شدو به قلم ملیکا کمانی
پارت هفتاد :
کیارزم باز ابرو گره کرد و سر زیر انداخت.
- چقدر دروغ میگفته این بچه!...
اما در دم حرفهای علیرضا فاتح در سرش پیچید و ناخودآگاه نگاهش را بالا آورد.
- ولی علیرضا، اون پسره که عاشقش بود میگفت سودا اپل واچ داشته... با چیزی هم که من از خانواده مقتول متوجه شدم اونا نه توان خرید چنین چیزی رو داشتن نه میلش رو، خودش هم به طور رسمی و مرتب سرکار نمیرفت که بگم با پول خودش خریده؛ پس قطعا اون دخت
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من ملیکا کمانی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.
فخری
0چه اتفاقاتی که توی این پوسته شهر رخ نمی دهد. عالی بود ملیکا جون هم آموزنده هم عاشقانه هم عارفانه واقعا عالیه دستمریزاد عزیزم قلم زیبات ماندگار ❤️ 🍀 ❤️ 🍀 ❤️ 🍀 ❤️
۵ ماه پیشثریا
4بخاطر موتور آخه بچه جون باید قتل کنی🙄
۱ سال پیشجامعه شناس
4همه چیز داره وحشتناک میشه واقعا🗿
۲ سال پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
بله یوهاهاها😁😈
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

الناز
0موتووووررر؟؟؟؟؟؟چرا یکی بخودش سم نداد؟؟؟؟؟😑😑😑😑😑😑