لیست کلیه پارتهای رمان ساریژ : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 150
-
رمان ساریژ - پارت 61
خمیازهای کشید و بعد از نیمنگاهی به پیرزن که از فرط خواب عمیق دهانش باز مانده بود، لبخند زد. نفهمیده بود از دست پرچانگی او کی خوابش برده ولی با دیدن ساعت گوشی میدانست به موقع بیدار شده؛ چیزی نمانده بود به مقصد برسند. گوشی در دستش لرزید، هدی بود. _ سلام عزیزم... _ سلام من ترمینالم، چقدر موند...
بروزرسانی در : ۵۰۸ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 62
سمیرا در را که باز کرد برایش چشمک زد. _ خیلی دهنگیره... اینو دوبله حساب میکنم. پرهام طبق معمول شیک و اتوکشیده و عبوس ظاهر شده بود، یک تای ابرویش را بالاانداخت و از کنارش رد شد. آرام قدم زد و چشم چرخاند. سمیرا از کنارش رد شد. _ بیا اینجاست... جلوتر رفت و بانگاهی به سمت راستش ایستاد، نگاهش ...
بروزرسانی در : ۵۰۸ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 63
دختر مردد رفت و لبهی تخت نشست. پرهام کتش را درآورد و روی تاج صندلی انداخت، هیچ نشانهای از نرمی و مهربانی در صورتش دیده نمیشد، روی صندلی نشست. _ اسمت چیه؟ _ نیلا... _ اسم اصلیت چیه؟ با مکث جواب داد، کمکم داشت برایش جامیافتاد با بد کسی طرف است. _ لیلا... _ فی چنده؟ لیلا نگاهش را با ضر...
بروزرسانی در : ۵۰۸ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 64
چیزی از ظهر نگذشته است، سوز و سرما برقرار است اما تیزی آفتاب از شیشهی جلوی ماشین خودنمایی میکند، صدای ژیرژیر صندلیهای ماشین و قوطی آبی که زیر صندلی افتاده سکوت را زایل میکند، روجا و دیلان هردو محو تماشای ترافیک سنگین ماشینهای کمکی هستند که به سمت روستا روانه شدهاند، دیلان خمیازهای میکشد...
بروزرسانی در : ۵۰۸ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 65
_ "خودا نهکات، قوربانت بم، دڵم ڕوونە کە فەرەمەرزخان سەلامەت و چاکە... ببینە چی بەسەر خۆت هێناویت، قورسە مانگ، چەند بێ ژیان و نەزار بوویت کچێ!" ) خدانکنه قربونت بشم، دلم روشنه که فرامرزخان صحیح و سالمه... ببین چه به روز خودش آورده ای قرص ماه، چه بیجون و نزار شدی دختر!( با هرزحمتی که هست، خود...
بروزرسانی در : ۵۰۸ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 66
بیبی حریفش نمیشود، اصرار میکند که باید صبر کند تا دیلان بیاید و او را به بیمارستان ببرد اما روجا سوار آژانس میشود و میگوید نمیخواهد بیشتر آنها را به زحمت بیندازد، از همهمهی ورودی بیمارستان مشخص است که اوضاع وخیم است، سرگردان میان راهروها و بخش تاب میخورد و نمیداند باید از کدام قسمت سو...
بروزرسانی در : ۵۰۶ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 67
۱۳ ماه قبل(مهر) بستهی سوغات کلوچه و حلوای مخصوصی که آورده بود را روی میز گذاشت. _ ناقابله... ستوده با ذوق چشمانش را گرد کرد و آن را به سوی خود کشید. _ بهبه! راضی به زحمت نبودم... با چشمانی تنگ شده کمی سرش را به پایین متمایل کرد. _ راضی نبودی که چندبار سفارش کردی یادم نره؟ ستوده دست...
بروزرسانی در : ۵۰۵ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 68
روجا متوجه ضربان قلبش شد، انگار روی تخته فنر قرار داشت که اینطور پر تپش میزد، خواست لب باز کند و بگوید منظورش را نمیفهمد که ستوده نفسش را برید. _ نگران نباش عزیزم، مگه چی خواستم اینجوری رنگ به رنگ شدی! روجا را میان آشوب و بلوای ذهنش رها کرد و از چفت شدنش روی زمین سواستفاده کرد، نزدیک شد و د...
بروزرسانی در : ۵۰۴ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 69
سمیرا ورقهایش را روی زمین رها کرد و بلند شد: _ ول کن هدی، این دو تا کلک میزنن درست بازی نمیکنن! آرش و یاشار در حالی که سعی میکردند خندهشان را کنترل کنند با چشمانی گرد شده اعتراض کردند، هدی هم عقب کشید و شیلنگ قلیانش را برداشت. _ راست میگه خب، مسخرهها! یاشار روی دو زانو نشست و خواست لب...
بروزرسانی در : ۵۰۳ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 70
سمیرا با دهنکجی نگاه گرفت و خواست برود که پرهام ادامه داد: _ در ضمن آخرین بارت باشه بااین دخترا اونقدر گرم میگیری که بعد بخوای بازجوییشون کنی و دهن لقی کنن! بعد از معرفیشون کلا قطع ارتباط میکنی، فهمیدی؟ سمیرا بدون این که برگردد و جوابی بدهد، به آشپزخانه رفت، پرهام نگاهش را از یاشار و آرش ...
