لیست کلیه پارتهای رمان شدو : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 125
-
رمان شدو - پارت 41
خسته از تمام سوالهایی که جواب داده بود و تستهایی که با تمام دقت زده بود، تنش را روی نیمکت نه چندان راحت مطب جابهجا کرد و سر به دیوار پشت سرش تکیه داد. دلش شور عجیبی میزد و حالش ناآرام بود. شبیه کودکی که از آخرین امتحان فارغ شده و حالا منتظر اتمام جلسهی اولیا و مربیان است تا مادر کارنامهاش را...
بروزرسانی در : ۷۴۳ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 42
- راستش این تو تخصص من نیست خانم داوودی؛ ولی به احتمال زیاد به همون سیستم گوشتون برمیگرده... شاید زیادی قوی شده! و با خندهای که میهمان لب دختر هم شد جملهاش را پایان داد و ادامهی نامه را نوشت. دقایقی بعد هردو با گواهیای که تنها خودشان میدانستند چقدر برایشان عزیز است، باز داخل تاکسی نشستند. ...
بروزرسانی در : ۷۴۳ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 43
- امکانش هست همین امروز این عکسا رو بگیرم دیگه، درسته؟ دستور امآرآی را که نوشت مهر زد و کاغذ بعدی را آورد. - خیر؛ اولا که الان دیگه دیر وقته، جدا از اون باید تشریف ببرید همین مرکزی که براتون نوشتم، تو تهران. دقیقترین دستگاهها رو اونجا داره. جدا از اون سیتیشون رو باید ببرید پیش متخصص مغز و ...
بروزرسانی در : ۷۴۳ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 44
- خیلی خب؛ خانم خوانساری، اگر حالتون خوبه و شرایطش رو دارید؛ لطفا از دخترتون بهمون بگید... آخرین بار کی با سودا صحبت کردید؟ با آمدن نام «سودا» باز گونهاش خیس شد و زن به ضرب و زور با صدایی گرفته نجوا کرد: - هفت روز پیش، همین موقعها... عصر بود... الهی بمیرم مادر بچهم چقدر خوشحال بود... چه میدون...
بروزرسانی در : ۷۴۳ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 45
- خیلی خب؛ درجریانید که دخترتون به همهی دوستاش گفته پدرش صاحب یکی از برندای معروف گز و سوهانه؟ یا مثلا گفته یه بار یه تولدی روی کشتی براش گرفتید؟ و اینکه گفته یه ویلای چند هزار متری تو ترکیه دارید؟ بهت زن اینبار جایش را به شرمی قدیمی داد! - نه! حدس این جواب را میزد؛ اما این حال را نه. - و ...
بروزرسانی در : ۷۴۳ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 46
- این پسره چشه تپش؟ از وقتی اومده تا الان نرفته. با اشارهای که به مانیتور کرد؛ به خوبی فهمید که کیارزم هنوز دم در ایستاده است و آرش دارد به او طعنه میزند. اما این کنایه و این لفظ اصلا به مزاج دختر خوش نیامد که ابرو در هم کشید و همزمان با بستن زیپ کیف گیتارش گفت: - اولا که این پسره اسم داره، اس...
بروزرسانی در : ۷۳۶ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 47
- تهران و آرامش!؟ میشه مگه؟ بستهی صورتی و سفید را در دست گرفت و سمت دختر قدم برداشت. - نه ولی خب همین که یه قاتل سریالی تو خیابونامون نباشه، بسه! ایستادنش همزمان شد با رسیدن به دختر که شکی را برنیانگیخت! - قاتل سریالی؟ نگاه تپش روی بستهای که خوب میدانست برای خودش هست سر خورد و با حدس چیزی...
بروزرسانی در : ۷۳۶ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 48
پیش آقای.... راستی فامیلی کیارزمتون چیه؟ باز سرخوسانه خندید و این حسادت مرد نه به اندازهی تعصب خرج کردنهای کیارزم؛ اما در حد خودش، دلش را مالش داد و دختر همزمان با روی مبل گذاشت ساک و کیفش گفت: - باشه... فامیلیِ کیارزممونم تاجداره...ولی تو همون کیارزم صداش کن، خیلی رسمیش نکن بابا! «تاجدار» ...
بروزرسانی در : ۷۳۶ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 49
دقایقی که گذشت، صدای پای ناموزون دخترک سربههوا را شنید و خود را مشغول سررسیدش نشان داد. همیشه پیش از آمدن هرکسی از صدای پایش متوجه میشد او کیست! معتقد بود که صدای پای هرفرد انحصاری خودش است، درست شبیه اثر انگشت. این توانایی را هم مدیون گوشهایی بود که سالها تیزشان کرده بود. همهچیز هم از سالها پ...
بروزرسانی در : ۷۳۶ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 50
بعد نگاه سمت دختر کشید و ادامه داد: - بریم تپش؟ پیش از اینکه دختر مجال حرف زدن پیدا کند، آرش مصمم لب زد: - البته به نظر من، نیاز به این همه زحمت و اتلاف وقت ارزشمندتون نبود... اگر موردی هم نباشه از دفعات بعد خودم تپش رو همراهیش میکنم... هرجا که بخواد بره! نجوای "آرش" پر اعتراض تپش زیر صدای پو...
