شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت هشتاد و یک :
خودم میدانم بیخودی و الکی شلوغش کرده بودم. کاملاً مشخص بود از جای دیگر پُرم. ولی یاسر همچنان آرامشش را حفظ کرده بود. او دستهایش را داخل جیبش زد:
ـ من الان چیزیو به تو تحمیل کردم؟ من فقط ازت خواهش کردم.
ـ یعنی اگه برم جلومو نمیگیری؟
ـ نه. میخوای بری برو.
گردنم را عقب کشیدم: تو که تهش میخواستی بذاری ما بریم چرا پس این همه بحث کردی؟
یاسر دیگر نه لبخند داشت نه میل
لطفا صبر کنید...
