شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت هشتاد و ششم :
قلبم تند میزد و عرق وحشت به گردنم نشسته بود. جلوی یاسر خجالت میکشیدم. تصور میکردم غیر از گرمای هوا، غده ی خجالتم هم دارد از داخل گرما تولید میکند.
امیرحسام گفت: تو از اولم خوب بودی. این من بودم که بد بودم. ولی عوض شدم. باور کن من دیگه آدم قدیم نیستم.
گفتم: آره راست میگی. تو عوض شدی. ولی منم عوض شدم. تو مال فصل سوم زندگیم بودی عزیزم. ولی من الان فصل شیشم؛ فهمیدی؟ حالا دیگه برو
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

بهار
0عزیزم چند پارت دیگه مونده؟ میشه حداقل بیشتر پارت بذاری لطفا؟ اینجوری خسته کننده شده🥲