پارت هشتاد و هفتم :

شتابان داخل خانه ی خودمان رفتم. جعبه پیتزا‌ها روی ایوان بود ولی یاسری درکار نبود. به حیاطشان نگاه کردم. هیچ‌کس نبود. هوا تاریک شده بود و برق زیرزمین هم خاموش بود. معلوم بود یاسر رفته. دلم گرفت. سویل روی سکو آمد و از دیدن جعبه‌های پیتزا ذوق زده به هوا پرید: وای آخ جون پیتزا! آبجی تو سفارش دادی بیارن؟

با غصه گفتم: یاسر خرید.
ـ وای دمش گرم. من می‌برم با فیلم ببینم بخورم. آبجی نمیای؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    یعنی چی دید؟😁 سودا جون تویی، خودتو به فنا ندی

    ۴ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    😈😈😈😈

    ۴ هفته پیش
  • لیلی

    1

    آه چرا انقد پارتی کوتاه کردی رمانت خیلی قشنگه ولی اینکه پارت کوتاه میزاری خیلی تو ذوق میزنه لطفا ی زره طولانی تر بزار

    ۴ هفته پیش
کپی شد!