پارت پنجاه :

روجا دور خود می‌چرخد ببیند دیلان کجاست، اورا می‌بیند که با یکی از نیروهای امدادی در حال صحبت کردن است، او را به وحید نشان می‌دهد.
_ اوناهاش اونجاست، الان که خواست بره باهاش می‌رم...
وحید به سمت جایی که روجا اشاره کرد، می‌چرخد، آفتاب وسط آسمان است، دستش را سایبان چشمانش می‌کند تا با دقت بیشتر ببیند، ابروهایش بالا می‌پرد.
_ این که دیلانه!
_ می‌شناسیش؟
وحید متعجب نگاهش م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    تنش داغ روجامادرش که بااینهمه مصیبت که برای آشنااتفاق افتادنمیزاره بیاید🙏

    ۸ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    این مرد خاص قهرمان چی هست حالا

    ۱ سال پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    جودو کاره بچه‌م

    ۱ سال پیش
کپی شد!