دوست داشتی؟
رمان دانلود رمان عاشقانه شدو از ملیکا کمانی در دنیای رمان

رمان شدو

  • زبان فارسی
  • 261K 👁
  • 1.4K ❤️
  • 3.8K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

تو برای رهایی خود کبریتی نیم‌سوز در جنگل انداختی؛ فارغ از اینکه حریقی ویرانگر به جان درختزارِ سبز افتاد! تو با خودخواهی قلب عاشقی را شکستی؛ فارغ از اینکه دیوی ددمنش در جامعه رها شد! تو به نیت نجات به سوی آغوش دیگری دویدی؛ فارغ از اینکه سرتاسر راهت چاه مرگ بود و تو محکوم به سقوط! سالها پیش زنی از جنس تو، عشق پاکی را نادیده گرفت و حمید نیازی را محکوم به جنونی ابدی کرد! سالها پیش زنی از جنس تو، برای اسکانس‌های سبز معشوقه‌ی دیگری شد و مرد سودازده‌ای را تبدیل به مجنون کرد! سالها پیش زنی از جنس تو، مردی را کُشت و مرد هم تن به تن، زنان را به نیت بازستاندن حقش به خون کشید! آری زنی از جنس تو؛ زنی از جنس تو مردی را به جانِ همجنس تو انداخت؛ و شاید؛ جانِ بعدی خودِ تو باشی...!

