لیست کلیه پارتهای رمان ساریژ : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 150
-
رمان ساریژ - پارت 21
روجا خاطرش مکدر شد، تحت تاثیر آنچه شنیده بود غم در نگاهش لانه کرد، گیج و مبهوت به نیمرخ پرهام زل زده بود. _ شقیقهش به لبهی پله خورده بود، خون زیر تن بیجونش راه گرفته بود، من شوکه از دیدن پریسا توی اون وضعیت مثل دیوونهها شده بودم، مادرم زبونش بند اومد و هیچوقت دیگه کلمهای به زبون نیاورد...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 22
بوی عطر قورمهسبزی تا درب حیاط خانه رسیده بود. آنقدر در افکارش غوطهور بود که زمان و مکان را از دست داده بود، حتی متوجه کلنجار رفتن رودههایش نشده بود. دلش نمیخواست نسبت به آنچه از زبان پرهام شنیده بود بیتفاوت باشد اما از طرفی مطمئن نبود کمک کردن به پرهام کار درستی باشد، مرد غریبهای که هی...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 23
روجا پوفی کشید و دنبالش رفت. _ سخت نگیر دیگه، قول میدم مشکلی بوجود نیاد... هدی کلافه دستانش را روی سرش چفت کرد و ملتمسانه به او زل زد: _ توروخدا بشین سر درس و مشقت، دایی راضی نیست بری اینجور جاها، میخوای از نبودش سواستفاده کنی؟ روجا میدانست هروقت هدی کم میآورد احساساتش را نشانه میگیرد و...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 24
روجا بهتزده چندقدم عقب رفت و روی مبل کرمی رنگ نشست. حرفهای تازهای شنیده بود، فکرش به سوی هدی کشیده شد، دلش سوخت، به این فکر کرد به کجا رسیده که خواسته زندگی را برای خودش تمام کند. هیوا و ماهمنیر بدون توجه به او ادامه دادند و او با صدای زنگ موبایلش به خود آمد. با دیدن شمارهی پدر ذوق کرد و ب...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 25
_ خب لطفا بگید من قراره اینجا چیکار کنم؟ ستوده ماگ را روی میز گذاشت و گوشیاش را برداشت. در حالی که انگار دنبال چیزی درون آن میگشت لب زد. _ تو قرار نیست کار خاصی انجام بدی، چون من منشی دارم... بلند شد و ایستاد. _ یعنی چی استاد؟ ولی شما گفتین... نگاه جدیاش را از گوشی کند و به نگاه کنجک...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 26
ستوده لبهایش را جمع کرد و با خیره شدن به نقطهی نامعلومی سرتکان داد. _ من میدونم تو دختر بلندپروازی هستی... هیچوقت یادت نره یه پرواز بلند همت بلند میطلبه! رویای تو وقتی به سمتت حرکت میکنه که براش بجنگی... روجا بلند شد و آرام به سمت آشپزخانهی کوچک انتهای سالن قدم زد. _ بدون خانوادهم پری...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 27
دیلان نگاهش را از او میگیرد و به نقطهای دور گره میزند، همانجا که بیشترین احتمال را از حضور فرامرز میدادند، هرلحظه در حال آواربرداری دلش لرزیده بود که با جسد او روبرو نشود! در این مدت کوتاهی که از همسایگیشان میگذشت، احترام و محبت زیادی از او دیده بود. _ اما عجیبه! آواربرداری این منطقه رو...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 28
۲۳ ماه قبل(آذر) خودش هم نمیدانست چرا تک و تنها با پرهام همراه شده و به او اعتماد کرده، در آن عمارت مجلل سکوتی رعبآور خودنمایی میکرد. استرس و دلآشوبه به وجودش سرازیر شد. بند کیفش را به سختی درون دست مچاله کرد و با نگاهی بیقرار به طرف صدا برگشت. _ بشین! پرهام بود، کتش را درآورده و آستین...
بروزرسانی در : ۵۲۰ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 29
بااشارهی پرهام که خواست دنبالش برود از یک راه پلهی مارپیچ بالا رفتند. به سالنی مشابه سالن همکف رسیدند، به همان لوکسی و زیبایی! قالیچههای گرانقیمت را از نظر گذراند و به تابلویی که درست روی دیواری روبروی راه پله نصب شده بود رسید. طراحی سیاهقلم بینظیر از زن و مرد نیمهبرهنهای که عاشقانه در...
بروزرسانی در : ۵۲۰ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 30
به خودش که آمد باز در ماشین پرهام نشسته بود، نگاه پرهام خیره به خیابان و شلوغی آن بود. قصهی پرهام را کامل باور کرده بود. _ انگار اومدنم بیهوده بود... متاسفم. پرهام در آینه نگاهش کرد، نگاهی عمیق اما کوتاه و دوباره خیابان. _ ولی تو به من لطف بزرگی کردی.. روجا نگاهش به شیشهی کنارش و جایی نام...
