شدو به قلم ملیکا کمانی
پارت هفتاد و دوم :
پر غم خندید و مقابل نگاه مردی که از این رنجش، رنجیده بود شانه بالا انداخت.
- تعجب کردی نه؟ ببخشید که بهت نگفته بودم... اصلا چی باید میگفتم؟
دیگر جلوی اشک مزاحمی که میل به ترک چشمانش داشت را نگرفت و گذاشت گونهاش را تر کند.
- درد دارهها... اینکه سر نخواستنت دعوا باشه درد داره!... میدونی، همیشه به ترمه حسودیم میشد که ده سال بیشتر از من مامان و بابا داشت! ولی هیچکدوم منو نخواستن... با
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من ملیکا کمانی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.
فخری
0شما یک نویسنده بی همتایی واقعا قلمت بی نظیره عالی بود امیدوارم تو همه مراحل زندگیت موفق باشی گلم🙏❤️❤️❤️❤️❤️
۵ ماه پیشمبین
0دیالوگا صحنه ها روابط همه چیز شاهکاررر چه میکنی با ما نویسنده
۶ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
قربون شما برم خب عزیزکم❤
۶ ماه پیشآذر
2قلمت عالیه دخترررررر خیلی قشنگ می نویسی:))) بعضی جاها که من اصلا متوجه نمیشم از درک من بالاست...
۲ سال پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
اخ من دور شما بگردم خب🥹❤️ شما عزیزدل منی منت میذارید سرم میخونید🥹🌸🩷
۲ سال پیشساره
3بدترین درد وقتیه که لبخند میزنى تا جلوى ریختن اشکات رو بگیرى!
۲ سال پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
چه حق بود🥲
۲ سال پیشآیرین
1وای این دوتاچه قدشیرینن😍
۲ سال پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
شیرین شمایی عروووسک😍
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

الناز
0کیا منو نمیگیریییی بور و ماستی درست قیافت زمخته درست ولی مرد عملی این عملا رو تا آخر عمرت ترک نکن مرررد😭😭