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
کهنه نقابی که به صورت داریم؛ از موجودی دیوسیرت، انسانی مدرن و متمدن ساخته است!
در پشت این نقاب؛ سایه‌ای دهشتناک قرار دارد که اگر روزی رخ بنماید؛ از پزشکی نجات‌بخش؛ گرگی درنده‌خو، از وکیلی بلند پایه؛ روباهی مکار و از پلیسی پاسبان؛ کفتاری غارتگر میسازد...
پس آدمیزاد، نقاب خود را دودستی نگهدار زیرا که آن سایه‌ی شوم، آن شَدویِ نحس و آن سگ سیاه، تنها منتظر روزنه‌ای کوچک برای رخ‌نمایی و تاخت است...!
پیش‌فصل
- یک ساعت و ده دقیقه از لحظه‌ی مرگم می‌گذره!
پنجه‌ی قوی زمانه راه نفسش را بند آورده بود و ماهیچه‌ی سرکش میان سینه‌اش با عجیب‌ترین حالت ممکن به تب و تاب افتاده بود.
قطرات درشت عرق سرد، راه خود را روی تیغه‌ی کمرش گرفته بودند و مرد، منکرانه سعی داشت ارتعاش دستانش را با فشردن انگشتانش متوقف کند.
- میشه چهار هزار و دویست ثانیه!
بی‌توجه به تمام این پارامترهایی که گواه بدحالی‌اش را میدادند، مشتش را روی تشک تخت گذاشت، دستش را ستون بدن کرد و تنش را روی تن ظریف جانش کشید؛ سپس با زمرد‌های تب‌دارش صورت مهتابی و چشمان نیم‌باز مهشید را کاوید و بی‌اختیار روی لبان رنگ پریده‌ی زن متوقف شد.
حالا تب چشمانش تندتر شده بود، به طوری که حرارتش کاسه‌ی چشم خودش را هم می‌سوزاند! به راستی این تب چه بود؟ عشق بود یا نفرت؟ هوس یا حب؟ چرا هنوز عاشقش بود؟
- تو منو کشتی!
خیره به تن نیم‌برهنه‌ی مهشید مانده بود و مثل هروقت دیگری جزبه‌جز تن دلدار را با طمانینه از نظر گذراند؛ حقا که هنوز هم قرمز به تن نحفیش می‌آمد؛ حتی اگر این قرمزی، آن لباس شب زیبا‌یش نباشد!
- تو جونمو گرفتی!
صدای پچ‌پچک “مرگ” را کنار گوشش می‌شنید، حتی نفس شوم “نیستی” را هم مماس صورتش حس می‌کرد؛ اما چه میشد کرد که باید حرف‌هایش را به گوش این زیبای خفته می‌رساند!
- چطور دلت اومد مهشید؟!
بی‌اختیار خود را سمت سرشانه‌ی عریان زن کشید و خواست به عادت چند سال گذشته لب روی استخوان ترقوه‌اش مهر کند؛ اما در ثانیه‌ی آخر، با جان‌ گرفتن تصوری از زنش در آن خانه‌ی خالی، منصرف شد و همزمان که گره بین ابروهایش را کورتر می‌کرد، خود را عقب کشید:
- نه! من جنس دست دوم دوست ندارم!
نه! نمیشد! حمید نمی‌توانست چیزی را که مال اوست با کس دیگری تقسیم کند، من جمله اگر آن چیز، مهشید باشد!
مهشیدی که حمید، روزی روی همین تخت زیر گوشش نجوا کرد:« اگه می‌خوای مال من بشی باید تک‌پر خودم بمونی؛ اما اگه فکر می‌کنی از پسش برنمیای و نمی‌تونی تا ابد متعهد به من و قلبم باشی، قبل اینکه سندتو بزنم به نام دلم، از زندگیم برو بیرون؛ چون اگه روزی بفهمم کنار اسمم، اسم دیگه‌ای رو آوردی، کاری میکنم کارستون!»
لبخندزنان کارستان مقابلش را از نظر گذراند و سنگدلانه نوک انگشت سبابه‌اش را روی زخم بالای سینه‌ی دختر کشید:
- خودت خواستی مهشید! من دوست داشتم، ولی تو نخواستی... تو نذاشتی!
انگشتش را تا جناغ سینه‌ی دلبر پایین کشید و همزمان با لمس مایه‌ی لزج دور زخمش ادامه داد:
- ازم فرار کردی! چرا مهشید؟ چون من انتخاب بابات بودم و اون عوضی عشقت؟ چون اون لعنتی هوس زودگذرت بود؟ بابا لعنتی من شوهرت بودم... این بچه‌ی تو شکمت، بچه‌مون بود...
کف دستش را روی زخم میان شکم دختر گذاشت و آرام خندید:
- دستشو گذاشته بود اینجا نه!؟ یه بار جلو خودم اینجاتو گرفت و رقصید... حکما پسرخاله‌ی دیوثت تو خونه هم همینجارو ناز کرد!
هیستریک قهقه‌ای زد و فشاری به زخم تازه لب‌گشوده، وارد کرد:
- چیشد که رفتی مهشید؟ چرا همچین غلطی کردی کثافت؟ مگه من دوست نداشتم؟ مگه عشقم نبودی؟
باد وحشیانه‌ای که درب پنجره ‌را به چهارچوب آهنی‌اش کوباند؛ شلاقی روی تن لاجان مهشید شد و زیر پوست مرد پیچید:
- دوستت داشتم ولی تو هیچوقت نفهمیدی...یادته بهم میگفتی هیچ عشقی عشق اول نمیشه؟ من خر بودم که نفهمیدم آره؟
صدای خنده‌ی رعب‌آورش لرز به تن دیوار‌های رنگ پریده‌ی اتاق انداخت:
- آره دیگه حق داشتی، من خر بودم؛ یه خر که هیچی برای از دست دادن نداشت... هیچی جز تو!
دستش را روی تنه‌ی چوبی چاقو کشید و با لبخند بزرگی که روی لبانش نشاند، دندان‌های تمیزش را به نمایش گذاشت:
- ولی تو رو هم از دست داد! دقیقا یک ساعت و سیزده دقیقه‌ی قبل... چرابهش زنگ زدی؟ چرا یک سال باهاش در ارتباط بودی؟ چرا من خر نفهمیدم؟! نباید اینکارو میکردی مهشید! نباید تنها چیز ارزشمند یه گدا رو ازش می‌گرفتی!
با یادآوری چند ساعت پیش که آمد و دید عشق بچه هم نتوانسته جلوی مهشید را بگیرد و دختر با وجود تمام آن تعهدها از خانه فرار کرده و بعد هم فهمید که هم‌خانه‌ی پسرخاله‌اش شده است؛ لبخند از لب برد و در همان‌ حین که دستش را دور تنه‌ی چاقو قرص می‌کرد، لب زد:
- اما من نذاشتم آخرین داراییم از دست بره.. یعنی نتونستم، چون تو مال من بودی! مال خودِ خود من؛ نه هیچکس دیگه‌ای!
همزمان با پیچیدن صدای زنگ تلفن در گوشش، چاقو را که جایی میان پهلوی دخترک را به عنوان ششمین هدف دریده بود، بیرون کشید. صدای پاره شدن ماهیچه‌ها و بریده شدن عضلات مهشید لبخند به لبش آورد و نگاه حیرانش را بندِ تن چاک‌چاک او کرد. تندیس بی‌نقصی که روزی تمام دختران حسرتش را می‌خوردند؛ حالا پس از ساعت‌ها شکنجه حتی یک جای سالم‌ هم نداشت و در جای‌جای آن رد دیوانگی این مرد دیده میشد:
- من دوست داشتم مهشید... ولی تو نخواستی.. چرا نخواستی؟
تلفن که روی پیغامگیر رفت، او هم از جا برخواست.
« حمید؟ کجایی مادر؟ مادر اون بچه دستت امانته‌ها! غلط کرد حمیدجون به جوونیش رحم کن... حمید منو و اقاش داریم میایم... تروخدا بلایی سرش نیاریا... الهی فدای قدت بشم»
زن با گریه و لابه التماس میکرد و حمید هیستریک میخندید... مگر کسی به جوانی او رحم کرده بود؟ نه! پس کارد را بالا آورد و همزمان با فریاد «خفه‌شو» خط عمیق و برشی ژرف را از این گوش تا آن گوش دختر کشید..!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من ملیکا کمانی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

