شدو به قلم ملیکا کمانی
پارت شصت و چهارم :
با مهربانیای که به غایت حقیقی بود، زن را در آغوش کشید و بیاعتنا به تردیدی که همیشه ته دلش بود، زمزمه کرد:
- آروم باش قربونت برم...
چشم زن اینبار از حسرتی که به قاعدهی چهار سال پسرکش را آزرده بود پر شد.
- اتاقشو دیدی؟ میدونی چرا درشو همیشه قفل میکنه و نمیذاره کسی بره توش؟ چون سر تاسر عکسای تپشه!... یه شب نیست که بی یادش بخوابه... یه روز نیست که بعد اومدن از سرکار دم خونهی ایران
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من ملیکا کمانی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.
سایا
0پهن زمین شدم... میگه دوری از تپش؟ اونم میگه نه با اون میخواد بره😂
۶ ماه پیششکیلا
1اخ زوج عاشق من 🥲
۱ سال پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
عزیزدلممم🥲💋
۱ سال پیشثریا
1وای عزیزم 🥲😭
۱ سال پیشهمتا
2این پارت اشکمو دراورد
۲ سال پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
قربون قلب مهربونت برم من خببب🥹❤️
۲ سال پیشهمتا
0خدانکنه که
۲ سال پیشکراشم دراکولا
0جااااانم کیارزم🥲 عالی بود پارت
۲ سال پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
عالی تویی❤️
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
0سپاس فراوان عزیزم عالی بود قلم بی نظیرت ماندگار ❤️❤️❤️❤️❤️