لیست کلیه پارتهای رمان شدو : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 125
-
رمان شدو - پارت 101
*** کلافه موهایش را داخل داد و نفسش را فوت کرد. گرمای خفهکنندهی محیط، در ترکیب با اضطرابی که مثل خوره به جانش افتاده بود، تبدیل به باری نامرئی شده بود و شانههایش را پایین میکشید و راهروی باریک و قدیمی دادسرا، با دیوارهای کرم چرکمرده و لامپهای فلورسنتی که هر چند قدم یکبار سوسو میزدند، بیش...
بروزرسانی در : ۴۶۴ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 102
خسته از طول و عرض اتاق متر کردن و قدمرو رفتن، روی تخت نشست و موبایلش را برداشت. کلافه بود، هم از خبری که شنیده بود و هم از مردی که برای آمدن دیر کرده بود. محض پرت شدن حواسش وارد اینستاگرام شد و یک راست سراغ دایرکتی رفت که مثبت نود و نه پیام نخوانده درش بود. پیج پر فعالیتی داشت؛ اما این حجم از مس...
بروزرسانی در : ۴۴۸ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 103
*** بیاعتنا به آسانسور، پلهها را دوتا یکی بالا رفته بود و حالا نفسش به شماره افتاده بود. باز روانش آزرده بود و میخواست تقاصش را از جسمش بگیرد، پس گوشی را بیشتر به گوشش چسباند و وقتی صدای طاها را شنید، مقطعی لب زد: - سلام داداش... چطوری؟ نفسنفس زدنش که در گوش طاها پیچید، پسر ترسیده نیمخیز شد...
بروزرسانی در : ۴۴۵ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 104
اسفند 1401 خیره به پرهام میماند. جسمش اینجاست اما ذهنش در آن خیابان آشنا میچرخد. - سردشت شهر قشنگی بود. محلهی ما هم قشنگ بود، خونهمونم قشنگ بود، حیاطمونم قشنگ بود، داداشم قشنگ بودن، خواهرمم قشنگ بود... و اینا آخرین چیزای قشنگی بود که من دیدم! نمیتواند به ذهن او نفوذ کند و این میآزاردش. حم...
بروزرسانی در : ۴۴۲ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 105
اسفند 1400 - مامان تروخدا به کسی نگیا...تپش جون همه کسمو قسم داد بین خودمون دوتا بمونه... منم اگه به تو گفتم فقط واسه این بود که تو اون زمان بودی... واقعا کیارزم از شیر لیلی خورده؟ نگاه زیر افتادهی تهمینه گواه خوبی نمیداد یا حداقل پاکناز آن را به بدترین شکل ممکن تفسیر کرد بود که دست روی مشت زن...
بروزرسانی در : ۴۳۹ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 106
*** صدای قلقل آبِ چشمهای که از دل کوه پایین میآمد، نرم و آهسته میان شاخهها میلغزید و هوا را مملو از بوی سنگ خیس عجین شده با عطر نان تازه میکرد. حال تپش اما تضاد عجیبی با این آرامش داشت. حال اوکیی که با انگشتان سرد و ناآرامش، آویز را میان مشت گرفته بود. آویز طلاییبه شکل ماری باریک، پیچخورد...
بروزرسانی در : ۴۳۵ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 107
- مرسی آرش... ببخشید نشد درست حرف بزنیم... فعلا! پاسخ مرد را نشنید، اصلا نفهمید او چه گفت و چه کرد. همانطور که رد شدن سریع اتوبوس از کنارش، تعداد قدمهای طی شده تا دانشکده و نم بارانی که روی پوستش شبنم زد را هم نفهمید. تنها زمانی جریان زندگی زیر پوستش لولید که به در پشتی دانشکده رسید و خواست یوا...
بروزرسانی در : ۴۰۴ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 108
پاساژ قائم آن شب چیزی شبیه به یک کندوی زنده بود؛ پر از حرکت، پر از صدا، پر از گرما. از یک سو موج آدمهایی بود که هرکدام با عجلهای مخصوص خود در راهروهای باریک هجوم میبردند و از سوی دیگر بوی باروتِ مانده در هوا و دود ترقههایی که از خیابان مثل حیوانی سمج، به درون ساختمان میخزیدند و هوا را تلخ و س...
بروزرسانی در : ۳۰۸ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 109
با همان اخم همیشگی، چانهی بالا و قدمهای محکم از ساختمان بیرون آمد و نگاه تیزش را دور تا دور خیابان کشید و به محض دیدن دختری که دستهایش را در جیب کاپشن فرو برده و کنار ماشین مشکیاش ایستاده بود، ریموت را میان دست چرخاند و از همان فاصله قفل در را گشود. هوا باز سرد شده بود؛ آنقدر که بخار نفسه...
بروزرسانی در : ۳۰۰ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 110
مأمور اتاقی را که نیمقدمی جلوتر بود، نشان داد و گفت: - اینجاست جناب سرگرد. تو اتاق سروان رضوی. کیارزم بیاعتنا به او آرامتر پچ زد: - همینجا بشین تا صدات کنم. بیهماهنگی با من کاری نکن. دردسرم درست نکن. هرچی هم شد منو صدا کن. و بیآنکه منتظر پاسخ او باشد، قدم جلو گذاشت و همزمان با تشکری کوت...
