شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت نود و ششم :
روی زمین نشستم. سرش روی سینهام افتاد. دستانم از زیر بغلهایش رد شده بود. دستم را روی گونهاش کشیدم. نرمی مخمل دستکش، صورتش را به واکنش انداخت. صدایش زدم: یاسر؟ برگشتی؟
واکنشی نشان نداد. گفتم: چشماتو باز کن. امشب چه زود سهیل رفت.
ـ خودم فرستادمش بره.
ـ پس تو میتونی کنترلش کنی.
ـ خیلی وقت نیست که یاد گرفتم.
ـ چه قدر جالب. حالا چرا چشم بسته باهام حرف میزنی؟
ـ اگه چشمامو
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0وای باورم نمیشه بالاخره این دوتا دارن ازدواج میکنن؟؟🤤☺️