لیست کلیه پارتهای رمان شدو : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 125
-
رمان شدو - پارت 81
- من با سودا در ارتباط بودم... یعنی منظورم اینه که یه رابطهی فراتر از همکاری داشتیم و... - رابطه جنسی درسته؟ بیاراده با نوک پا روی زمین ضرب گرفت و آرام سرش را به نشانهی تائید تکان داد: - بله... ولی نه کامل! یعنی درحد معاشقه و ناز و نوازش وهندجاب و سا... رگ روی گردنش از غیرت به لکنت افتاد و...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 82
- هرچی که گفتی رو کلمه به کلمه بنویس از ارتباطت با سودا و بقیهی دخترا... تعداد دفعات باهم بودنتون و جاهایی که رفتید رو هم قید کن و بگو پنجشنبه سیزده بهمن بین ساعت نوزده الی بیست و یک کجا بودی؟... مرد با دستانی محصور در دستبند کاغذ را گرفت و لب زد: - عروسی دعوت بودیم... باغ تالار نگار تو احمداب...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 83
*** با خنده دستی به موهای بور پسرک کشید و گفت: - تو زیادی خوشگلیا! پسر لبخند شیرینی زد و با دستهای تپل و کوچکش شکلاتی را از جیبش دراورد و سمت دختر گرفت: - شما هم خوشگلی... البته نه به خوشگلی مامان من! تپش به این شیرین زبانی خندید و شکلات را از دست پسر گرفت: - بله خب قطعا هیچکس به پای مامان...
بروزرسانی در : ۶۳۸ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 84
تائید تپش را که گرفت لبخندش را عمق داد و با آرامش شروع به توضیح دادن، کرد و پس از اینکه از تمام تمرینها را برایش شرح داد گفت: - البته اینا قسمت اول کارمونه... تو باید یاد بگیری نمنم و قدم به قدم به آدم واقعی این قصه یعنی پدرت نزدیک بشی... اون حس بد اون تنفر یا ترس یا هرچیزی که تو اسمشو میذاری،...
بروزرسانی در : ۶۳۲ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 85
نفسی بیرون داد و به بازی دیانا خیره شد. نگاهش بند موی طلایی اِلسایی بود که روی زمین افتاده بود، اما ذهنش عمیقا درگیر بود. اقامتی که قرار بود هفت روز باشد، به خواست همایون به روز دهمش رسیده بود و ساحل از همین حالا نگران چهار روز دیگر بود که این روزشمار به سر میرسید و مجبور میشد دایانا را به تهران...
بروزرسانی در : ۶۲۱ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 86
*** درب بطری را باز کرد و دست مرد دارد. - تروخدا انقدر حرص نخور آرش... بابا بچه که نیست، خودت داری میبینی با چه ذوق و ارادهای داره میره... نگاهش را تا مانیتوری که جلویشان بود کشید و انگشت اشارهاش را روی صفحه گذاشت. - نگاه کن... حتی چمدونشم جمع کرده... کاملا مشخصه که فکر شده و با برنامه رف...
بروزرسانی در : ۶۱۱ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 87
آرش چشم سمت عطا و دیگر پسرها چرخاند و با صدایی کمی آرامتر اما به غایت جدی هجی کرد: - ببینم، ناموس سرتون میشه یا بیناموسید؟ ابروهایشان که بالا پرید، انگشت اشارهاش را تکان داد و بلندتر از همهمهی « نه دادا/ حالیمونه داداش/ این چه حرفیه معلومه که سرمون میشه/ میشه آقا و...»شان ادامه داد: - اگ...
بروزرسانی در : ۶۰۳ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 88
*** خسته از بارهایی که تا دم در رفته و مهمانها را بدرقه کرده بود، چهارزانو روی مبل نشست و ته موزش را در دهان گذاشت. - تپش مادر تو که هیچی نخوردی بیا حداقل یه املت بزنم برات. سر سمت ایران برگرداند و خواست جواب دهد که صدای ترمه مانعش شد. - نترس مامانی، این وحشی گشنه نمیمونه! از سر شب با تکه ...
بروزرسانی در : ۵۹۶ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 89
فارغ شد. برای لحظهای کوتاه فارغ شد از تصمیمی که ساعتی پیش گرفت و عهدی که برای حساس نشدن بقیه و نزدیک نشدن بیشتر به دختر بسته بود. فارغ شد که لبخند زد و آرام نجوا کرد: - همین شکلی... بیرحمانه زیبا! قلب دختر برای ثانیهای نزد و بعد با تمام توان خود را به دیوارهی سینه کوباند. لبخند کوتاهی روی ...
بروزرسانی در : ۵۸۹ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 90
*** نفسی عمیق کشید، دستانش را در هم قفل کرد و برای چند لحظه پلک خواباند. تمام یک هفتهی گذشته را منتظر این لحظه و آمدن دکتر بود. حالا اما از صبح دلشورهای جانکاه به جانش افتاده بود و صدبار مرددش کرده بود. پریشانیاش اما از چشم مقداد دور نماند ومرد که متوجه تردید همسرش شد، آرام دست روی کمرش گذاشت...
