شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت هشتاد و سوم :
حرف نمیزد ولی مرا نگاه میکرد. گفتم: بابت حرفام ازت معذرت میخوام. قصد ناراحت کردنت رو نداشتم. یه دفعه جوش آوردم نفهمیدم چی گفتم. ببخش اگه زبونم تنده. آثار زندگی با شوهر سابقمه.
کمی صبر کردم و گفتم: بابام که از مادرم جدا شد، سویل تا یه مدتی حالش خیلی بد بود. بابام براش دوچرخه خرید بره سواری کنه یکم از این حال و هوا در بیاد. توی یکی از این دوچرخه سواریها هم بود که با دوست پسرش آشنا
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

Zohreh
1خوب داریم به لحظه ی شکار آهو توسط یوز پلنگ گرسنه نزدیک میشیم😋💦