پارت پنجاه و ششم :


با صدای پرهام ساکت شدند.
_ قهوه نمی‌خورم، پاشو یکی از اون بطریا که آوردم برات بیار...
سمیرا نچی کرد و مستاصل به او نگاه کرد که همچنان سیگار می‌کشید.
_ بیخیال پرهام... دوباره مثل اون‌دفعه حالت بد میشه...
دستش را در هوا تکان داد.
_ زیاد نمیخورم...
هدی و سمیرا خیره‌ی هم شدند، سمیرا با سر به آشپزخانه اشاره کرد.
_ زحمتش رو بکش، میدونی که کجاست؟
هدی آرام سرتکان داد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    قشنگ معلوم بود یکی ولش کرده داره انتقام از بقیه می گیره،این اصلا درست نیست،هرکی خودش باید تاوان کاراشو بده،یه روانی فقط چنین کاری می کنه 😠

    ۷ ماه پیش
  • اسرا

    0

    راست میگه بقیه مسکل دارن به پرهام میگنولی پرهام چی حتی تحقیق پرس جونکردن🙏😑

    ۸ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    پرهام چه زخمی دیده؟کی باعث این حالش شده؟اخه پسر همه رو که بایه چوب نمیزنن

    ۱ سال پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    عجله نکن میفهمی🙃

    ۱ سال پیش
کپی شد!