شدو به قلم ملیکا کمانی
پارت هفتاد و پنجم :
لرزان از سرمای هوایی که در این جادهی بیابانی، بیش از شهر حس میشد، قدم دیگری برداشت و از میانهی درب باز کارخانه داخل رفت. چمدان کوچکی که مملو از لباسهایش بود و به توصیهی آرش برداشته بودش، سرعتش را کم کرده بود؛ اما به هر حالی که بود خود را به سولهی بزرگی که شده بود کارخانهی سرامیک سازی رساند و داخل رفت. پیش از اینکه گرمای مطبوع داخل به جانش بشیند، صدایی گوش خراش آرامش لحظهایش را
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
میخوای سهمی داشته باشی؟
سلام عزیزم. من ملیکا کمانی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارتهاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمانهای كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

لطفا صبر کنید...

الناز
1یعنی تپش شبیه مهشید بووود؟؟؟