پارت هشتاد و سوم :

حرف نمی‌زد ولی مرا نگاه می‌کرد. گفتم: بابت حرفام ازت معذرت می‌خوام. قصد ناراحت کردنت رو نداشتم. یه دفعه جوش آوردم نفهمیدم چی گفتم. ببخش اگه زبونم تنده. آثار زندگی با شوهر سابقمه.

کمی صبر کردم و گفتم: بابام که از مادرم جدا شد، سویل تا یه مدتی حالش خیلی بد بود. بابام براش دوچرخه خرید بره سواری کنه یکم از این حال و هوا در بیاد. توی یکی از این دوچرخه سواری‌ها هم بود که با دوست پسرش آشنا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zohreh

    1

    خوب داریم به لحظه ی شکار آهو توسط یوز پلنگ گرسنه نزدیک میشیم😋💦

    ۱ ماه پیش
  • نری

    0

    دییقااااا وای لحظه باحالی مرسی منتظر پارت بعدیم🤪🤪🤪

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    یا خداا😅😁 یاسر وارد میشود🤤🫣

    ۱ ماه پیش
کپی شد!