پارت هفتاد و پنجم :

لرزان از سرمای هوایی که در این جاده‌ی بیابانی، بیش از شهر حس میشد، قدم دیگری برداشت و از میانه‌ی درب باز کارخانه داخل رفت. چمدان کوچکی که مملو از لباس‌هایش بود و به توصیه‌ی آرش برداشته بودش، سرعتش را کم کرده بود؛ اما به هر حالی که بود خود را به سوله‌ی بزرگی که شده بود کارخانه‌ی سرامیک سازی رساند و داخل رفت. پیش از اینکه گرمای مطبوع داخل به جانش بشیند، صدایی گوش خراش آرامش لحظه‌ایش را

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

میخوای سهمی داشته باشی؟

سلام عزیزم. من ملیکا کمانی نویسنده این رمان هستم. رمان رو رایگان کردم و به جای پرداخت حق عضویت، خواستم هر کدومتون در توانتون هست از 1000 تومان تا هر مبلغی که میتونید به حساب محک واریز کنید. با پرداخت آنلاین از طريق تمامى كارت‌هاى عضو شتاب، سهمی در تامین هزینه دارو و درمان کودکان مبتلا به سرطان داشته باشید و قهرمان‌های كوچك محک را تا رسیدن به سلامتی همراهی کنید.

آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز

    1

    یعنی تپش شبیه مهشید بووود؟؟؟

    ۴ ماه پیش
  • فخری

    0

    چقدر پستی آرش خدا از رو زمین محوت کنه.خسته نباشی عزیزم قلم زیبات ماندگار🩷🌸🩷🌸🩷🌸

    ۵ ماه پیش
  • ثریا

    6

    عوضی تر از آرش کی میتونه باشه😣

    ۱ سال پیش
  • آذر

    4

    واقعا آدم... نمیدونم چی بگم. چقدر پست، چقدر 😤😠

    ۲ سال پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    خیلی👀

    ۲ سال پیش
  • آیرین

    0

    عااالییی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️