بروزرسانی در : ۵۰۳ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 71
تماسهای ستوده را رد کرده و تصمیمش را گرفته بود، نمیخواست برگردد، هم نمیخواست و هم نمیتوانست، ته دلش انگار خالی شده بود، حس بدی داشت، به محبتهای او عادت کرده بود ولی با حرکت و رفتارهای جدید او فکرهای بدی در ذهنش رژه میرفت. با صدای ضرباتی که هدی با قاشقش به بشقاب وارد آورده بود سرش را بلند ...
بروزرسانی در : ۵۰۳ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 72
هدی خود را جدا کرد و موهای پریشان دو طرف صورت او را کنار زد: _ کاش تو هم عاشق شی تا بدونی هیچی دست من نیست دلم باید عاقل شه، کاش جای درست عاشق شی جایی که لیاقت اینهمه زیبایی رو داشته باشه! روجا با لبخندی تلخ سرتکان داد. _ ول کن هدی! _ میخوای صبح ببرمت کوه؟ روجا لبهایش را به هم فشرد و با...
بروزرسانی در : ۵۰۳ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 73
روجا هم بااو خندید ولی هنوز شوکه بود از پنهانکاری هدی و ماجرای پنهانی که پرهام بااو رقم زده بود. کام آخر را از سیگارش گرفت و بلند شد. _ خل نبودم آدم نمیاوردم برا تو کباب کنه! سمیرا دوباره غشغش خندید اما هدی کلافه از حضور پرهام از دور برای سمیرا خط و نشان کشید. پرهام با دیدن روجا حسی مبهم وج...
بروزرسانی در : ۵۰۳ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 74
روجا آرام بالا رفت و نگاهش در نگاه پرهام که روی تختی دورتر از بچهها نشسته بود، گره خورد، در حال مکالمهی تلفنی و نگاهش اما قفل نگاه روجا شد، فاصلهشان آنقدری بود که نتواند صدایش را بشنود، روجا نگاه گرفت و رفت کنار هدی نشست، آرش و یاشار مشغول خنده و شیطنت با دوستدخترهایشان بودند، البته نگاه...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 75
اواخر پاییز بود و درختان کاملا خود را تکانده بودند، حیاط دانشگاه مملو از برگهای نارنجی و قهوهای رنگی بود که زیر بارانهای گاه و بیگاه نمکشیده و روی زمین له شد بودند، سرمای هوا حتی از پس شال و کلاه و پلیورهای گرم احساس میشد، روجا آنروز چترش را نبرده بود و به لطف چتر نسرین حیاط را قدم میزد،...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 76
سریع چرخید و خیرهاش شد، پرهام نگاهش کرد. _ میدونی چرا؟ به خاطر فقر! به خاطر پدری که معتاد بود، مادری که دیسککمر داشت و نمیتونست کار کنه، من کجا بودم؟ بهت میگم! باهام میای یه جایی؟ با بغضی که داشت روی صدایش تاثیر میگذاشت، سرتکان داد. _ الان؟ نگاهی به ساعتش کرد، نفس عمیقی کشید و با نگاه...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 77
روجا برخلاف پرهام کفشهایش را از پاخارج کرد و آرام روی صندلی زواردررفتهای کنار آشپزخانه نشست. _ چهقدر عجیب! شما اینجا... پرهام به اتاق خواب رفت و از روی کمد آلبومی برداشت و برگشت. _ بگیرش، اینو ببینی دیگه مطمئن میشی! روجا همانطور که دست دراز کرد و آلبوم را گرفت خیره در نگاهش پرسید: _ هد...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 78
پیرمرد همسایه لنگههای در را برایش باز کرد و کنار ایستاد تا پرهام ماشین را داخل حیاط ببرد و پارک کند، بعد با عجله رفت و چادر را روی ماشین کشید. پرهام دستمزدش را که قابل توجه بود به طرفش گرفت. _ یه چندروزی هستم، مواظب باش کسی فضولی نکنه! پیرمرد در حالی که با خوشحالی به تراولها نگاه میکرد، سر...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 79
دیلان در حالی که دو آبمیوه در دست دارد میآید و کنارش مینشیند، یکی از آبمیوهها را به طرفش میگیرد. _ حالا که میخوای به گریهکردن ادامه بدی بخور که اشکت خشک نشه! با چشمان قرمز نگاهش میکند. _ الان وقت شوخیه؟ دستش را عقب میکشد و کلافه سرتکان میدهد. _ شوخی نبود، تیکه بود! آخه انتظار داش...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 80
دکتر نگاهی به پرونده میاندازد و آن را میبندد. _ متاسفانه ضربه جای بدی خورده و سطح هوشیاری پایینه... قبل از هرچیز باید به هوش بیان، همین. نگاه نگران دیلان به سوی روجا کشیده میشود که ملتمسانه در حال نگاه کردن به دکتر است، دکتر دستهایش را در هم چفت میکند و با تاثر سرتکان میدهد. _ ما هر ک...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
