لیست کلیه پارتهای رمان ساریژ : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 150
-
رمان ساریژ - پارت 41
روجا متعجب از چرندیات او نگاهش کرد و در حالی که پقی زد زیر خنده آرام دستش را به طرف او پرتاب کرد. _ خاک تو مخت دیوونه... هدی هم خندید و در حالی که دستش را تکیهگاه سرش کرد به پهلو چرخید. _ تو مخ خودت، خب هردختری دوس داره دیگه... یعنی میخوای بگی تو خوشت نیومده؟ روجا خیره خیره نگاهش کرد و در...
بروزرسانی در : ۵۱۵ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 42
نفهمید چرا وقتی پلک زد اشکی از گوشهی چشمش چکید، نمیتوانست اتفاقاتی که پشت سرهم برایش میافتاد را هضم کند، جذبهی پرهام تمام جسارتش را برای مخالفت گرفته بود. غرق در افکارش گوشی را از کیف بیرون کشید و خواست شمارهی عمه را بگیرد تا بگوید دیرتر به خانه میرود که ماشین متوقف شد. وقتی به اطراف نگاه...
بروزرسانی در : ۵۱۵ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 43
۲۲ماه قبل(دی) دستش را زیر چانه مشت کرده بود و با نگاهی مبهوت به ستوده نگاه میکرد که در حال مشاوره به بیمارش بود، همان دختری که چندروز پیش قبل از اینکه نوبتش بشود، پشیمان شده و رفته بود، همان که دیدن نگاه سرد و پراز غمش دل روجا را لرزانده بود! _ اگه نخوای یا نتونی تمام وقایع رو برام تعریف ...
بروزرسانی در : ۵۱۵ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 44
دوباره خوی شیطانیاش عود کرده بود، همانطور که خیره به نقطهای حوالی استخر بود لیوان روی میز مقابلش را برداشت و محکم روی زمین کوبید! دندانهایش را با حرص به هم سابید و بعد از برداشتن یک تکهی کوچک از خورده شیشههای زیر پایش خط نازکی روی ساق دستش انداخت و از شدت درد پلکهایش را روی هم فشار داد....
بروزرسانی در : ۵۱۳ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 45
خندهکنان برای سامی دست تکان داد و به خانه رفت، در حال باز کردن بند کفشش بود که هدی در حال رد شدن به بازویش زد و ادایش را در آورد. _ فکر کنم عاشق شده... چرا گفتی؟ اون سادهست باور میکنه طفلی... روجا ایستاد و متفکرانه به او که حالا روی پله نشسته و زانوهایش را بغل کرده بود، زل زد: _ هدی چرا ا...
بروزرسانی در : ۵۱۳ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 46
وارد اتاق شد و در رابست. همانجا پشت در ایستاد. _ حقیقت رو بهش گفتید؟ ستوده پشت میزش نشسته و دستانش را پشت گردنش چفت کرده بود، نگاهش خالی بود، نه تاثری نه غمی نه هیجانی... _ سلامت کو؟ روجا چشمانش را بست و سرتکان داد. _ ببخشید... کلا دیدن این آقا... _ عادت میکنی... قدم برداشت و به میز نز...
بروزرسانی در : ۵۱۳ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 47
با خوش و بش گرم مرد و ستوده فهمید دیدار اولشان نیست، مرد متوجه روجا شد و کنجکاوانه نگاهش کرد، روجا ایستاد و سلام کرد. ستوده که دید مرد منتظر توضیح است گفت: _ خانم فرزین از دانشجوهای زرنگمه و قراره مدتی اینجا با من همکاری کنه... و رو به روجا مرد را معرفی کرد: _ آقای مودت از اساتید هنرمند هستن...
بروزرسانی در : ۵۱۳ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 48
دیلان دلش نمیخواهد روجا را تنها رها کند ولی زن ایستاده و ملتمسانه نگاه میکند، کلافه رو به روجا که در حال پیاده شدن است میگوید: _ پس زیاد دور نشو... کنار همون فضای سبز بمون تا برگردم... روجا به جایی که دیلان میگوید نگاه میکند. فضای سبز؟ پوزخند میزند، محوطهای را جلوی ساختمانهای نوساز می...
بروزرسانی در : ۵۱۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 49
وحید خیرهخیره نگاهش میکند، انگار ازحرف روجا متعجب شده است. _ مگه عمو اون شب اینجا بوده؟! روجا با گوشهی روسری نخیاش کمی از نم صورتش را میگیرد. _ آره... اومده بود عیادت عموقدیر... راستی اونشب عموقدیر خونهی کدوم پسرش بوده؟ اینم نمیدونی؟ ولی آخه بابا وقتی میومد اینجا فقط خونهی ننه حلیمه ...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 50
روجا دور خود میچرخد ببیند دیلان کجاست، اورا میبیند که با یکی از نیروهای امدادی در حال صحبت کردن است، او را به وحید نشان میدهد. _ اوناهاش اونجاست، الان که خواست بره باهاش میرم... وحید به سمت جایی که روجا اشاره کرد، میچرخد، آفتاب وسط آسمان است، دستش را سایبان چشمانش میکند تا با دقت بیشتر ببین...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 51
۲۱ماه قبل(بهمن) ماه منیر کتاب را روی عسلی کنار پایش گذاشت و عینک مطالعهاش را از روی چشمانش برداشت و نگاه پرمهرش را به روجا دوخت. روجا یکی از فنجانهای چای را مقابلش گذاشت. _ بفرمایید اینم چای لبسوز... _ دستت درد نکنه عزیزم. روجا فنجان خود را هم براشت و روی کاناپهای کنار دست عمه نشست....
