت تشکر کنم... و اگر بشه یه چیز دیگه هم بخوام! زمزمهی پر تردید «خواهش میکنم وظیفمه...جانم؟» او را که شنید، نفسی گرفت و ادامه ...
بروزرسانی در : ۷۰۶ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 62
- ولی چشمات گریهای شدن... خندهای ناخودآگاه روی لب ساحل آمد و بیاراده دختری را که یادگار دریا بود در آغوش کشید و فشردش. - آخ من قربون تو برم... چشم گریهای دیگه چیه شیرین زبون؟ به اعجاز حضور او آرام شد و لبخندش به لب دختر هم سرایت کرد. - نمیدونم، ولی یه جوری که چشما خیس میشه... آدم بزرگا ا...
بروزرسانی در : ۷۰۶ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 63
رودابه با خنده سر جنباند و تائیدش کرد: - آخ دقیقا یادمه! من اون موقع هفت سالم بود؛ ولی کامل یادمه کیوان چه پوستی از همه کند که الا و بلا من میخوام با دختر فریبا خانم محرم بشم... میگفت تو گردانمون یه عالمه تازه داماد داریم، منم یکی از اونا... انقدر گفت و تو نامههاش و تلفنها سراغ تو رو گرفت که و...
بروزرسانی در : ۷۰۶ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 64
با مهربانیای که به غایت حقیقی بود، زن را در آغوش کشید و بیاعتنا به تردیدی که همیشه ته دلش بود، زمزمه کرد: - آروم باش قربونت برم... چشم زن اینبار از حسرتی که به قاعدهی چهار سال پسرکش را آزرده بود پر شد. - اتاقشو دیدی؟ میدونی چرا درشو همیشه قفل میکنه و نمیذاره کسی بره توش؟ چون سر تاسر عکسای ...
بروزرسانی در : ۶۹۷ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 65
زن پر عجز نالید: - داره.. داشت اطلاعات تپشم به وکیل میداد برای اپلای تحصیلی. جدا از اون کیارزم دنبال... دنبال قوانین تغییر دین بود! رودابه هیستریک از جا برخواست و با چشمهایی گشاد شده فریاد زد: - چی؟ چه غلطی میخواد بکنه؟ زن هم به تبع او ایستاد و انگشت لرزانش را به نشانهی سکوت مقابل لب آورد: ...
بروزرسانی در : ۶۹۷ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 66
دختر صادقانه شانه بالا انداخت و تردیدی که همیشه از این داستان ته دلش بود، روی زبان آورد: - نمیدونم... هیچ فکتی براش ندارم؛ اون موقع خودمم بچه بودم و خیلی یادم نیست؛ اما احساس میکنم یه چیزی این وسط جور نیست!... حقیقتا تا الان خودمم خیلی راضی به ازدواج این دوتا نبودم، عین خودت که میگفتی تپش زن زند...
بروزرسانی در : ۶۹۷ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 67
آه پر افسوسی کشید و به یاد تمام نصیحتهایی که کرد و شنیده نشد، سری به نشانهی تاسف جنباند و ادامه داد: - البته که از حق نگذریم این بچهم حق داره! تا سیزده سالگیش که اشک میریخت برای حرف زدن و دیدن باباش، طهمورث خودشو از این بچه دریغ میکرد؛ معلومه که الان دیگه این اونا رو پس میزنه! دوست نداشت ماد...
بروزرسانی در : ۶۹۷ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 68
محض ثانیهای درنگ، سینه صاف کرد و ادامه داد: - سه نظریه علمی هم مطرح شده تو کار که اولیش در مورد سیگنالهای بیوشیمیایی هستش که میگه سلولهای بدن اهداکننده ممکنه حاوی سیگنالهای مولکولی یا پروتئینهای خاصی باشه که میتونن به همراه عضو پیوندی به بدن گیرنده منتقل بشن. این پروتئینها یا مواد شیمیای...
بروزرسانی در : ۶۹۷ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 69
با تقهای که به درب خورد، پروندهی مقابلش را بست و «بفرمایید»ی زمزمه کرد. سروان مهرو با این اجازه، دستگیره را خواباند و پس از احترام نظامی داخل شد و درب را برای ورود صابری باز گذاشت . - سلام جناب سرگرد. کیارزم اخمی که دیگر جزئی از صورتش شده بود را حفظ کرد و با صدایی که ردههایی از عصبانیت داشت ...
بروزرسانی در : ۶۸۵ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 70
کیارزم باز ابرو گره کرد و سر زیر انداخت. - چقدر دروغ میگفته این بچه!... اما در دم حرفهای علیرضا فاتح در سرش پیچید و ناخودآگاه نگاهش را بالا آورد. - ولی علیرضا، اون پسره که عاشقش بود میگفت سودا اپل واچ داشته... با چیزی هم که من از خانواده مقتول متوجه شدم اونا نه توان خرید چنین چیزی رو داشتن نه...
