لیست کلیه پارتهای رمان شدو : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 125
-
رمان شدو - پارت 1
مقدمه: کهنه نقابی که به صورت داریم؛ از موجودی دیوسیرت، انسانی مدرن و متمدن ساخته است! در پشت این نقاب؛ سایهای دهشتناک قرار دارد که اگر روزی رخ بنماید؛ از پزشکی نجاتبخش؛ گرگی درندهخو، از وکیلی بلند پایه؛ روباهی مکار و از پلیسی پاسبان؛ کفتاری غارتگر میسازد... پس آدمیزاد، نقاب خود را دودستی ن...
بروزرسانی در : ۷۹۳ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 2
سال ۱۴۰۰ گره ابروهایش را کورتر کرد و کمحوصله غرید: - صدبار پرسیدید، صد و یکبار جواب دادم! من نه فاحشهم، نه روسپی، نه خلافکار و نه هر چی که شما فکر میکنید! جناب سروان همجنسش، نگاه عصبی و پر تحقیری روی مانتو کتیِ مماس با کمربند و شلوار زاپدار و پاشنه ده سانتی وِرنیاش گرداند و سری به نشانهی تا...
بروزرسانی در : ۷۹۳ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 3
شمارهاش را حفظ شده بود! اصلا انگار باید حفظ میشد. همان بار اول که با دستفروشهای سر چهارراه گرفته بودنش و دختر از ترس به پهنای صورت اشک میریخت و چهارستون بدنش میلرزید؛ اما نمیگذاشتند سراغ گوشیاش برود، همان وقت که به سان امروز، لیست عزیزانش را بالا و پایین کرد و کسی را نیافت، همان روز که اسم و ...
بروزرسانی در : ۷۹۳ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 4
- مرسی که اومدی کمکم، واقعا نمیدونم چطور ازت تشکر کنم؛ ولی نگو که نباید میرفتم... من مجبور بودم کیارزم، بحث درسمه، درسی که دوسش ... به وضوح داشت بهانه میآورد و فهم این برای مردی که سالیان سال بود هر حرکت او را از بَر بود، کاری نداشت. پس میان حرفش آمد و با خشمی از سر تشویش گفت: - چه درسی؟ درسی ...
بروزرسانی در : ۷۹۳ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 5
- بی من نرو تپش... من که برای کارات "نه" نمیارم؛ بهم بگو! به سان همیشه جدی و محکم حرف زده بود. حامی و مطمئن؛ اما بی حس! و چقدر دل کوچک تپش از این بی حسی ها یخ کرده بود و ترک خورده بود... حالا اما مدتها بود که دیگر عادت کرده بود. پس تنها لبخند زد و شیطان گفت: - "نه" نمیاری؛ اما کم هم انرژی نمی...
بروزرسانی در : ۷۹۳ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 6
با لرزش موبایل در دستش نگاه زیر انداخت و همزمان که شمارهی آشنا را میخواند پاسخ داد: - مگه تو این چندسال که کنارم کشیدی چیزی بهشون گفتم؟ زمزمهی «میگفتی که کنارت نمیکشیدم!» کیارزمی که با این معاملهی تهاتر تنها میخواست خیال دختر را راحت کند، به گوش تپش نرسید و او بیمعطلی تماس را وصل کرد. - به...
بروزرسانی در : ۷۸۸ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 7
خون خونش را میخورد و از ته دل دوست داشت بگوید« وقتی جلو من با اون حرومزاده حرف میزنی، دیگه نمیشه سرک کشیدن تو زندگیت» اما از ترس اینکه نکند دیگر مقابلش راحت نباشد لب بست و تنها نفس بیرون داد. نفسی که صدای بلندش به تپش فهماند چقدر کلافه است و دختر به اجبار حسی درونی باز به حرف آمد. - ببخشید! بز...
بروزرسانی در : ۷۸۸ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 8
*** - دِلماه؟ سریع دستش را روی گوشش گذاشت و از ته دل خندید: - آروم مقداد... به خدا دیگه میشنوم! دست خودش نبود! در این دو سال عادت کرده بود بلندبلند با او صحبت کند و حالا ترک این عادت سخت بود. پس دوباره شرمزده خندید و سمت زن رفت. - آخ ببخشید! یادم میره به خدا... دختر از پشتِ بوم بزرگ نقاشی ب...
بروزرسانی در : ۷۸۸ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 9
مقداد چشمکی زد و دلبرانه زمزمه کرد: - بله میدونم، حواسم بهت بود! دلبریاش لبخند دلماه را عمیقتر کرد و دختر در همان حین که پاکتها را باز دست مقداد میداد تا روپوش نقاشیاش را دربیاورد، زمزمه کرد: - برو لباساتو عوض کن که بیام ناهار رو بندازم جنابِ حواس جمع! مرد هم سری جنباند و بیحرف به سمت پذی...
بروزرسانی در : ۷۸۸ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 10
یک «دوستت دارم» پدرانه یا «قربانت برم» مادرانه مانده بود، برطرف کرده بود و تپش عجیب وابسته و دلبستهی این مرد بود! - سکوتتم پر مغز و پرحرفه خانمِ اقیانوس! طعنه به چشمهایی زده بود که باز تلقِ نازکِ آبی رنگ، قاب گرفته بودشان و آرش خرسند از این اصرار به زیباتر شدن، در مسیر هدف خود گام برمیداشت. ت...
