دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه ساریژ اثر اکرم رشیدی (آناهیل)

رمان ساریژ

  • زبان فارسی
  • 74.3K 👁
  • 348 ❤️
  • 621 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه ساریژ

روجا دختری شیطون و بلندپرواز از دیار کورد زبانه که می‌خواد از خانواده دور بشه و دنیای بزرگ‌تری رو تجربه کنه، در مدت کوتاهی که برای تحصیل به تهران و خانه‌ی عمه‌اش رفته است ناخواسته با مردی به نام پرهام آشنا می‌شود که او را در موقعیت‌های خطرناکی قرار می‌دهد. او باید از یک طرف از بند احساساتی که استادش بروز میده رها شود و از طرفی پرهام را مجاب کند دست از سرش بردارد. پرهام قدرت تصمیم‌گیری درست رو ازش گرفته و اون رو در برزخ ماجراهای حسی خودش گیر انداخته، روجا درست جایی که فکرش را نمی‌کرد، در دیار پدری خود و درموقعیتی حساس و پرتلاطم عاشق می‌شود ولی باید برای رسیدن به عشقش، پرهام را از خودش دور کند. اما پرهام نمی‌خواهد به هیچ قیمتی روجا را از دست بدهد و حاضر است دست به هرکاری بزند تااو را کنار خودش نگه دارد...

پارت اول

مقدمه
بااحترام به تمام زخمهای به هم پیوسته و بهبود یافته(ساریژ) و تمام زخمهایی که در برابر ساریژ مقاومت کرده و ناسور می‌مانند!
زندگی صحنه ی نبرد نابرابریست که ناگزیر از زخم خوردنیم، اما گاهی میشود به نبرد پایان داد، گاهی می شود بخشید، فراموش کرد و در زیر سایه ی امید نشست و خود را تیمار کرد.
گاهی در پس شبهای تاسیان سپیده ای پدیدار می شود و می توان زندگی را از پس دریچه ی امید دوباره پیدا کرد!
به امید ساریژ برای تمام زخمهای ناسور!
--------
با قدم گذاشتن به ایوان، صدای آهنگ آشنا به گوشش می رسد و ناخواسته نگاهش به دریچه ی کوچک کار شده روی دیوار همسایه ی روبه رو میافتد، نمیداند چه کسی در آن اتاق است که شبهایش را گاهی با آهنگهای تند مختص به تمرینات ورزشی و گاهی با آهنگهای خواننده های دهه پنجاهی سپری میکند. بعد از پهن کردن لباسهایش روی بند پلاستیکی به اتاق برمیگردد و روبه روی آینه قدی کار شده روی دیوار مشغول باز کردن بافت موهایش می شود، راهله نخهای چله ی تابلو فرش روبه رویش را رها و کلافه نگاهش می کند.
_ نمیدونم چمه دلم شورافتاده! نکنه فرامرز قشرق راه بندازه؟
روجا نیم نگاهی به او می اندازد و با پوزخندی دوباره به آینه بر می گردد:
_ نگران نباش! بازم یه جواب سربالا بهش میدن و به وقتی دیگه موکول میشه؛ بعدشم الان که عموقدیر ناخوشه و مثلا رفته عیادت عمرا بتونه سر بحث رو باز کنه!
_ بیچاره فرامرز! نه حریف تو میشه نه حریف برادراش.
روجا باابروهای بالا رفته می‌چرخد و پوکرفیس نگاهش میکند.
_ دنبال بهونه ای تیکه بندازی؟
راهله با دلخوری نگاه می‌گیرد و دوباره مشغول بافتن می‌شود:
_ تیکه ی چی؟ همه زندگیت شده تهرون! کل تابستون دو هفته اینجا بودی، کلاس و درس و امتحان رو بهونه میکنی از اینجا فرار کنی، گفتی تابستون میرم، پاییز غیرحضوری میگیرم، الان یه هفته نیست اومدی باز داری میری...
آرام قدم برمی دارد و کنارش می نشیند.
_ مامان چرا اینجوری حرف میزنی؟ فرار چیه؟ شما جون منید، خانواده ی منید، من دارم از همه فرصتام استفاده میکنم تا زودتر تموم بشه...
رشته نخی برمی دارد و در حالی که دور انگشت میپیچد با تردید لب میزند:
_ درسته! اونجا بهم خوش میگذره، استقلالی که پیدا کردم رو دوس دارم، احساس رهایی میکنم، اینجا برام مثل قفس میمونه! ولی معنیش این نیست شمارو دوست ندارم، به سختی بابا رو قانع کردم ولی تو درکم کن!
راهله هرچه نگرانی دارد را در نگاهش میریزد.
_ مطمئن باشم حواست به خودت هست؟
روجا لبخندزنان جلوتر میرود و خود را در آغوشش می‌اندازد.
_ آره مطمئن باش!
ناگهان با حس لرزش زمین و تکان شدید شوکه از هم جدا میشوند، هراسان به سمت راشین برمیگردند که در حال نوشتن تکالیفش بود، راشین هراسان میایستد و لب میزند:
_ خونه تکون خورد.
روجا قبل از اینکه از شوک دربیاید با صدای پیامک موبایلش بلند میشود و آن را از روی طاقچه برمی‌دارد، پرهام است.
_ باید ببینمت!
روجا سریع برایش تایپ می‌کند.
_ برگشتم خبرت میکنم!
با صدای جیغ های پی در پی که از بیرون خانه به گوش میرسد، گوشی از دستش میافتد، راهله به طرف در می‌دود.
_ یا ابوالفضل!
راشین به دنبالش میرود ولی روجا لباسش مناسب نیست، در حالی که به طرف اتاق خواب میدود موهایش را جمع میکند و با کش میبندد، روپوش و روسری میپوشد و به طرف خروجی میدود که راهله هراسان برمیگردد و در حالی که انگار زبانش بند آمده شانههایش را می‌گیرد.
‏_بڕۆ... زەنگ بکە، زەنگ بکە بابات.(بدو... زنگ بزن، زنگ بزن بابات...)
و همچنان صدای جیغهای ممتد از خانه های مجاور به گوش می‌رسد.
_ بابا!؟ چرا!؟
سعی میکند خود را رها کند و از خانه خارج شود ولی راهله جیغ می‌کشد.
_ بیا برو زنگ بزن بابات!
روجا وحشتزده بااو به خانه برمی‌گردد و گوشی را برمی‌دارد، نگاهش به راشین است که حسابی ترسیده و به مادرش زل زده است. شماره را می‌گیرد و صدای اپراتور در فضای خانه می‌پیچد:
_ مشترک موردنظر در دسترس نمیباشد.
راهله دستانش را روی سرش می‌گذارد.
_ یا امه رهضا! (یا امام رضا!)
روجا به دیوار پشتش تکیه می‌زند، رنگش پریده و لبانش بی رمق باز و بسته می‌شوند:
_ زلزله؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

