پارت چهل و ششم :


وارد اتاق شد و در رابست. همان‌جا پشت در ایستاد.
_ حقیقت رو بهش گفتید؟
ستوده پشت میزش نشسته و دستانش را پشت گردنش چفت کرده بود، نگاهش خالی بود، نه تاثری نه غمی نه هیجانی...
_ سلامت کو؟
روجا چشمانش را بست و سرتکان داد.
_ ببخشید... کلا دیدن این آقا...
_ عادت می‌کنی...
قدم برداشت و به میز نزدیک شد، روی صندلی کنار میز نشست، نگاهش به پایین و روی انگشتان با هم درگیرش می‌چ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    اینجاست که واقعا طبیب خودشم طبیب می خواد،یکی باید اینو تراپی کنه تا این حس از سرش بپره،حالا خوبه فقط دوسال از دخترش بزرگتره😮😠

    ۷ ماه پیش
  • مریم

    1

    قلم خیلی خوبی داری نویسنده جان موفق باشی🙏

    ۸ ماه پیش
  • اسرا

    1

    روشناکیه ستوده ست🙏🤔

    ۸ ماه پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    دختر ستوده‌ست گاهی اسمش رو میاره

    ۸ ماه پیش
  • سارا

    1

    از دکتر خوشم نمیاد

    ۱ سال پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    👍😅

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    این ستوده تنش میخاره ،وگرنه چه توجیهی داره هدیه گرون بگیرع

    ۱ سال پیش
  • اکرم رشیدی (آناهیل) | نویسنده رمان

    از همراهیت ممنون اکرم بانوی عزیز❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!