دوست داشتی؟
رمان دانلود رمان عاشقانه شدو از ملیکا کمانی در دنیای رمان

رمان شدو

  • زبان فارسی
  • 258.2K 👁
  • 1.4K ❤️
  • 3.8K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه شدو

تو برای رهایی خود کبریتی نیم‌سوز در جنگل انداختی؛ فارغ از اینکه حریقی ویرانگر به جان درختزارِ سبز افتاد! تو با خودخواهی قلب عاشقی را شکستی؛ فارغ از اینکه دیوی ددمنش در جامعه رها شد! تو به نیت نجات به سوی آغوش دیگری دویدی؛ فارغ از اینکه سرتاسر راهت چاه مرگ بود و تو محکوم به سقوط! سالها پیش زنی از جنس تو، عشق پاکی را نادیده گرفت و حمید نیازی را محکوم به جنونی ابدی کرد! سالها پیش زنی از جنس تو، برای اسکانس‌های سبز معشوقه‌ی دیگری شد و مرد سودازده‌ای را تبدیل به مجنون کرد! سالها پیش زنی از جنس تو، مردی را کُشت و مرد هم تن به تن، زنان را به نیت بازستاندن حقش به خون کشید! آری زنی از جنس تو؛ زنی از جنس تو مردی را به جانِ همجنس تو انداخت؛ و شاید؛ جانِ بعدی خودِ تو باشی...!

