شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت هشتاد و پنجم :
هیچ وقت فکر نمی کردم از دیدن شماره ی امیرحسام این قدر خوشحال شوم! فکر کردم: این واسه چی زنگ زده؟ جواب دادم: الو؟ امیر حسام؟
ـ الو سُودا بیا بیرون کارت دارم.
ـ چی میگی؟ کجا بیام؟
ـ من میدونم توی این روستای کوفتی هستی. پشت خونهتونم. بیا کوچه پشتی وگرنه من میام دم در و آبروت رو میبرم.
و تلفن را قطع کرد. دستم از خشم میلرزید. زیرلب غریدم: آخه تو خودت بیآبرویی مرتیکه
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو مهاجر | نویسنده رمان
حتی از اسمشم خوشم نمیاد امیر حسسسسام🤣
۴ هفته پیشفریده
0اوخی بچم خورد تو ذوقش.... خوروس بی محل...
۴ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
بخداا
۴ هفته پیشفریده
0به نظرم توی این موقعیت کاری نمی کنه... البته اگه امیرحسام غلط اضافه تری مرتکب نشه
۴ هفته پیشنرگس
0له لورده اش میکنه نمیدونم یاسر غیرقابل پیش بینی😅
۴ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
🤣🤣🤣🤣🤣
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

الی
0چرا من همش حس میکنم امیر حسام یه کلکی تو کارشه با این رفتارهاش؟😂 نکنه از طرف هفت خبیث اومده؟