لیست کلیه پارتهای رمان ساریژ : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 150
-
رمان ساریژ - پارت 121
هدی بلند میشود و در حالی که به او نگاه گلهمندانهای میاندازد، به دستشویی میرود. آبی به صورتش میزند و لباسش را مرتب میکند. وقتی برمیگردد پرهام را نمیبیند، به آشپزخانه سرک میکشد. _ چیزی نداری بخوریم، مردم از گشنگی... فضای آشپزخانه سرد و خاموش است، انگار گرد مرگ در آن پاشیده باشند، نگاه...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 122
اخم میکند و کنجکاوانه به حیاط زیبای مقابلش نگاه میکند. حیاطی مربعی شکل که تمامش با سنگریزه فرش شده و دور تا دورش باغچهکاری شده است. استخر کوچک و گردی بدون آب و طبیعتی فرورفته در خواب زمستانی، خشک و سرد و بیروح! سنگینی نگاه پرهام را که حس میکند به طرفش میچرخد، خیره خیره و با نگاهی به رنگ...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 123
پلکهایش را که باز میکند، تنها باریکهی نوری که از تیر چراغ برق پشت پنجره به اتاق راه یافته باعث میشود بتواند تشخیص دهد هرچه قبل از خواب دیده واقعیت بوده و او در خانهای که همیشه آرزویش را داشته خوابیده است، لبهی تخت می نشیند و سرش را میان دستانش میگیرد، بدون دیلان خانهی آرزوهایش هم نمیتو...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 124
بیبی کمی خیره نگاهش میکند و سرش را بالا میاندازد: _ نه من جایی نمیتونم برم، میخوای به صادق بگو بیاد، یا اصلا شبا میرم پیش راهله اونم تنهاست... دیلان سرتکان میدهد و سعی میکند لبخند بزند تا بیبی خیالش راحت شود و برود! اما آتشی در جانش برپاست که تا صبح قدم زدن زیر باران هم آن را خاموش نم...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 125
راهله با تاسف سرتکان میدهد و لبههای ژاکتش را به هم نزدیک میکند. _ روجا که خطش رو عوض کرده، شرمنده ازم خواسته به کسی ندم، نمیدونم این قایم موشک بازی چیه... چند لحظه صبر کن... به اتاق برمیگردد و دیلان به سختی بغضش را فرو میدهد تا رسوا نشود، تمام فشاری که روی شانههایش افتاده را به جان می...
بروزرسانی در : ۴۸۹ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 126
باز شب میشود، باز تاریکی مطلق و سکوت وهمانگیزی که هرگز بویی از آرامش در خود ندارد! پنجره را باز میکند و سوز سردی به صورتش میخورد، به خانههایی نگاه میکند که در اوج شکوه و رفاه به نظر میرسند! باعظمت و رویایی؛ اما کسی چه میداند که در دل آدمهای این سرزمین لوکس چه میگذرد... مثل دنیای غریبی...
بروزرسانی در : ۴۸۸ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 127
با کمک دستانش مینشیند و به صورتش دست میکشد: _ وسایلت رو جمع کن، بعد از اونجا میبرمت خونهی عمهت، نمیشه بیشتر از این غایب باشی، بالاخره میفتن دنبالت پیدات کنن... مات و مبهوت نگاه میکند و لب پایینش را به دندان میکشد، انگار او را هم دیوانه کرده است که بین رفتن و ماندن مردد شده است، اما نه.....
بروزرسانی در : ۴۸۸ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 128
هوا ابری و بارانی است و برف ملایم و سبکی بارش را آغاز کرده است. دیلان زیر چتر دوستش پناه میگیرد و باهم از کلانتری خارج شده و به طرف خیابان پاتند می کنند. دربستی میگیرند و سوار میشوند. کاوه در خود جمع میشود و دیلان متفکرانه از شیشهی ماشین به خیابانها نگاه میکند. _ چهقدر حس غریبی داره ای...
بروزرسانی در : ۴۸۸ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 129
ماهمنیر میآید و کنجکاوانه دست او را میگیرد، از هدی جدایش میکند و میبرد روی مبل کنار خودش مینشاند: _ چی شده؟ چرا بیخبر اومدی؟ بزاقش را پایین میدهد و نگاهش را از هدی میگیرد و به چشمهای خستهی عمه میدوزد، میداند که چند خط چروک اضافه شده به صورت او ارمغان زلزله است، به ناچار دروغ می...
بروزرسانی در : ۴۸۷ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 130
او را وارسی میکند و وقتی مطمئن میشود که هیچ دستگاه شنودی در لباسش نیست، روی صندلی مینشیند و انگشت اشارهاش را به طرف او میگیرد: _ خوب گوش کن روجا... توی احمق فقط احساساتی شدی، اشکالی نداره، اتفاقا لازمه بهت اعتماد کنه، اما بفهم اون همونطور که خودت میگی یه بیمار روانیه، الانم ممکنه توی این...