بروزرسانی در : ۶۸۵ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 71
به حکم ادب تقهای به درب زد و بعد با خواباندن دستگیره داخل شد. همان جایی که انتظارش را داشت دیدش، مودب و متین، نشسته روی گوشهایترین صندلی در اتاق. خوب میدانست که اگر هرجا و هروقت دیگری بود، او را چارزانو روی مبل و صندلی پیدا میکرد؛ اما دختر خوب یاد گرفته بود که باید احترام اینجایی که همه او را ...
بروزرسانی در : ۶۸۵ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 72
پر غم خندید و مقابل نگاه مردی که از این رنجش، رنجیده بود شانه بالا انداخت. - تعجب کردی نه؟ ببخشید که بهت نگفته بودم... اصلا چی باید میگفتم؟ دیگر جلوی اشک مزاحمی که میل به ترک چشمانش داشت را نگرفت و گذاشت گونهاش را تر کند. - درد دارهها... اینکه سر نخواستنت دعوا باشه درد داره!... میدونی، همیشه...
بروزرسانی در : ۶۸۵ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 73
*** - خوبی؟ تکیه از میز گرفت و به صدای گرفتهاش گوش داد. - میخوای باور کنم خوب و بدم برات فرق میکنه؟ ریز بینانه جزبهجز اتاق را کاوید و بعد آرام و بیصدا به سمت کمد کوچک باران رفت. - چیشد که حس کردی اجازه داری اینجوری باهام حرف بزنی؟ بیاعتنا به صدای خشخش دستکش پلاستیکیاش، درب چوبی کمد کو...
بروزرسانی در : ۶۸۵ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 74
لبخندی به پسرک گارسون زد و پس از رفتنش کارد و چنگال مقابلش را به دلماه داد. - نمیذارن دلی... خودت میدونی که دیدار خانواده اهدا کننده با گیرنده ممنوعه. خواست کارد و چنگال را در پیشدستی مقابلش بگذارد که رستا برای کشیدن سالاد، برداشتش. - میدونم ولی من هرجور شده باید ببینمشون... اولا باید به خودم...
بروزرسانی در : ۶۸۲ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 75
لرزان از سرمای هوایی که در این جادهی بیابانی، بیش از شهر حس میشد، قدم دیگری برداشت و از میانهی درب باز کارخانه داخل رفت. چمدان کوچکی که مملو از لباسهایش بود و به توصیهی آرش برداشته بودش، سرعتش را کم کرده بود؛ اما به هر حالی که بود خود را به سولهی بزرگی که شده بود کارخانهی سرامیک سازی رساند ...
بروزرسانی در : ۶۸۲ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 76
بدنی که بارها درهم شکسته بودش و حالا تنها ابزاری بود برای انتقام از دنیا، از تپش، و حتی از خودش. عصبی از همه و هرکس، دستانش را کمی بالاتر آورد، از روی سینهی دختر گذشت و درست جایی میان گلوی باران ایستاد. بعد تمام وزنش را روی او انداخت و همزمان با جلو و عقب کردن خودش، با تمام توان نای و گلوی دختر...
بروزرسانی در : ۶۸۲ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 77
*** سال 1401 ترس را ته وجودش احساس میکند و دلش از اضطراب پیچ میزند. قبل از آمدن هم میدانست او دراکولاست، همان قاتل شبهای تهران، اصلا برای همین آمده است؛ اما شنیدنش از زبان خود مرد حال دیگری دارد. با اینحال سعی میکند چیزی به روی خود نیاورد و مسلط زمزمه میکند: - بله میدونم تو دراکولایی... ولی د...
بروزرسانی در : ۶۸۲ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 78
فصل دوم پرونده را به دست سرباز مقابلش داد و با اخمی سنگین وارد اتاقش شد. به محض ورود، نگاه جستوجوگرش را روی مردی که پریشان و کلافه از روی صندلی بلند شده بود و با احترام «سلام» میداد، کشاند و بعد از تکان سر، بیحرف سمت میزش رفت و با آرامشی ساختگی کاپشن مخصوص اداره را دراورد و پشت صندلی انداخت. ب...
بروزرسانی در : ۶۶۳ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 79
- میگم نکن... شما حق ندارید منو اینجا نگه دارید... من ازتون شکایت میکنم. کیارزم خندهی پر غروری روی لب نشاند و خاطر جمع از درستی کارش گفت: - به عنوان قاتل سریالیای که تا این لحظه متهم به دوازده فقره قتله، زیادی امید به زندگی داری دکتر! رنگ مرد در دم پرید و بیاراده آرام شد. سکونی که برای کیار...
بروزرسانی در : ۶۶۳ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 80
- نه خب... خلاف قوانین بیمارستان بود ولی خب قرار شد که ده میلیون برای هر ترم تحصیلی بده... خوب میدانست که نه سودا چنین پولی دارد و نه این آن حقیقتی است که مرد با چنگ و دندان میخواست پنهانش کند. با این حال اشارهای نکرد و تنها سر جنباند. - باید با انبر ازت حرف بکشم ؟ کامل بگو! مرد هم سر تکان دا...
بروزرسانی در : ۶۶۳ روز پیش
