لیست کلیه پارتهای رمان شدو : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 125
-
رمان شدو - پارت 21
*** برگهها را پایین آورد و عینک طبیاش را برداشت. - هیچ مشکلی ندارید خانم داوودی... حتی یه زایده کوچیک یا یه ارتعاش بیمورد توی آزمایشها و عکسهاتون دیده نمیشه. برگهای که به عنوان اولین گواه بررسی کرده بود باز روی مابقی برگهها گذاشت و ادامه داد. - تست صوتسنجیتون هم عالیه! از پایینترین ...
بروزرسانی در : ۷۱۹ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 22
مقداد بیحرف در آغوش کشیدش، سرش را به سینه چسباند و آرام بوسهای روی موهایش نشاند. همین سه روز پیش بود که دلماه یکباره گفت حس میکند صداییش عوض شده است و علیرغم مخالفتهای جدی مقداد، روی نظر خود پافشاری کرد و برای انواع آزمایشها اقدام کرد. - من گه بخورم بگم تو دیوونهای! منظورم اینه شاید روانت ...
بروزرسانی در : ۷۱۹ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 23
میکنید، مقتولین از تمام مجراهای بدنشون، مثل چشم و گوش و بینی و دهن و حتی بعضا واژن خونریزی کردن. کیارزم نفسی گرفت و به محض اتمام حرفهای صادق ادامه داد: - که به عبارت درستتر، یعنی ما با یه قاتل روانی روبهرو هستیم که میخواد از خودش یه امضای خاص بذاره... امضایی که اتفاقا خیلی زیاد هم مورد توجه ر...
بروزرسانی در : ۷۱۹ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 24
و با هفت، هشتا دانشآموز کنکوری هم کار میکرده. و تلاش زیادی هم برای دیده شدن داشت و دلش میخواست مدیکال بلاگر بشه، اینو از دایرکتهای اینستاش فهمیدیم. با کلام آخرش، شک سرهنگ به یقین تبدیل شد و بیهوا گفت: - پس سیمکارتشو گرفتید. کیارزم کلافه از اویی که مدام میان حرفش میپرید، سر بالا و پایین برد ...
بروزرسانی در : ۷۱۹ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 25
مرد لبی تر کرد و دست به نشانهی ندانستن تکان داد. - تقریبا جناب سرهنگ، یعنی تمام جنازهها بعد از یه شب بارونی پیدا شدن؛ ولی شبهایی هم بود که بارون اومده و دراکولا کسی رو نکشته. اما به هرحال شایعات زیادی هم بیاساس شکل گرفته. سرهنگ "درسته"ی آرامی گفت و بعد کلاه لباس فرمش را از روی میز برداشت. ...
بروزرسانی در : ۷۱۹ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 26
فرناز از شرمی نامشخص سر پایین انداخت. - باهم قهر بودیم. - سر چی؟ خودش بهتر از او میدانست چرا و برای چه؛ اما به این سوالات برای اعتبارسنجی نیاز داشت. دختر هم دودل پاسخ داد: - یه دعوای ساده، یعنی داستانش طولانیه ولی... - بالاخره سادهست یا طولانی؟ کلمات به جان کندن بیرون میآمد و فرناز تازه د...
بروزرسانی در : ۷۱۲ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 27
- تو دیدیش مگه؟ با سوال یک دفعهای مهرو جا خورد و آرام سرش را به چپ و راست برد. - نه... چیزیه که خودش تعریف میکرد... - یعنی تو هیچوقت ندیدیش؟ حتی یه فیلم یا عکس؟ دختر دوباره به نشانهی مخالفت سر تکان داد: - نه به خدا... من فقط یه عکس دیدم، اونم عکس دسته گل و کادوی اول سودا بود... البته نه که...
بروزرسانی در : ۷۱۲ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 28
دختر بیاختیار «هین» بلندی کشید و بغضش را اینبار بلند و بی مهابا شکاند. کیارزم اما نه توان تحمل فضا را داشت و نه وقتش را که میان هقهق او روبه مهرو گفت: - لطفا با سرباز برو داخل و تمام وسایل شخصی سودا رو ببر اداره. از سرپرست و مابقی هماتاقیهاش هم بازجویی مختصری بکن... خودتم برگشتی اداره برو پی...
بروزرسانی در : ۷۱۲ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 29
*** پک آخر را هم به سیگارش زد و فیلتر را داخل جوب انداخت؛ بعد سمت سردر اصلی رفت و همزمان کارت شناساییاش را بیرون آورد. هرچند که پیش از آمدن، ورودش با حراست هماهنگ شده بود؛ اما محض احتیاط کارت را نشان داد و با سر تکان دادنی از ورودی گذشت. میدانست که دانشکدهی ادبیات و زبانها بالای پلههای طویلی...
بروزرسانی در : ۷۱۲ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 30
روی حال عجیب مرد و دل پر التهاب خودش چشم بست و باز آن نقاب بیتفاوتی را روی صورت زد. بعد «باشه»ای گفت بغضدار از پسزده شدنهای چندساله سمت سالن روان شد. نمیخواست فکر کند. نمیخواست به آخرین باری که خندهی بیغل و غش او را دیده بود بیاندیشد. نمیخواست به یاد کشویی که پر از خوراکیهای تاریخ مصرف گذش...