بروزرسانی در : ۲۹۶ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 111
*** بیش از پیش در صندلیای که زیر فشار بیرحمانهی تنش له شده بود، فرورفت. سیگار نیمسوخته میان انگشتانش به لرز افتاده بود و دودش، همچون پردهای خاکستری، بیصدا دور چهرهاش میچرخید و خطوط محکم و خستهی صورتش را محوتر میکرد و ابروهایش آنقدر فشرده نگه داشته شده بود که ماهیچهی باریک میان پیشانی...
بروزرسانی در : ۲۸۹ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 112
اسفند 1401 پرهام تاب نمیآورد و ضربان دیوانهوار قلبش نشان میدهد که فردی سالم در مقابلش این جنایت چه حالی پیدا میکند.بر خلاف بیمار که تنها لبخند میزد. لبخندی گشاد با همان چانه چسبیده به سینه. - جوش نزن دکی همهش پنج سال بود، بعدش رفتم سربازی و امان از اون سربازی! نفسی میگیرد با یادآوری آن سربازخ...
بروزرسانی در : ۲۶۳ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 113
اسفند ۱۴۰۰ حیاط عمارت تاجدارها با حرارت آتشهایی که گوشهگوشهی سنگفرشها دهان باز کرده بودند و رقص و خندهی خاندان که باز کنار هم جمع شده بودند، نفس میکشید. نور نارنجیِ شعلهها میخزید روی دیوارهای بلند، ستونهای قدیمی و پنجرههایی که سالها شاهد سکوت، معامله، دروغ و اسمهای ناگفتهی این خاند...
بروزرسانی در : ۲۵۶ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 114
آرام و بیحرکت به شیشهی بلند سالن ترانزیت تکیه زده بود. جایی میان نور سرد فلورسنتها و انعکاس مبهم صورتهایی که هیچکدام مقصد هم را نمیدانستند. نگاهش اما به هیچیک از این رفتوآمدها بند نبود. خیره مانده بود به نقطهای نامعلوم، آنسوی شیشه، جایی که باند فرودگاه با خطهای سفیدش شبیه زخمی قدیمی کش...
بروزرسانی در : ۲۵۳ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 115
- کیارزم! صدای یک نفسِ عمیق در گوش تپش پیچید و پشت بندش مرد نجوا کرد: - تو مال منی دیگه نه؟ - « آره مال توئه، اصلا برات بستهبندی میکنم ببر خونهتون، فقط جونِ جَدت پاشو از روی دستگاه، سوپر سِت دارم!» صدای طاها که دقیقا از پشت سرش آمد، کیارزم فوری برگشت و به صورت شیطان پسر اخمی کرد. تپش اما آن طرف...
بروزرسانی در : ۲۴۲ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 116
آخرین کام را هم از سیگارش گرفت و خیره به شهری که مقابلش بود، فیلتر را پرت کرد. خانبابا به وضوح داشت چیزی را نهان میکرد و فهم آن برای کیارزم کاری نداشت؛ اما چرا؟ اصلا چه چیزی را؟ چقدر این ابهام برای مرد سخت بود. مردی که همیشه دانای کل هر متن بود و حالا در دریای ندانستن، داشت دست و پا میزد. البته ...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 117
*** «دوباره نزدیکه لحظهی شروعِ یه سال جدید/ دمِ عیده/ نوروز ما فرارسید فرارسید فرارسید.» خانهی ایرانبانو همیشه بوی «ماندن» میداد بوی آدمهایی که سالها کنار هم دوام آوردهاند. بوی قالیهای دستباف قدیمی که زانو خوردهاند، بوی فلز سینیهای مسی که برق میزدند و بوی چوب مبلهای فرحی که به یادگار ...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 118
لحظاتی طولانی به سکوت گذشت. همه حرف داشتند اما سنگینی بحثی که شده بود به حدی زیاد بود که جمع، ناچار به فکر فروبرود و هیچ صدایی جز آهنگ نوای «همصدای خوبم بخون تا یخونم»ِ گوگوش به گوش نرسد. نگاهها در هم تنیده بود، اما هیچکدام از آنها جرات نمیکردند اولین حرکت را انجام دهند. کیارزم هنوز ذهنش درگیر...
بروزرسانی در : ۲۱۴ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 119
فصل سوم اسفند 1401 دراکولا نفس عمیقی میکشد. انگار هنوز بوی آن تابستان ایلام توی گلوش نشسته است. بوی خاک سوخته، بوی تفنگ روغنکاریشده و بوی تنهایی که سنگینتر از هر عطر دیگریست!. اتاق بازجویی حالا برای پرهام کوچکتر به نظر میرسد؛ انگار دیوارها نزدیکتر آمدهاند تا کلمات سنگینتر را بهتر بشنوند....
بروزرسانی در : ۱۸۳ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 120
نمیتوانست و نمیخواست با او کلکل کند وگرنه که حرف برای زدن داشت. زیاد هم داشت! با این حال به اندک کلمهای غنایت کرد و زمزمه وار گفت: - رئیس این پرونده واسه من حیثیتی شده... خواهش میکنم کنارم نذارید. سرهنگ به این تصور خندید و همزمان با روی میز گذاشتن پروندهی در دستش، سر بالا انداخت. - تو رو کنار...
بروزرسانی در : ۱۷۸ روز پیش
