پارت هشتاد و یک :

خودم می‌دانم بیخودی و الکی شلوغش کرده بودم. کاملاً مشخص بود از جای دیگر پُرم. ولی یاسر همچنان آرامشش را حفظ کرده بود. او دست‌هایش را داخل جیبش زد:

ـ من الان چیزیو به تو تحمیل کردم؟ من فقط ازت خواهش کردم.
ـ یعنی اگه برم جلومو نمی‌گیری؟
ـ نه. می‌خوای بری برو.

گردنم را عقب کشیدم: تو که تهش می‌خواستی بذاری ما بریم چرا پس این همه بحث کردی؟
یاسر دیگر نه لبخند داشت نه میل

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!