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
کهنه نقابی که به صورت داریم؛ از موجودی دیوسیرت، انسانی مدرن و متمدن ساخته است!
در پشت این نقاب؛ سایه‌ای دهشتناک قرار دارد که اگر روزی رخ بنماید؛ از پزشکی نجات‌بخش؛ گرگی درنده‌خو، از وکیلی بلند پایه؛ روباهی مکار و از پلیسی پاسبان؛ کفتاری غارتگر میسازد...
پس آدمیزاد، نقاب خود را دودستی نگهدار زیرا که آن سایه‌ی شوم، آن شَدویِ نحس و آن سگ سیاه، تنها منتظر روزنه‌ای کوچک برای رخ‌نمایی و تاخت است...!
پیش‌فصل
- یک ساعت و ده دقیقه از لحظه‌ی مرگم می‌گذره!
پنجه‌ی قوی زمانه راه نفسش را بند آورده بود و ماهیچه‌ی سرکش میان سینه‌اش با عجیب‌ترین حالت ممکن به تب و تاب افتاده بود.
قطرات درشت عرق سرد، راه خود را روی تیغه‌ی کمرش گرفته بودند و مرد، منکرانه سعی داشت ارتعاش دستانش را با فشردن انگشتانش متوقف کند.
- میشه چهار هزار و دویست ثانیه!
بی‌توجه به تمام این پارامترهایی که گواه بدحالی‌اش را میدادند، مشتش را روی تشک تخت گذاشت، دستش را ستون بدن کرد و تنش را روی تن ظریف جانش کشید؛ سپس با زمرد‌های تب‌دارش صورت مهتابی و چشمان نیم‌باز مهشید را کاوید و بی‌اختیار روی لبان رنگ پریده‌ی زن متوقف شد.
حالا تب چشمانش تندتر شده بود، به طوری که حرارتش کاسه‌ی چشم خودش را هم می‌سوزاند! به راستی این تب چه بود؟ عشق بود یا نفرت؟ هوس یا حب؟ چرا هنوز عاشقش بود؟
- تو منو کشتی!
خیره به تن نیم‌برهنه‌ی مهشید مانده بود و مثل هروقت دیگری جزبه‌جز تن دلدار را با طمانینه از نظر گذراند؛ حقا که هنوز هم قرمز به تن نحفیش می‌آمد؛ حتی اگر این قرمزی، آن لباس شب زیبا‌یش نباشد!
- تو جونمو گرفتی!
صدای پچ‌پچک “مرگ” را کنار گوشش می‌شنید، حتی نفس شوم “نیستی” را هم مماس صورتش حس می‌کرد؛ اما چه میشد کرد که باید حرف‌هایش را به گوش این زیبای خفته می‌رساند!
- چطور دلت اومد مهشید؟!
بی‌اختیار خود را سمت سرشانه‌ی عریان زن کشید و خواست به عادت چند سال گذشته لب روی استخوان ترقوه‌اش مهر کند؛ اما در ثانیه‌ی آخر، با جان‌ گرفتن تصوری از زنش در آن خانه‌ی خالی، منصرف شد و همزمان که گره بین ابروهایش را کورتر می‌کرد، خود را عقب کشید:
- نه! من جنس دست دوم دوست ندارم!
نه! نمیشد! حمید نمی‌توانست چیزی را که مال اوست با کس دیگری تقسیم کند، من جمله اگر آن چیز، مهشید باشد!
مهشیدی که حمید، روزی روی همین تخت زیر گوشش نجوا کرد:« اگه می‌خوای مال من بشی باید تک‌پر خودم بمونی؛ اما اگه فکر می‌کنی از پسش برنمیای و نمی‌تونی تا ابد متعهد به من و قلبم باشی، قبل اینکه سندتو بزنم به نام دلم، از زندگیم برو بیرون؛ چون اگه روزی بفهمم کنار اسمم، اسم دیگه‌ای رو آوردی، کاری میکنم کارستون!»
لبخندزنان کارستان مقابلش را از نظر گذراند و سنگدلانه نوک انگشت سبابه‌اش را روی زخم بالای سینه‌ی دختر کشید:
- خودت خواستی مهشید! من دوست داشتم، ولی تو نخواستی... تو نذاشتی!
انگشتش را تا جناغ سینه‌ی دلبر پایین کشید و همزمان با لمس مایه‌ی لزج دور زخمش ادامه داد:
- ازم فرار کردی! چرا مهشید؟ چون من انتخاب بابات بودم و اون عوضی عشقت؟ چون اون لعنتی هوس زودگذرت بود؟ بابا لعنتی من شوهرت بودم... این بچه‌ی تو شکمت، بچه‌مون بود...
کف دستش را روی زخم میان شکم دختر گذاشت و آرام خندید:
- دستشو گذاشته بود اینجا نه!؟ یه بار جلو خودم اینجاتو گرفت و رقصید... حکما پسرخاله‌ی دیوثت تو خونه هم همینجارو ناز کرد!
هیستریک قهقه‌ای زد و فشاری به زخم تازه لب‌گشوده، وارد کرد:
- چیشد که رفتی مهشید؟ چرا همچین غلطی کردی کثافت؟ مگه من دوست نداشتم؟ مگه عشقم نبودی؟
باد وحشیانه‌ای که درب پنجره ‌را به چهارچوب آهنی‌اش کوباند؛ شلاقی روی تن لاجان مهشید شد و زیر پوست مرد پیچید:
- دوستت داشتم ولی تو هیچوقت نفهمیدی...یادته بهم میگفتی هیچ عشقی عشق اول نمیشه؟ من خر بودم که نفهمیدم آره؟
صدای خنده‌ی رعب‌آورش لرز به تن دیوار‌های رنگ پریده‌ی اتاق انداخت:
- آره دیگه حق داشتی، من خر بودم؛ یه خر که هیچی برای از دست دادن نداشت... هیچی جز تو!
دستش را روی تنه‌ی چوبی چاقو کشید و با لبخند بزرگی که روی لبانش نشاند، دندان‌های تمیزش را به نمایش گذاشت:
- ولی تو رو هم از دست داد! دقیقا یک ساعت و سیزده دقیقه‌ی قبل... چرابهش زنگ زدی؟ چرا یک سال باهاش در ارتباط بودی؟ چرا من خر نفهمیدم؟! نباید اینکارو میکردی مهشید! نباید تنها چیز ارزشمند یه گدا رو ازش می‌گرفتی!
با یادآوری چند ساعت پیش که آمد و دید عشق بچه هم نتوانسته جلوی مهشید را بگیرد و دختر با وجود تمام آن تعهدها از خانه فرار کرده و بعد هم فهمید که هم‌خانه‌ی پسرخاله‌اش شده است؛ لبخند از لب برد و در همان‌ حین که دستش را دور تنه‌ی چاقو قرص می‌کرد، لب زد:
- اما من نذاشتم آخرین داراییم از دست بره.. یعنی نتونستم، چون تو مال من بودی! مال خودِ خود من؛ نه هیچکس دیگه‌ای!
همزمان با پیچیدن صدای زنگ تلفن در گوشش، چاقو را که جایی میان پهلوی دخترک را به عنوان ششمین هدف دریده بود، بیرون کشید. صدای پاره شدن ماهیچه‌ها و بریده شدن عضلات مهشید لبخند به لبش آورد و نگاه حیرانش را بندِ تن چاک‌چاک او کرد. تندیس بی‌نقصی که روزی تمام دختران حسرتش را می‌خوردند؛ حالا پس از ساعت‌ها شکنجه حتی یک جای سالم‌ هم نداشت و در جای‌جای آن رد دیوانگی این مرد دیده میشد:
- من دوست داشتم مهشید... ولی تو نخواستی.. چرا نخواستی؟
تلفن که روی پیغامگیر رفت، او هم از جا برخواست.
« حمید؟ کجایی مادر؟ مادر اون بچه دستت امانته‌ها! غلط کرد حمیدجون به جوونیش رحم کن... حمید منو و اقاش داریم میایم... تروخدا بلایی سرش نیاریا... الهی فدای قدت بشم»
زن با گریه و لابه التماس میکرد و حمید هیستریک میخندید... مگر کسی به جوانی او رحم کرده بود؟ نه! پس کارد را بالا آورد و همزمان با فریاد «خفه‌شو» خط عمیق و برشی ژرف را از این گوش تا آن گوش دختر کشید..!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من ملیکا کمانی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

نظرات رمان شدو
  • توت فرنگی🍓

    0

    شاید دیگه نخوان اینجا پارت گذاری کنن و به چاپ برسونن کتابشونو چون تو شیپور فرشته یه اطلاعیه ای گذاشته بودن که مثل اینکه دارن شدو رو کامل میکنن به هر حال تصمیم نویسنده عزیز محترمه اگر اینجا دیگه قرار نیست پارتگذاری بشه پلتفرم بزنه که متوقف شده انتشار این رمان