بروزرسانی در : ۷۸۸ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 11
دوباره سراغ چیزی رفته بودند که در این پنج ماه دوستی اصلیترین ابهام طپش بود. - حالا تو هی میگی؛ ولی من واقعا نمیفهمتت! به خدا من جای تو بودم گوشه به گوشهی اینستا رو از عکس و فیلمام پر میکردم... اصلا چجوری بدون اینستاگرام زندگی میکنی؟ چجوری حتی یه عکس نمیندازی و چطور... - آروم باش دختر! به ...
بروزرسانی در : ۷۸۲ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 12
قهقهی کوتاه دختر بود و چشمان مشتاق بچهها. - دو ساعته واسه چهارتا پیتزا معرکه گرفتی و ذوق میکنی؟ حالا هرکی ندونه فکر میکنه آرش بهتون گشنگی میده! فرهاد که هیکلش از بقیهی بچهها ورزیدهتر بود و به واسطهی همین تن تنومند، بیش از بقیه مورد توجه آرش قرار میگرفت، به جای عطا پاسخ داد: - نه گشنگی ن...
بروزرسانی در : ۷۸۲ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 13
نگاه دختر که به صورت نقاب دار آرش افتاد، باز لبخندش شیطان شد و طاقت طاق شده، پس از چند ماه کنایه زده: - یعنی خود وزیر بهداشتم بیخیال ماسکای ماماندوزش شده؛ ولی تو باز میزنی... کرونا رسماً بیاد بگه من غلط کردم و استعفا دادم بیخیال میشی؟ از شیرین زبانیهای دختر، لبخندی روی لب آرش نشست. یا شاید هم...
بروزرسانی در : ۷۸۲ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 14
چشمش که به باران خورد باز لبخندش جمع شد و هراسان از وحشتی بیدلیل یکه خورده صاف ایستاد و بیفکر گفت: - تو اینجا چیکار میکنی؟ - باید از تو اجازه میگرفتم؟ صدایش هم سرد بود و خشک. به راستی این دختر تجلی عینی کوهستان بهمن زده و یخ بستهی سیبری و وارث بیروحیِ درهِ مرگِ موهاوی بود! تپش اما خیلی ز...
بروزرسانی در : ۷۸۲ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 15
در میان خانهی بزرگ اما قدیمی تاجدارها، ایران از روی صندلی برخواست و فرد مقابل درب اشپزخانه را مخاطب قرار داد. - گفت رفته مهرمانا... دیدی بیخود نگران بودی. کیارزم خط میان ابرو را غلیظتر کرد و لب زد: - نگران نبودم؛ ولی شما بهش بگید یکم رفت و اومدشو کم کنه... شهر امن نیست. -« برای دخترِ خاندا...
بروزرسانی در : ۷۸۲ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 16
*** با جهش ناگهانی بزاق به ته حلقش، چشم گشود و بیقرار دست روی قفسهی سینه گذاشت و محکم و کوبنده سرفه کرد. راه نفسش که کم و بیش باز شد، دست سمت پاتختی دراز کرد و لیوان آبی را که پیش از خوابیدن بالای سرش گذاشته بود، لاجرعه سر کشید. کمی که آرام شد، دوباره روی تخت خوابید و با نفس عمیقی چشم بست؛ ا...
بروزرسانی در : ۷۷۵ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 17
همین تلنگر کافی بود تا اشکی را که با هزار مکافات نگه داشته بود، شُره کند و صدایی را که به قاعدهی چهار بوق، صاف کرده بود، بگیرد. - دلم براشون... تنگ شده. هقهق آخر جمله دست خودش نبود، وگرنه دوست نداشت حتی به اندازهی یک دل زدن هم ذهن مقداد را درگیر کند. - الهی بمیرم... دلماه، عشقم، خانومم، ترو...
بروزرسانی در : ۷۷۵ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 18
*** - اسم؟ - اصغر. - من امیر. فامیلی هم من امیری تو لابد اصغری. - شهر؟ - اصغر سیتی! ریز خندید و آرام به بازوی تپش کوبید. - مرض! رنگ؟ - اصغری کمرنگ. - ماشین؟ صدایِ نفسیِ تپش هم از خنده لرزید. - اصغرز کار. - « درست میگم خانم آفرین؟» با صدای استاد، سریع برگهی اسم و فامیل را میان کلاسور...
بروزرسانی در : ۷۷۵ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 19
تلفنش را که روی میز گذاشت، صدای طاها را شنید. - باز چیکار کرده؟ سر بلند کرد و برای گرفتن برگهای که طاها سمتش گرفته بود دست جلو برد. - از کلاس اخراج شده... من بعید میدونم این بتونه لیسانسم بگیره... واقعا حیف این همه استعدادش. بعد تند؛ اما دقیق نگاه روی برگه و نوشتههای لاتینش گرداند و ادامه د...
بروزرسانی در : ۷۷۵ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 20
*** از اتاق پرو بیرون آمد و شلوار بگی را که پاهای نسبتاً تپلش را به خوبی پنهان میکرد، دست دختر فروشنده داد و لبخندی سرسری زد: - اینم بذارید لطفا. "چشم" آرام و ضعیف دختر زیر ماسکش گم شد و تپش بیتوجه به او سمت آرشی که عصبی تکست مینوشت رفت. آنقدر غرق صفحهی موبایلش بود که دختر مطمئن از دیده نشد...
بروزرسانی در : ۷۷۵ روز پیش
