شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت هشتاد و چهارم :
و یک دفعه با همان یک دست پای مرا جلو کشید و کل هیکل من روی نیمکت سرخورد و به طرفش کشیده شد و در یک سانتی متریاش رسیدم. زمین فوتبال آنقدر بزرگ بود که سویل از آن دور، متوجه ی اتفاق بین ما نبود. آن قدر هم سرش گرم چرخیدن بود ما را نمیدید. داشتم از این فاصله ی نزدیک دل به باد میدادم. چشمان یاسر دوباره داشت کم کم خون میفتاد.
لبخندش هم که همیشه دارچین میداد، الان به تندی فلفل قرمز بود
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

فریده
0ببخشید یکم بی ادب میشم ولی لازمه: بر *** مگس معرکه لعنت ....