پارت چهل و دوم :


نفهمید چرا وقتی پلک زد اشکی از گوشه‌ی چشمش چکید، نمی‌توانست اتفاقاتی که پشت سرهم برایش می‌افتاد را هضم کند، جذبه‌ی پرهام تمام جسارتش را برای مخالفت گرفته بود. غرق در افکارش گوشی را از کیف بیرون کشید و خواست شماره‌ی عمه را بگیرد تا بگوید دیرتر به خانه می‌رود که ماشین متوقف شد. وقتی به اطراف نگاه کرد دید به خیابانی که متصل به کوچه‌ی عمه است رسیده‌اند. متعجب شد چون فکر می‌کرد قرار

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    خدا کنه زنده باشه درحال کمک به بقیه باشه 😔

    ۷ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    😥😥

    ۷ ماه پیش
  • اسرا

    1

    پدرش،کحاست ممکن ازاینحارفته ولی کجاست چراخبری ازخودش نمیده🙏🤔

    ۸ ماه پیش
کپی شد!