last update
تخفیف عضویت در رمان 38 درصد تخفیف

فقط تا فردا ( تا پایان روز دوشنبه ۰۵ مرداد ۱۴۰۵)
عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان ساریژ

اکرم رشیدی (آناهیل) : ۲۰ ساعت پیش

سلام عزیزانم.****داری رمان ساریژ رو دنبال می‌کنی ولی هنوز نخوندی؟ واقعا بااین قیمت رمان رایگان محسوب میشه، من دوست دارم کارام خونده بشه برای همین بااین قیمت قرار دادم، خواستم بگم ممکنه این رمان بره برای چاپ اگه نخوندین از تخفیف استفاده کنید🤷‍♀️❤️

نظرات رمان ساریژ
  • سالی

    1

    جه شروع جذاب و البته غمگینی

    ۱ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    ممنوون جذاب‌ترم میشه 🤪🥰

    ۱ ماه پیش
  • حنا

    در پارت 21

    آفرین چه قدر خوب حال و هوای زلزله وادمارو توصیف کردی ایول

    ۱ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    ممنوووون حنای قشنگ🧡

    ۱ ماه پیش
  • حنا

    در پارت 21

    حسم میگم قراره یه عاشقانه ی خیلی قشنگ داشته باشیم😍

    ۱ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    شک نکن🫶🥰

    ۱ ماه پیش
  • حنا

    در پارت 31

    ای جان از این رابطه ها دختر پدری قشنگ🥲❤️

    ۱ ماه پیش
  • م.ن

    در پارت 351

    روجا و استاد جون هم آره دیگه

    ۱ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    نه بابا خبری نیست😅دخترمون هنوز سرگردونه و در حال کشف دنیای جدید ولی اهل زیر آبی رفتن نیست

    ۱ ماه پیش
  • م.ن

    در پارت 371

    خدا هیچ *** را محتاج اینجور کارا نکنه، خدا ورداره آدمای مریض رو😑

    ۱ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    خدا همه رو به راه راست هدایت کنه🍃❤️

    ۱ ماه پیش
  • م.ن

    در پارت 391

    از خونه و خونواده دور شدن همان و شروع پنهان کاری و دروغ همان

    ۱ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    متاسفانه🫣

    ۱ ماه پیش
  • م.ن

    در پارت 351

    بله دوست داشتم. قلم نویسنده روانه اما گیرای داره. نگارش جملات و تعلیق قصه رو دوست دارم

    ۱ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم ❤️🍃

    ۱ ماه پیش
  • م.ن

    در پارت 381

    یعنی کار پیشنهادی پرهام چیه😑

    ۱ ماه پیش
  • م.ن

    در پارت 361

    آخ چه خوبه این رابطه ی روجا با عمه ش آدم کیف می کنه

    ۱ ماه پیش
  • م.ن

    در پارت 351

    روجا فراری نشه خوبه😄 ولی اون مرد هم راست میگه زخما فرق داره زخم خیانت زخمیه که همیشه جاش می مونه

    ۱ ماه پیش
  • م.ن

    در پارت 341

    واقعا درسته کاش آدما به هم فرصت میدادن تا دوباره بتون از اول شروع کن، زمان خیلی چیزارو درست می کنه🥲

    ۱ ماه پیش
  • م.ن

    در پارت 331

    لعنتی پرهام داره چیکار می کنه

    ۱ ماه پیش
  • ن‌.م

    1

    عالی بود و پر از تعلیق خداقوت 🤝

    ۲ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    ❤️❤️🍃

    ۲ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    ❤️❤️🍃

    ۲ ماه پیش
  • راحله

    در پارت 1501

    خیلی همچی عالی بود

    ۲ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    ممنون❤️

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
تخفیف عضویت خورده 38 %
هنوز عضو رمان نشدی؟