بروزرسانی در : ۷۱۲ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 31
*** دستهی چمدان را در مشتش فشرد و هوای تهران دود گرفته را به سینه کشید. حقیقتا که حالش از این شهر بهم میخورد... شهری که تنبهتن عزیزانش را از او گرفت و داغ به دلش گذاشته بود. شهری که هیچگاه محض خوشی و شادی روانهاش نشده بود و حتی حالا هم برای بردن همیشگی یادگار کوچک خواهرش به این سراب خاکستری ...
بروزرسانی در : ۷۱۰ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 32
پسر که با دستان لرزان بطری آب معدنی را پایین آورد؛ کیارزم انگشتانش را قلاب کرد و کمی خود را جلو کشید. - خب؛ قبل از همهچی بهم بگو روز قتل سودا خوانساری، از صبح تا شب کجا بودی؟ با آمدن نام او باز چشمان پسر پر اشک شد و نفسش پر عجز رفت و به سختی آمد. مشخص بود چقدر حرف زدن برایش سخت است؛ اما باید ب...
بروزرسانی در : ۷۱۰ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 33
با یادآوری آن روزها باز غم همنشین صدایش شد: - تا دو سه هفته پیش اوضاع خیلی بد نبود... من دوستش داشتم و بهش عشق میدادم، اونم کجدار و مریز باهام راه میومد؛ اما از دو سه هفته پیش همه چیز بدتر شد... سودا کمکم سردتر از همیشه شد، دیگه تئاتر و کافهشعر و اینا نمیومد... خودشو از همه جدا کرده بود و به ...
بروزرسانی در : ۷۱۰ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 34
تمام حرص آن شب باز به تنش سرریز شد که اخمش را عمیقتر کرد و با مشتی گره شده غرید: - بیناموس حتی تخ... علیرغم تمام غضبش، باز ادب حکم به اصلاح داد و پسر پس از سکوت لحظهاش ادامه داد: - حتی جرئت نکرد پیاده شه... میدونم منو دید، مطمئنم فهمید من سودا رو نگه داشتم؛ ولی بیوجود گازشو گرفت رفت. به م...
بروزرسانی در : ۷۱۰ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 35
تنها خدا میدانست که چقدر دلتنگ این انگشتان کشیده و پنبهای بود؛ انگشتانی که حالا بیش از همیشه ردی از سرما داشت! - قرص آهنتو نمیخوری نه؟ دلش غنج زد برای این حمایتها، او اما خوب یاد گرفته بود دل به این مهر بیدلیل خوش نکند که تنها نفسی کشید و بیمبالات سر بالا انداخت. - نه، حالت تهوع میاره... ...
بروزرسانی در : ۷۱۰ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 36
*** لبانش را با دستمالی که از ابتدا در دستش بود، پاک کرد و لبخندی پر احترام زد: - ممنون آقا همایون، زحمت کشیدید. مرد نگاهی روی غذای نیمه خوردهی او گرداند. - چیزی نخوردی بابا جان، کل غذات موند. ساحل دست روی موهای بلند و نرم دیانا کشید و مهربان پاسخ داد: - ممنونم، متاسفانه کالری روزم اجازه ...
بروزرسانی در : ۷۰۵ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 37
- ممنونم... هنوز به دیانا نگفتید نه؟ با یاد دیانا، نگاه سمت جایی که دخترک خوش صحبت بود، کشید و لب زد: - نه هنوز... روانشناسش گفت باید بهش بگیم دریا هنوز توی یه خواب طولانیه؛ ولی خیلی سخته ساحل خانم، دیانا دختر باهوشیه، به این راحتیها مجاب نمیشه... همهش میگه چرا دیگه مثل اون چند ماه نمیریم ببی...
بروزرسانی در : ۷۰۵ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 38
تن نحیفش را به چهارچوب درب تکیه داد و خیره به صفحهی شمارگان آسانسور ماند. میدانست انتظارش طولانی نمیشود و همین که بعد از عدد یک، دو جایگزین شد، زن هم لبخندش را عمق بخشید و همزمان با باز شدن درب کشویی، شیطان زمزمه کرد: - تو واسه پلیس بودن زیادی جذابی آقا. نرسیده، لبخند میهمان لبش شد و این انگار...
بروزرسانی در : ۷۰۵ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 39
دست خودم نیست؛ ولی دیگه دارم کم میارم عمه... میخوام بعد پروندهی دراکولا انتقالی بگیرم برم یه شهر دیگه... من کنار تپش باشم و دستم بهش نرسه دق میکنم... دستمم بهش برسه با عذاب وجدان و حس گناه خفه میشم! رودابه آرام او را از تن خود جدا کرد و مطمئن در چشمانش نگریست. - اتفاقا منم بهش فکر کردم! هرجا ...
بروزرسانی در : ۷۰۵ روز پیش
-
رمان شدو - پارت 40
- باید مشخص بشه خانم داوودی. داخل نامه از پزشک میخوام که ازتون تستهای مربوطه رو بگیره که مطمئن بشیم هذیون و توهم ندارید و از نظر روان سالمید... بعدش دوباره تشریف بیارید اینجا که اگر اشکال از ذهن و روانتون نبود؛ بفرستمتون برای اسکن و mri مجدد کانال داخلی گوش. خسته از این همه مشکل که مجال نفس کش...
بروزرسانی در : ۷۰۵ روز پیش
