شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت نود و دوم :
صورتش را جلو آورد و من هم چشمانم را بستم. لبهایمان نفسهای همدیگر را لمس میکرد که در زیرزمین به ضرب باز شد و مراد و مهلا دویدند داخل زیرزمین: سلام دایی!
من و یاسر تند از هم فاصله گرفتیم. مراد بیرون دوید و داد زد: مامان مامان. دایی با یه خانومه تو زیرزمینه. دایی لخته.
لبم را گاز گرفتم: وای خاک به سرم. اینا دیگه از کجا پیداشون شد؟! یاسر چی کار کنیم؟
یاسر تنها کاری که فرصت کرد بکند ا
لطفا صبر کنید...

نری
0یاخدا یعنی واقعا هفت خبیس خداکنه نباشه🥺