بروزرسانی در : ۵۱۹ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 31
ایستاد و دور شدن ماشین پرهام را تماشا کرد، مطمئن بود که دیگر نمیخواهد او را ببیند اما نمیدانست چرا دلش آشوب است، نمیدانست چرا فکرش آرام نیست، انگار میان برزخی از علامت سوال رها شده بود، چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید، باید میرفت و فکری به حال غیبت امروزش میکرد، دو جلسه را از دست داده بود....
بروزرسانی در : ۵۱۸ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 32
کش مویش را کشید و خرمن موهای پرکلاغیاش رها شد، به پشت دراز کشید و دستانش را زیر سرش چفت کرد. _ هدی ول کن عشق و عاشقی رو... من میگم با یه آدم پولدار ازدواج کن! هدی پولدار بودن خیلی خوبه، خیلی... هدی برگشت و خیرهاش شد، خیرهی او و غوطهور در افکار خود... _ آره پولدار بودن خوبه ولی فقط بخش...
بروزرسانی در : ۵۱۸ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 33
دختر با دیدن مرد که حالا تنها رکابی و شلوارکی به پا داشت به خودش لرزید، انگار آنلحظه و در آن نقطه زندگی نقاب دیگری برداشت و زشتتر از همیشه جلویش نمایان شد، اما تصمیم خودش را گرفته بود، او میخواست به فقری که حتی ازدواج را بر او غیرممکن کرده بود پایان دهد، او میخواست تن نحیفش، تنها چیزی که دا...
بروزرسانی در : ۵۱۸ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 34
قبل از استاد به مطب رسید و با منشی آشنا شده بود، یک خانم میانسال محجبه که خود را به نام خانم رستگار معرفی کرد! نمیدانست چرا انتظار دیدن یک دختر جوان لوند را داشته؛ رفت و روی یکی از صندلیهای سمت اتاق دکتر نشست. زیر چشمی چندنفری که روی صندلی مراجعین نشسته بودند را دید زد و گوشیاش را از جیب کیف...
بروزرسانی در : ۵۱۸ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 35
مرد سربلند کرد و با صدای دورگه و بغضدار میان حرفش آمد: _ دکتر جای اون زخم همیشه میمونه! ستوده نفس عمیقی کشید و دستانش را روی میز در هم گره زد، انگار میخواست با ریتمی حرف بزند که تاثیرگذاری دوچندانی داشته باشد، برای همین شمرده شمرده گفت: _ ولی من میگم خیلی از زخما جاش نمیمونه، چون اساسی ...
بروزرسانی در : ۵۱۷ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 36
روجا احساس میکرد یک پرده از سکانس جدیدی از زندگی برایش کنار رفته، گیج و سردرگم از مشکلاتی که شنیده و دیده بود کمی در سالن قدم زد و تصمیم گرفت برود تا ستوده مجبور نشود او را به خانه برساند. هیوی کمی کمرش را صاف کرد تا از خستگیاش بکاهد. _ مامان تو هم بیکاریا! اینهمه باقلا نخود سبز برا چیته آخ...
بروزرسانی در : ۵۱۷ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 37
از در ورودی ساختمان که باعصبانیت وارد شد، یسنا فهمید دوباره اتفاق بدی افتاده است، سراسیمه از پشت کنسول نگهبانی خارج شد و سعی داشت سد راهش شود. _ پرهام! صبر کن... چی شده؟ ایستاد، کمی نگاهش کرد و سپس به کنار هلش داد. _برو کنار... جلوی آسانسور مکثی کرد و سپس راه پلهها را در پیش گرفت، به واحد ...
بروزرسانی در : ۵۱۷ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 38
روی نیمکت پارک نشسته و در حالی که بیوقفه سیگار میکشید به دختربچهای زل زده بود که راضی نمیشد از تاب پایین بیاید، مادرش خسته شده بود، اما دختربچه مشتاق به ادامهی بازی بود. به منجلابی فکر میکرد که روز به روز بیشتر او را در خود فرو میکشید، از اول قرارش با خودش این نبود، نمیخواست دلالی کند،...
بروزرسانی در : ۵۱۶ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 39
ستوده دور از چشم بیمارش به روجا نگاه کرد و از دیدن خستگی در چشمان او لبخند زد. با صدای خانم جوان نگاهش را به سوی او کشاند. _ آقای دکتر میشه من رفتم خونه شمارهتون رو بگیرم شما بگید بیاد اینجا؟ آنقدر این یکساعت حرف زده بود و از خودش راهکار داده بود که ستوده چانهاش را روی دستان مشتشدهاش گ...
بروزرسانی در : ۵۱۶ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 40
کاسهی بستنی را به طرفش گرفت. _ امشب دیر شد، اما یهبار حتما باید بیای، جای قشنگیه! نگاه قدرشناسانهاش را از مردمکهای ریز و تاریک او گرفت و به بستنی وانیلی زعفرانی دوخت. _ چشم ممنون... ستوده نشست و در حالی که مشغول خوردن بستنیاش شد گفت. _ روجا خوب فکرات بکن... من میخواستم کمکت کنم، میخ...
بروزرسانی در : ۵۱۶ روز پیش