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 52
روجا حسابی فکرش مشغول هدی شد، حرفهای عمه بد ذهنش را درگیر کرده بود، نفسش را پرآه بیرون داد. _ خیلی تجربهی جالبی بود، واقعا تراپیست شدن با چیزی که فکر میکردم تفاوت داره، خیلی سختتر و پر چالشتر از تصورم! عمه به نشانهی رضایت سری تکان داد. _ خوبه، خداروشکر که مورد توجه و حمایت این استاد قر...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 53
یاشار مدام تکان میخورد و به جکهای بیمزهی آرش میخندید. حرص هدی درآمده بود، خود را روی صندلی عقب کشید و قلممو را در جعبه مدادرنگیهایش رها کرد. _ اینجوری نمیتونم... سودابه مشتش را به بازوی یاشار کوبید. _ اه ده دقیقه نمیتونی آروم بگیری... یاشار دستانش را به نشانهی تسلیم بالا برد. _ ...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 54
سمیرا برگشت و سراغ قهوهساز رفت. _ فهمید اینجایی، پاشو برو... هدی بدش نمیآمد او را ببیند، تمام آشفتگیاش برااین بود که عشق و نفرت را باهم داشت و هنوز نتوانسته بود علف هرز این عشق را از باغچهی دلش بکند! بلند شد و سعی کرد خود را به حضور او بیتفاوت نشان دهد. پرهام لبهی یکی از دو تخت سنتی کن...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 55
با صدای یاشار به خودش آمد. _ خاتون قلیونت رو چاق کردم بیا... هدی به سمت او برگشت و در حالی که لبخند میزد، بلند شد و به طرفش رفت. _ ای وای مرسی... چه بساطی شد امروز... یاشار متعجب به او خیره شد. _ چه عجب! بالاخره سگرمههات وا شد... هدی روبرویش نشست و شیلنگ قلیانش را برداشت. _ زر نزن عزیز...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 56
با صدای پرهام ساکت شدند. _ قهوه نمیخورم، پاشو یکی از اون بطریا که آوردم برات بیار... سمیرا نچی کرد و مستاصل به او نگاه کرد که همچنان سیگار میکشید. _ بیخیال پرهام... دوباره مثل اوندفعه حالت بد میشه... دستش را در هوا تکان داد. _ زیاد نمیخورم... هدی و سمیرا خیرهی هم شدند، سمیرا با سر به ...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 57
سمیرا نتوانست جلوی کنجکاویاش را بگیرد. _ زخم؟ یعنی واقعا تو برای هدفی به جز پول واسطهی به گند کشیدن زندگی خیلیا شدی؟ پرهام ما واسطهایم میفهمی؟ هرچقدرم که بگیم اونا خودشون میخوان و حقشونه ولی بازم ما توی رواج این کثافتکاری نقش داریم... من به پولش احتیاج داشتم و تو وسوسهم کردی اما تو چی؟ ...
بروزرسانی در : ۵۱۰ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 58
فرامرز نگاهش را به اطراف چرخاند و به نگاه راهله برگشت. _ پس روجا کو؟ راهله با چشم و ابرو اتاق سمت چپش را نشانه گرفت. _ توی اتاقه، میگه سیرم... ولی هنوز از دیشب سرسنگین شده، مثلا قهره... _ مگه حالا چی شده؟ یه خواستگاری بود دیگه... راهله بشقابش را برداشت و در آن برنج کشید. _ میگه وقتی من نم...
بروزرسانی در : ۵۱۰ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 59
گوشی در دستش لرزید، میدانست ستوده است، قبل از ورود فرامرز به اتاق مسیج داده بود که به کرمانشاه آمدهاند، روجا نمیتوانست این مساله را به پدر بگوید، طبیعی نبود که بعد از یک ترم رفتن به دانشگاه چنان با استادش صمیمی شده باشد که تلفنی در ارتباط باشند، روجا خود را مقصر این پنهانکاریاش نمیدانست، ...
بروزرسانی در : ۵۱۰ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 60
برای ساعت پنج عصر بلیط گرفته بود، آنقدر برای رفتن شوق داشت که سرازپا نمیشناخت، راشین آمد و پربغض کنارش نشست. _ کی برمیگردی؟ زیپ ساکش را بست و کنار گذاشت. _ خیلی زود داداش جون... برگشت و متوجه ناراحتیاش شد، سرش را در آغوش گرفت و بوسید. _چیه قربونت برم؟ خب تو هم میری مدرسه پیش دوستات......
بروزرسانی در : ۵۰۹ روز پیش