4.8 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 1,403 رای
5 ★
86%
4 ★
13%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان شدو

  • مومنی

    در پارت 1240

    چون واقعیته!!اصلا تا زد حال نباشه معنی نداره که

    ۳ روز پیش
  • مومنی

    در پارت 1220

    چقدر سرمه خوبه.دوستش دارم.

    ۳ روز پیش
  • مومنی

    در پارت 1210

    چقدر این پاکان و پاکناز خوبن

    ۳ روز پیش
  • مومنی

    در پارت 1180

    فکر کن.آرش با خان بابا ارتباط گرفته باشه و حرف خواستگار که خان بابا گفت بخاطر آرش باشه.

    ۳ روز پیش
  • مومنی

    در پارت 1150

    آی آی آی داره لو میری پیر مرد.و چه شود وقتی کیارزم همه حقیقت رو بفهمه.اوبس

    ۴ روز پیش
  • مومنی

    در پارت 1120

    واقعا اطلاعات مفیدی میگی نویسنده مرحبا

    ۴ روز پیش
  • مومنی

    در پارت 1100

    چه زیرکِ آرش!و چه استعدادی داره کیارزم!ماشاءالله نویسنده

    ۵ روز پیش
  • مومنی

    در پارت 1090

    دمت گررم کیارزم.

    ۵ روز پیش
  • مومنی

    در پارت 1050

    لیلی وارد میشود!یکی هست که بدجور میتونه حال خان بابا رو بگیره

    ۵ روز پیش
  • مومنی

    در پارت 1040

    واقعا ادم به فکر فرو میره!!و چه راحت کودکیِ یک کودک خراب میشه و آینده اش نابود

    ۵ روز پیش
  • محیا

    در پارت 1250

    واقعا چرا برای وقت ما کسی ارزش قائل نشد مگه میشه یه رمان و نصفه گذاشت و دیگه خبری از بقیه اش نشه و هیچ جا هم پیداش نکرد لااقل بیان بگن چرا دیگه ادامه ندادن پول میخوان بگن بریزیم من بدم میاد رمان نصفه رها کنم یعنی چی

    ۲ هفته پیش
  • مومنی

    در پارت 910

    لیلی اصلا زحمت شیر دادن به بچه خودشم نکرده چه برسه به کیارزم.دیدی گفتم خان بابا دروغ گفته

    ۳ هفته پیش
  • مومنی

    در پارت 760

    وایی .چقدر یه ادم میتونه بی رحم باشه.!!

    ۴ هفته پیش
  • مومنی

    در پارت 560

    وای از دل شون.:( ای خداا دلم کباب شد.این وسط مطمئنم خان بابا نسبت کیارزم رو دروغ گفته

    ۴ هفته پیش
  • مومنی

    در پارت 450

    تا اینجای داستان خیلی خوب روایت شده.خیلی خوب داستان داره پیش میره.گیرایی خوبی داره.ممنون از نویسنده

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