شدو به قلم ملیکا کمانی
پارت شصت و دوم :
- ولی چشمات گریهای شدن...
خندهای ناخودآگاه روی لب ساحل آمد و بیاراده دختری را که یادگار دریا بود در آغوش کشید و فشردش.
- آخ من قربون تو برم... چشم گریهای دیگه چیه شیرین زبون؟
به اعجاز حضور او آرام شد و لبخندش به لب دختر هم سرایت کرد.
- نمیدونم، ولی یه جوری که چشما خیس میشه... آدم بزرگا اینجورین... گریه نمیکنن ولی گریه میکنن!... عمو امین هم همینجوری بود... میگفت مردا گریه نمیکن
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من ملیکا کمانی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.
لطفا صبر کنید...

فخری
0ملیکا جون خسته نباشی گلم عالی بود. من که عاشق این رمان شدم به دوستانم پیشنهاد میکنم حتما این این رمان بخونن که ضرر می کنن قلمت عالیه امیدوارم موفق باشی عزیزم💚🍀💚🍀💚🍀