بروزرسانی در : ۵۸۶ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 91
*** - الان... الان چی؟ الان میاد صدام؟ صدایش به حدی بلند بود که پاکناز هم بالاخره به ستوه آمد و خود را مقابل درب اتاقش رساند. - مامان آروم! تهمینه اما بیاعتنا به او موبایلش را چپ و راست برد و خیره به صفحهای که رویش بزرگ نوشته بود"poor connection" مجدد داد زد: - لیلی جان... داری صدامو؟ من ن...
بروزرسانی در : ۵۷۸ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 92
بارانِ سرد زمستانه، روی شیشهها میکوبید و آسمان هم در فراق زنی که در این خانه نفس میکشید، عزا گرفته بود. باد هم بیرحمانه زوزه میکشید و سکوت سنگین این ماتمکده را میشکاند. او اما فارغ از همهچیز، به سختی دستش را بالا اورد و روی در گذاشت. به محض لمس تختهی بیجان، انگشتانش لرزید و چوبِ سرد و زب...
بروزرسانی در : ۵۵۵ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 93
هوای سرد پنج صبح تهران، چون تیغ به صورتش کشیده شد و سوز تیز اسفند زیر پوستش خزید. دستهای کارگریاش و پوستهپوسته شدهاش از شدت سرما سرخ شده بودند، اما گرمایی که از درون حس میکرد، تمام سرمای دنیا را بیمعنا ساخته بود. گامهای ناموزونش را رفتنش را نامطمئن کرده بودند و نگاه گیجش بیدلیل اطراف را ...
بروزرسانی در : ۵۴۸ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 94
*** - خب، آقای محمد جمشیدی، ۳۹ ساله، پیک رستوران ایرانی و فرنگی «لذیذ»... من سروان سلیم هستم از ادارهی مبارزه با مواد مخدر؛ شروع کنیم؟ پیک با لرزی که ته دلش افتاده بود، سرش را بالا آورد و به طاهایی که مقابلش بود، خیره شد. نگاهش هنوز درگیر وهمی دور و نامعلوم بود، پلکهایش نیمهباز، دهانش کمی ...
بروزرسانی در : ۵۴۶ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 95
پارت جدید با تعلل و قدمهایی سنگین، وارد اتاق شد، دیوار کوب زرد را روشن کرد و عطر آکوآکیس را که جدیدا مطلوبش شده بود به سینه کشید. این اتاق را دوست داشت؛ اتاقی مستور میان پردههای ضخیم که نفس نمیکشید و سنگینی مرگ در دیوارهایش رخنه کرده بود. چیزی که زنده نبود، اما حضورش را هم نمیشد انکار کرد...
بروزرسانی در : ۵۴۱ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 96
-آرش! مرد برای لحظهای دست از دور او باز کرد، در را با هولی کوتاه بست و بعد با لبخندی مردانه، سرانگشت روی کمرش کشید و نجوا کرد: -میدونی عاشق اسمم شدم؟ دقیقا از وقتی که تو صدام کردی... خواست بیشتر آن جسم ظریف را در خود حل کند که دختر دست روی سینهاش گذاشت و با لبخندی مانعش شد. -دلبری نکن......
بروزرسانی در : ۵۳۱ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 97
- چه عجب؛ دل کندی! صدایش نرم بود، اما به غایت بیاحساس و مواخذهگر. تپش هم ترک برداشته از سرد و گرم شدنهای مرد، نفس بیرون داد و همزمان با آویزان شدن از دستگیره و بالا کشیدن خود، زمزمه کرد: - چه توپ پری آقا! بذار برسم بعد... جاتو با پاکان عوض کردی که داغداغ تیکه و کنایه بارمون کنی سرگرد؟ هنوز...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 98
تپش معذب از وجدانش، نفس عمیقی کشید، لب گزید و بیآنکه نگاهش کند، مجبور به ادامهی بازیای که شروعش کرده بود، آرام و متظاهر به خونسردی لب زد: - اره عجیب بود احتمالا اچمز شده... خلاصه اینکه همهچیز تموم شد فقط باید این هفته یکی دوبار برم پیش بچهها... یه اجرای کوچیک گیتار دارن، باید کنارشون باشم.....
بروزرسانی در : ۵۱۳ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 99
دلش از این توصیف لرزید؛ اما در دم نفس بیرون داد و خود را برای همان یک ثانیه شک، ملامت کرد. قطعا که تپش اهل بازی نبود و اگر هم در میان بازیای بودند، کیارزم همبازی بود نه بازیچه! پس سری جنباند و آرام لب زد: - نصیحتتونو آویزه گوش میکنم؛ اما تپش واقعا دلگیر بود... مثل اینکه اقا طهمورث باز بهش زنگ ز...
بروزرسانی در : ۴۸۵ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 100
اسفند 1401 لبخندش کشیدهتر میشود، مثل تیغی که عمیقتر در زخم فرو میرود. انگشتهای پرهان بیاراده روی زانویش مشت میشوند. عصبی است از این بازی خوردن و از آن بدتر این هوش و حافظه. در باورش نمیگنجئ. حتی یک واو جا به جا نشده است. - من چیزی که میخواستی رو با داستانم دادم بهت دکتر... میفهمی یعنی ...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
