شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت نود و نهم :
میدانست من نگران هفت خبیثم. هرچند ما اصلاً جشنی نداشتیم. صرفاً یک عقد در محضر و یک شام در رستوران بود. راست میگفت. در شلوغی و جمعیت نمیتوانست بیاید.
عقد ما در محضر انجام شد. ساده و بیتکلف. قیافه ی عباس و سلیله خوشحال نبود. تاجماه اما ذوق میکرد و میتوانستم بگویم حتی ساره هم خوشحال است ولی بیچاره میترسید جلوی سلیله شادیاش را نشان دهد. اما وقتی مرا بوسید توی گوشم گفت که خوشحا
لطفا صبر کنید...

فاطمه
2ننهه سودای ..استغفرالله اخه دختر یکم فکر کنی بد نیست..