شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت نود و سوم :
دلم ترکید و هین بلندی کشیدم و از جا پریدم و عقب رفتم. گفتم: جلو نیا کثافت. میدونستم کار خودته. حروم زاده ی عوضی. چیکارش کردی یاسرمو؟
بازوهایم میلرزید.
مرد تلو تلو خوران جلو آمد. لامپ زیرزمین را زد و از دیدن یاسر و دستان خونی و چاقوی توی دستش وحشت کردم و جلوی دهانم را محکم گرفتم. جلو دویدم و یاسر توی آغوشم بیحال افتاد. فهمیدم آن چیزی که فکر میکردم سایه ی عدد هفت روی دیوار است، سا
لطفا صبر کنید...

فاطمه
3اقا با اینکه یاسر رو خیلی دوست دارم ولی دلم برای سهیل تنگ شده بود🥲