لیست کلیه پارتهای رمان ساریژ : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 150
-
رمان ساریژ - پارت 101
کتلتهایش آماده میشود و زیر آن را خاموش میکند. میرود تا دریچه و گوشی را با هم رصد کند! چراغ پشت دریچه خاموش است اما پیامکش رسیده است: _ دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را... روجا میخندد و جواب میدهد: _ دردا که عشق پنهان خواهد شد آشکارا... راشین نگاهش میکند و با درماندگی به مشقهایش اشاره ...
بروزرسانی در : ۴۹۸ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 102
پرهام در خانهی قدیمی، روی تخت دراز کشیده و خیره به سقف سیگار میکشد. حساب سیگارهایی که کشیده از دستش دررفته است. سرش را میچرخاند و به خانهی بهم ریخته نگاه میکند. نگاهش را از آلبومها و دلارهای ریخته شده وسط اتاق عبور میدهد و به خرده شیشههای پراکنده روی زمین میرسد. انگار تازه متوجه شد...
بروزرسانی در : ۴۹۷ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 103
دیلان دست زیر چانه میگذارد و منتظر میماند تا حرف بزند. روجا نگاهش به کاسهی بستنی است و با قاشق پلاستیکی تهمانده آن را هم میزند. _ خب من اولش که رفتم اونجا خیلی شیطون و بیباک بودم، اونقدر از مستقل بودن ذوق داشتم که فکر میکردم میخوام دنیارو فتح کنم... یکی از اساتیدم بهم توجه داشت و پ...
بروزرسانی در : ۴۹۷ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 104
روجا سلام میکند و حرف او را نیمهتمام میگذارد. بیبی نگاهی به سرتاپای او میاندازد و جواب میدهد: _ سلام به روی ماهت... روجا مینشیند و راهله لب میزند: _ خدا از بزرگی کمتون نکنه، ما که همینجوریشم شرمنده زحمتای آقا دیلان هستیم، خدا برات حفظش کنه. بیبی نگاهش هنوز درگیر روجاست، دستش را در ...
بروزرسانی در : ۴۹۷ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 105
درمانده نگاه از پدر میگیرد و به سمت صندلی فلزی میرود که دیلان جلویش ظاهر میشود. با دیدن او جا میخورد و یک قدم عقب میرود، براندازش میکند؛ شلوار کتان طوسی رنگ و تیشرت سورمهای پشمی بیش از حد به قامتش خوش نشسته است. _ به چه حقی اینقدر خوشتیپ کردی اومدی بیرون؟ میخندد و برایش راه باز میکن...
بروزرسانی در : ۴۹۶ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 106
دیلان سرش را پایین میگیرد تا اشک جمع شده در چشمانش را پنهان کند، سروان صارمی دست روی شانهاش میگذارد. _ شما چی دیدین؟ اون فردی که فرار کرد، تونستین قیافهش رو ببینید؟ دیلان با تاسف سر تکان میدهد. _ همهچیز خیلی سریع اتفاق افتاد، نه نتونستم ببینمش، به سرعت از ما عبور کرد، نمیفهمم آخه کار ...
بروزرسانی در : ۴۹۶ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 107
دیلان نگران است، نگران حرفهای نگفتهی روجا! اگر آن حرفهای نگفته به جریان قتل پدرش ربط داشته باشد برایش گران تمام میشود، فکری میکند و دوباره در میزند و بعد از گفتن یااللهی وارد حیاط میشود، بیبی را از پشت شیشهی اتاق میبیند که کنجکاوانه نگاهش میکند. راهله به استقبالش میآید. _ بفرما پسر...
بروزرسانی در : ۴۹۵ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 108
دستانش را روی سینه در هم گره زده و به گلهای قالی خیره شده است، بازپرسی که برای بررسی آمده نگاهش را از راهله میگیرد و رو به او میپرسد: _ شما گفتین دو ساله رفتین تهران و اونجا درس میخونید، آیا اونجا با فردی رابطهای، بحثی،تنشی نداشتین؟ یا هر چیزی که باعث بشه اونجا دشمن پیدا کنید، یا کسی که...
بروزرسانی در : ۴۹۵ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 109
روجا بلند میشود و کلافه قدم میزند: _ خلاصه اینکه وقتی قاطعانه گفتم دیگه باهام تماس نگیره تهدیدم کرد و گفت با ندیدن من میمیره، همش وعدهی پول میده و آخرین بار گفت دیگه نمیخواد برادرم باشه و میخواد بیاد خواستگاریم، وقتی دعواش کردم قهر کرد و با حالت تهدید خداحافظی کرد. به هدی نگاه میکند. ...
بروزرسانی در : ۴۹۴ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 110
پرهام در حال خوردن صبحانه روی میز چوبی محقر در خانهی قدیمی است، گوشیاش زنگ میخورد و با دیدن شمارهی روجا سریع جواب میدهد، باید وانمود کند چیزی نمیداند در حالی که همهچیز را میداند! _ هان چیه؟ _ سلام قهری؟ _ نباشم؟ _ بابام رفت! کارد کنار پنیر را برمیدارد و در حالی که عصبی پلک میزند، با آن...