بروزرسانی در : ۷۳۶ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 51
لبخند اینبار میهمان لب مرد شد و نگاه شیفتهاش را سمت دختر کشید. آمد بگوید که از چه عزیزی حرف میزند؟ وقتی او برایش از همهچیز عزیزتر است! خود را با گلدان یادگار پدر مقایسه میکند؟ کیارزم تمام زندگیاش را برای عزیزِ قلبش میدهد... اما ثانیهی آخر نوای «تپش خواهرته!» در سرش اکو شد و مرد با حس گناهی که...
بروزرسانی در : ۷۲۸ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 52
- همینطوری، بالاخره باید درموردش بدونیم دیگه... مثلا فامیلیش چیه؟ چند سالشه؟ پدرومادرش کجان؟ اصلا زندهن یا نه؟ با کی زندگی میکنه؟ کجا زندگی میکنه؟ تحصیلاتش چیه؟ شغلش... تپش با خندهای ریز میان حرفش پرید: - وایسا بابا جنگه مگه؟ من یادم نموند اصلا؛ دونه دونه بپرس جواب میدم. برخلاف او با جدیتی ک...
بروزرسانی در : ۷۲۸ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 53
- همینطوری، بالاخره باید درموردش بدونیم دیگه... مثلا فامیلیش چیه؟ چند سالشه؟ پدرومادرش کجان؟ اصلا زندهن یا نه؟ با کی زندگی میکنه؟ کجا زندگی میکنه؟ تحصیلاتش چیه؟ شغلش... تپش با خندهای ریز میان حرفش پرید: - وایسا بابا جنگه مگه؟ من یادم نموند اصلا؛ دونه دونه بپرس جواب میدم. برخلاف او با جدیتی ک...
بروزرسانی در : ۷۲۸ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 54
زیادی ساده بود که فکر میکرد دلیل این نگاه دزدیها را تنها خودش میداند و این را وقتی فهمید که دختر خیره به مقابلش نیشخندی زد و گفت: - از آرشم میگم، فقط اینکه... هنوزم وقتی میخوای یه چیزیو از من پنهون کنی نگاه میندازی پایین و نمیتونی نگاهم کنی؟ سر کیارزم که اتوماتیکوار بالا آمد، صدای خندهی تپش ه...
بروزرسانی در : ۷۲۸ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 55
آهش را صدادار فوت کرد و سر بالا انداخت. - شرط جدی ندارم... ولی اگه سنشو بیشتر از پنج سال دروغ گفته یا دروغ بزرگ و تاثیرگذار دیگهای پیدا کردی، شرطت قبوله. خندهای که روی لب کیارزم نشست، بیاراده بود و خوشحالی مرد برای نزدیک شدن به هدفی که حاصلش میشد دوری تپش از آن غریبه، بر تردیدی که از انقلاب ...
بروزرسانی در : ۷۱۵ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 56
- من اگه پای زندگیمم وسط باشه به تو دروغ نمیگم کیارزم... میدونم با توجه به چیزی که ازم دیدی، خیلی بعید میدونی که انقدر بیتفاوت از این موارد بگذرم و ندونسته بمونم؛ اما همون رفتار و کنجکاویای که شده عامل شک تو به من، جز برای خودت برای کی خرج شده؟ ترمه خواهرمه ولی تا حالا دیدی من تو زندگیش سرک بک...
بروزرسانی در : ۷۱۵ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 57
دست دختر را آرام رها کرد و با نگاه زیر انداختنی، آرام لب زد: - پیش چشم همه از خویش یَلی ساختهام/ پیش چشمان تو اما سپر انداختهام... نفس سنگینش را در غالب آهی بیرون داد و بعد محض فرار از موقعیتی که در آن مانده بود، دست سمت دستگیره برد و همزمان با کشیدنش روبه دختری که ناباور به دستش نگاه میکرد،...
بروزرسانی در : ۷۱۵ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 58
*** اسفند 1401 با قدمهایی محکم و ذکر نام خدا دستگیرهی دربی که به گفتهی سرهنگ، مجرم در آن است، میخواباند و نگاه کنجکاوش را در اتاق میگرداند. نیاز به تلاش زیادی نیست، در لحظهی اول چشمش به مرد درشت هیکلی که دست و پایش به حصار دستبند و پابند درامده میخورد و با سینه صاف کردنی داخل میرود. سر مرد ...
بروزرسانی در : ۷۱۵ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 59
بهمن 1400 - چرا نمیفهمی زن؟ اون بچه همونقدر که نوهی ماست، نوهی اون بندهخداهام هست. زن عصبی کیفش را روی کانتر کوبید و فریاد کشید: - بنده خدا؟ به اون دخترهی هرزه که معلوم نیست کار و بارش تو ترکیه چیه و اونجا به کیا سرویس میده میگی بنده خدا؟ نفسش به سختی بالا آمد و حسادتی عمیق در دلش جوشید....
بروزرسانی در : ۷۰۶ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 60
- نه تو آدم نمیشی... من نمیدونم این تهرانی بودن سرکار علیه چه گلی به سرمون زده که از اول ازدواج دریا، شهرستانی بودنشو کردی پیرهن عثمان و زندگی رو زهر اون بندهخدا کردی!؟ والا که همون به قول تو کولی، هم از تو و امثال تو باشعورتر بود هم خانومتر و هم شریفتر... به کار منم کار نداشته باش خودم میدونم ب...
بروزرسانی در : ۷۰۶ روز پیش