بروزرسانی در : ۴۸۵ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 131
سرمای هوا آزاردهنده است و تعداد کمی از دانشجوها در حیاط ماندهاند، هدی شال بافتنیاش را دور گردنش میپیچد و دستانش را در جیب پالتویش پنهان میکند. _ میخوای بریم داخل کریدور؟ خیلی سرده... روجا خیره به در حیاط و با نگاهی بیتاب و بیقرار لب میزند: _ نه... دیلان از دور نمایان میشود و هدی بل...
بروزرسانی در : ۴۸۴ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 132
به صفحهی چتش با پرهام میرود، از دیروز بازدید نداشته است، شانهها و ابروهایش را به نشانهی تعجب بالا میاندازد و شمارهاش را میگیرد، آنقدر بوق میخورد تا قطع میشود. کلافه به هدی نگاه میکند: _ یعنی چی شده، کاش آدرس رو حفظ کرده بودم... هدی بیتفاوت لب میزند: _ یعنی واقعا اون خونه باغ رو ...
بروزرسانی در : ۴۸۳ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 133
راشین در حالی که ساک ورزشی کوچکی در دست دارد، پیاده میشود و در را میبندد. برمیگردد و از پنجرهی ماشین برای دیلان دست تکان میدهد: _ ممنون عمو خیلی حال داد! خداحافظ... دیلان با لبخند پر مهری برایش دست تکان میدهد و او میدود و به سمت خانه میرود. نگاه از او میگیرد و در جواب پیام هدی که خبر...
بروزرسانی در : ۴۸۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 134
چشمانش را که باز میکند غروب است و هوا تاریک شده است، بلند میشود و پردهی اتاق را کنار میزند. سوز سردی از شیشه به پوست صورتش اصابت میکند. با نگاه به دریچهی اتاق دیلان، به یاد بوی گرم و دلنشین سینهاش میافتد وقتی سرش را روی آن گذاشته بود و از حجم دلتنگی پلک میبندد؛ احساس میکند در این فاص...
بروزرسانی در : ۴۸۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 135
با دیلان هماهنگی میکند و باهم سرمزار میروند. هوا آفتابی و مطبوع است و چنان سرد نیست که نتوانند کنار قبر بنشینند، دیلان دورتر از او سر قبر آشنایان میرود و او با پدر دردودل میکند و اشک دلتنگی میریزد. دو شاخه گلی که خریده را روی قبر پر پر میکند: _ آخه چرا منو تنها گذاشتی بابا؟ میدونم دخت...
بروزرسانی در : ۴۸۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 136
از آینهی جلوی ماشین و آینههای چپ و راست مدام اطراف را میپاید و دلهره دارد، ماشین را در کوچهای فرعی و خلوت پارک میکند و خود را به ساختمان مجاور کلانتری که مختص بازپرسی پروندههای جناییست میرساند. خزهای کاپشنش را جلو آورده و عینکدودی رنگی روی چشمهایش گذاشته تا مثلا کمی چهرهاش در استتار...
بروزرسانی در : ۴۸۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 137
انگار کمی راضی میشود، مصمم و جدی دستش را دراز میکند: _ قول بده... روجا لبخند میزند و دستش را در دست او قرار میدهد، دیلان با بدجنسی دستش را میفشارد و چشمک میزند: _ خوب گیرت انداختم... صدای شاگرد رانندهی اتوبوس بلند میشود و روجا دستش را به سختی و با خنده از دست او جدا میکند: _ دیوو...
بروزرسانی در : ۴۸۰ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 138
در ماشین را باز میکند و مینشیند، هدی سرش را از روی فرمان برمیدارد و نگاهش میکند. _ فهمیدی کدوم بیمارستانه؟ با حالتی بهتزده و منگ به روبرو خیره شده است، هدی رد نگاهش را میگیرد و به پیرمرد فرتوتی میرسد که نان سنگکی را به خودش چسبانده و به سختی از میان ماشینها عبور میکند، اخم میکند: _...
بروزرسانی در : ۴۸۰ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 139
به اتاقش برمیگردد و بعد از نشستن روی تخت نفس عمیقی میکشد و شمارهی ستوده را میگیرد. کمی طول میکشد تا وصل کند و قبل از این که روجا حرفی بزند، شروع میکند: _ خب البته ببخش بدون اجازه عکسات رو برداشتم، اما میدونستم خودت به ذهنت نمیرسه و حس کردم عکسایی که گرفتی حرفایی برای زدن دارن، البته مط...
بروزرسانی در : ۴۸۰ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 140
به اتاق هدی میرود و از پنجرهی اتاقش به خیابان نگاه میکند، پستچی پاکتی را به هدی میدهد و از او امضا میگیرد، گوشش به حرفهای دیلان است و کلافه پاسخ میدهد: _ خودمم موندم چه کنم، چارهای نیست باید صبر کنم تا تکلیف این ماجرا مشخص بشه... تو چیکار میکنی تمرینات خوب پیش میره؟ هدی میآید و پاکت...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