    ۲ هفته پیش
  • سپید

    در پارت 1250

    سلام به نظرمن شماخوانندگان قدرنشناسی هستندکه اینطوری به نویسنده بی احترامی میکنید این رمان خیلیم جذاب وزیبایی اگه جذاب نبوددم به دیقه نمیومدیدببینیدپارت گذاری شده یانه شایدنویسنده میخواسته یه اطلاعیه بده اماشمااینق نمیومدیدببینیدپارت نشناسیدمنصرف شده

    ۲ هفته پیش
  • آنا مهرآرا

    در پارت 1252

    اینجا تنها ارزش خواننده مورد تهاجم قرار گرفته خانم محترم. خواننده های رمان شدو با تمام وجودشون از قلم و صاحب قلم قدردانی کردن و البته منکر جذابیت رمان هم نشدیم. شما حمایت چشم بسته میکنید درحالی که منطقی نگاه کنیم ایشون حاضر نشدن حتی یک اطلاعیه بدن.

    ۲ هفته پیش
  • آنا مهرآرا

    در پارت 1254

    خواننده ها نزدیک دو ماه هست که منتظرن ایشون تشریف بیارن ولی حتی حاضر نشدن یک سطر مثل اطلاعیه شیپور فرشته تقدیم خواننده ها کنن. شما حق ندارید به حاضرین در این صفحه که از وقت و ذوقشون گذاشتن که پای شدو بمونن توهین کنین و اتهام قدرنشناسی بزنین.

    ۲ هفته پیش
  • آنا مهرآرا

    در پارت 1253

    شما قدیمی نیستین که اگر بودین باید میدونستین ملیکا خانم پیش از اینها در زمان پارت گذاری شرزاددر *** هم از این غیبتا داشتن.

    ۲ هفته پیش
  • راحیل

    3

    دوماه بدون پارت و حتی بدون پاسخگویی به کامنت ها و بدون دادن یک اطلاعیه کوتاه حتی چقدر یک نفر میتونه مغرور و از خود متشکر باشه واقعا هر مشکلی هم داشتین میتونستین در حد دو خط اطلاعیه بدین

    ۲ هفته پیش
  • آلما

    1

    ایشونو تو زحمت نندازین بابا. بهترین تصمیم اینه همه طرفداراشون پی ببرن ایشون چقدر بی مسئولیتن بعدشم ببینیم ایشن بدون خواننده و طرفدار، چطور نویسنده می مونن تک و تنها!

    ۲ هفته پیش
  • لیلا

    0

    ولی من واقعانی بازم منتظرم☹️☹️☹️

    ۳ هفته پیش
  • آلاله

    0

    خدایا یا من پولدار شم یا شدو پارت گذاری بشه واکنش خدا:💶💶

    ۳ هفته پیش
  • لیلا

    0

    کاش حداقل یکیشون بگیره🤣

    ۳ هفته پیش
  • مامان

    در پارت 1252

    چرابقیه رمان رانمیزاری عزیزم

    ۴ هفته پیش
  • لیلا

    3

    فکرمیکنم بهتره بزارم پارت بعدیو با بچم بخونم🥴🥴🥴

    ۱ ماه پیش
  • ساره

    4

    ینی آدم یه اطلاعیه دو خطی هم نمیتونه بده؟ ت هین تا کجا؟ یه اطلاعیه شبیه همون اطلاعیه شیپور اینجام میتونستین بزارین. انشاءالله وقتی اومدین، کل پارت های شدو رو یک جا بزارین.هر چند خیلی بعیده شما اهمیت چندانی بدین به ما.

    ۱ ماه پیش
  • سرو

    6

    سلام امیدوارم که حالتون خوب بشه و اتفاق بدی براتون نیافتاده باشه الن تقریبا ۴۰ روزه که مامنتظر پارت بعدی شماهستیم اگه مشکلی هست خوب مثل باقی نویسنده ها بهمون بگید ماهاهم اونقدر شعور و درک داریم که درکتون کنیم و منتظر بمونیم اما اینجوری واقعا به شعور مخاطبتون توهین میکنید

    ۱ ماه پیش
  • لیلا

    0

    ۳۴ روزگذشت و دریغ از پارت نمیزارین منتظر نمونیم چکارکنیم🥴🥴 🥺🥺🥺

    ۱ ماه پیش
  • فاطی

    9

    من شدو و تمامی چیزایی که مربوط به این خانم میشن رو ترک میکنم . کسی که برلی من ذره ای ارزش قائل نباشه منم بهش بهایی نمیدم. خدانگهدار شما باشه انشاءالله ملیکا خانم هم روزی فرد متعهدی میشن.

    ۱ ماه پیش
  • فاطی

    7

    دوست دارم بدونم هنوز میتونین از ایشون دفاع کنین؟!

    ۱ ماه پیش
  • ماریان

    5

    آخرین پارت ۲۹ روز پیش..! عجب بابا عجب🗿

    ۱ ماه پیش
  • ماریان

    4

    عجیب است .

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