پارت نود و هشتم :

اگر به من بود، فقط در محضر عقدی با یاسر می‌خواندم و خلاص. اما یاسر پسر بود. و بار اولی بود که داماد می‌شد و حتماً آرزو داشت. پس به خاطر او لباس عروس پوشیدم. ولی یک لباس عروس ساده ی بدون پف تا مچ پا. موهای شرابی‌ام را خودم بالای سر گوجه کردم و تورم را با سنجاق به آن آویختم. ترس از هفت خبیث چنان مثل ما دور وجودم چنبره زده بود، که جرئت آرایشگاه رفتن را نداشتم. خودم در خانه ی پدری جلوی آینه ی قدی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فریده

    1

    خب بلاخره این دو تا مرغ عاشق هم به هم رسیدن .. از اول داستان شب سوار تا به اینجا کنجکاوم بدونم اینهمه ضرب والمثل ناب رو از کجا آوردی؟

    ۷ روز پیش
  • فاطمه

    0

    امیدوارم به خیر و خوشی عقد کنن و فعلا اون هفت خبیث لعنتی نیاد اَه ممنون.

    ۷ روز پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    🤣🤣😁😁

    ۷ روز پیش
  • الی

    1

    از خنده ت معلومه برنامه ها داری واسشون ؟ نه؟🤣🤣 خدا بخیر کنه🤣

    ۷ روز پیش
کپی شد!