بروزرسانی در : ۴۹۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 111
روجا پلک میزند و قطرهای از چشمش رها میشود، خود را از او جدا میکند و به سرعت میرود در حیاط را باز میکند. در حالی که دستانش را روی سینه جمع میکند به سوی او برمیگردد. _ راهله رو توجیه میکنم که دلیل دیدارمون اینه که در مورد پرونده بابا پیگیری و اومدی بهم قوت قلب بدی... اما بعد از این چی؟ ...
بروزرسانی در : ۴۹۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 112
دوباره جدیت را در نگاهش میریزد. _ من فکر میکنم باید بریم تهران و اونجا با پلیس همکاری کنیم برای قتلی که قبلا انجام داده پیداش کنن، نه اینکه اینجا به پروندهی پدرت ربطش بدیم، وقتی باهاش قرار گذاشتی آدرس رو برای من میفرستی و من میدم پلیس و تو هم وانمود میکنی چیزی نمیدونی... روجا به فکر فر...
بروزرسانی در : ۴۹۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 113
راهله دیس خرما را هم میآورد و کنار دیس حلوا و شیرینی میگذارد، چادر حریرش را سر میکند و متفکرانه به نقطهی نامعلومی خیره میشود. روجا روبروی آینه میایستد و پالتوی مشکیاش را میپوشد، نگاهش که به مادر میافتد نچی میکند و گیس بافته شدهی ضخیم موهایش را روی سینه میگذارد. _ باز که رفتی تو فکر...
بروزرسانی در : ۴۹۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 114
دیلان آرام سرجایش نشسته اما دلش دنبال روجا رفته است، میداند که نمیتواند در این مکان بااو دیداری داشته باشد، مجتبی با اشارهی همسرش بلند میشود و خودش را میتکاند. _ خب دیلان جان ما بریم دیگه، حالا که هستی دیگه میدونم راهله و بچهها رو میبری، بازم ممنون، زحمت کشیدی... دیلان بااو همقدم می...
بروزرسانی در : ۴۹۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 115
گوشی را کنار میگذارد و بلند میشود چای میریزد. سینی چای را مقابلشان میگذارد و مینشیند. بعد از لبخندی به تهمینه نگاهش را به گلهای قالی میدوزد و تهمینه لب میزند: _ غصه نخور عزیزم، ما هم هممون خیلی بچه بودیم که پدرمون رو از دست دادیم، میفهمم خیلی سخته، ولی خب سرنوشته دیگه چه میشه کرد؛ من ...
بروزرسانی در : ۴۹۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 116
نگاهشان متفکرانه در هم گره میخورد، روجا لب میزند: _ حتی اگه زیاد اذیت بشی و حتی اگه تهش خوب نباشه؟ دیلان پلک میبندد و فکر میکند. بعد از چند لحظه پلکهایش را باز میکند و با جدیت لب میزند: _ تجربهی این حس شیرین به هر چیزی میارزه... روجا دستش را تکیهگاه سرش میکند و متفکرانه به او خیر...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 117
سمیرا روی مبل مینشیند و لبهایش را میجود: _ نمیدونی با چه بدبختی اومدم بیرون، داداش دوستم وثیقه گذاشته، اونا همهچی رو در مورد تو و باندایی که بالاتر از تو هستن میدونستن، پرهام اینا دنبال پولن چرا فرار میکنی؟ خب دم چندتاشون رو ببین، پروندهت رو میبندن میزارن کنار... پرهام باآرامش از سیگا...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 118
زانو در بغل میگیرد و در تاریکی اتاق خیره به نقطهی نامعلومی فکر میکند. از طرفی نگران عمه است، از طرفی برایش عجیب است که پرهام دنبال شمارهی هدی بوده و از او نگرفته است، از طرفی دلبستگی به دیلان پای رفتنش را سست کرده است! اگر میتوانست دیگر هیچوقت برنمیگشت و تمام رویاهایش را فدای این عشق می...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 119
انگار باز فراموش کرده قرصش را بخورد، کلافه دنبال گوشی میگردد و آن را برمیدارد. از هدی عکس میگیرد و هدی باانزجار چشمانش را میبندد. عکسها را برای روجا میفرستد و بااو تماس میگیرد. روجا و راشین در قسمت تماشاچی سالن ورزشهای رزمی نشسته و مبارزهی دیلان و حریفش را تماشا میکنند. روجا غرق در ا...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 120
هدی به بطری مشروب نیمه خوردهی روی میز نگاه میکند و در حالی که به بدنش کش و قوس میدهد به چشمان خمار او نگاه میکند. _ تا کی بیدار بودی؟ پرهام دوباره روی مبل ول میشود. _ ترسیدم بخوابم، ترسیدم ... چشمهایش روی هم میافتد و هدی متوجه نمیشود که چه میخواسته بگوید، از فرصت استفاده میکند و...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
