لیست کلیه پارتهای رمان ساریژ : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 150
-
رمان ساریژ - پارت 81
طبق روال نباید بیرون میرفت چون سهشنبهها کلاس نداشت ولی چارهای نبود جزاینکه دروغ بگوید، آرام به آشپزخانه رفت و بعد از برداشتن لقمهای به سمت در خروج راه افتاد که با صدای ماهمنیر متوقف شد. _ کجا مگه امروز سهشنبه نیست؟ برگشت و دستپاچه لبخند زد: _ صبحبخیر عمه، راستش یه کارگاه آموزشی گذاش...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 82
بعد از سکوتی کوتاه پرهام گفت: _ هنوز عاشق نشدی؟ سریع و انگار که شوکه شده باشد، نگاهش کرد. دوباره به حالت قبل برگشت و آرام جواب داد. _ نه... به کوچه پس کوچههای قدیمی رسیدند. _ من که بیجهت چسب تو نشدم، من نگاه آدمارو خوب از برم، نگاهت پاک پاک بود، از اونایی که هیچ خاطرهای در خودشون ندارن،...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 83
لبخندش را در یک نیمنگاه به او رساند و با دست آزادش موهای پریشان شدهی جلوی سرش را کمی سروسامان داد: _ بعدش زندگیمون بدتر و بدتر شد، من غرق در سوگواری و پر از خشم بودم، میخواستم ببینمش، دلتنگ بودم، میخواستم یچیزی بهم بگه آروم شم، خونه جایی برای موندن نداشت، قایمکی میرفتم انباری مغازهی ...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 84
داغی اشکها باز گونههایش را در برمیگیرد، کش مو را به دست مادر میدهد، راهله دم گیس بافته را در حصار کش اسیر میکند، او را در آغوش میگیرد و دستش را نوازشوار پشت او میکشد. _ درسته دیلان پسر خوبیه، قابل اعتماده، ولی نمیدونم چهقدر درسته که تو تنها باهاش بری روستا، ممکنه مردم حرف دربیارن! ...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 85
متعجب آن را گرفت و باز کرد، شال و کلاه نسکافهای رنگی بود، از همان شال و کلاههایی که همیشه آرزو داشت بپوشد ولی برحسب نوع پوشش منطقهشان باب نبود، نمیتوانست جلوی خوشحالی خود را بگیرد. _ وای ممنون، ولی... نگران به پرهام نگاه کرد. _ برام سخته قبول کنم، این یکی رو شاید بتونم ببرم خونه و بگم ...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 86
روجا متعجب شانه بالا انداخت: _ عجب! پرهام به صورتش نزدیک شد: _ بله خانوم خانوما داستان زندگی ما جزء عجایبه! روجا متفکرانه فنجان قهوه را برداشت و یک جرعه نوشید، تلخیاش را دوست نداشت که صورتش کمی جمع شد. _ دخترارو گول میزنی که... _ گول نمیزنم، فقط پیشنهاد کاری! پرهام به کسی پشت سر او اشا...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 87
پرهام بلند شد و رفت سرجایش نشست، نفس عمیقی کشید و سیگاری از پاکت سیگارش بیرون کشید. _ تو نمیخوای از اون دنیای بسته و خوشگلی که داری بیای بیرون؟ چطور میخوای درمانگر روان بشی؟ من میتونم بهت کمک کنم بفهمی دور و برت چخبره، به شرط اینکه از این دنیای فانتزیت بیای بیرون. کام عمیقی از سیگارش گرف...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 88
با خودش درگیر شده بود، پول پرهام وسوسهاش میکرد، چرا اینقدر میترسید؟ چه میخواست بشود؟ پرهام که نسبت به او نیت بدی نداشت، خب برایش خواهری میکرد و از محبتهایش بهره میبرد، این که بد نبود، چرا اینقدر سخت میگرفت؟ میتوانست مثل دخترهای دیگر فقط به خودش فکر کند و خوش باشد، شاید هم پرهام همان ...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 89
میدانست پرهام بیمار است و از او بعید نیست که هرکاری بکند، به سایت تهیه بلیط رفت تا بلیطش را کنسل کند و زمانش را جلو بیندازد. باید زودتر به خانه برمیگشت تا دست از سرش بردارد. در مدتی که خانه بود فقط چندبار پیام داده بود و روجا میدانست شرایط خوبی ندارد و در حال فرار است، نمیدانست باید برایش ...
بروزرسانی در : ۵۰۱ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 90
روجا در حالی که پاهایش را روی سینه جمع میکرد به درخت پشت سرش تکیه داد. _ تا کی میخوای بااین قیافه ادامه بدی؟ دستانش را زیر سرش گذاشته و به آسمان ابری نگاه میکرد. _ تا وقتی همهی پولام رو بفرستم یه حساب خارجی و خودمم بپرم اونور... _ تو واقعا آدم کشتی؟ به پهلو چرخید و یک دستش را تکیهگاه...
بروزرسانی در : ۵۰۱ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 91
پرهام دو ماهی ناپدید شد و روجا آرزو میکرد دیگر پیدایش نشود اما دوباره برگشت و او را تحت فشار گذاشت که برای تابستان هم واحد درسی بردارد تا زودتر درسش تمام شود، هنوز هم میترسید به هدی جریان را بگوید، بعدش چطور بااو چشم در چشم میشد؟ میدانست اگر بگوید هدی از دست او خیلی ناراحت میشود و دیگر راح...
بروزرسانی در : ۵۰۱ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 92
بعد از خوردن لقمه صدایش را صاف میکند و ادامه میدهد: _ خب میدونی؟ من خیلی آدم روشنفکریام، برای آزادی زن خیلی ارزش قائلم، زن میتونه به اندازهی یک مرد قوی و مستقل باشه... ساکت میشود و روجا به نشانهی تعجب و تحسین سرتکان میدهد. _ آفرین، خب دیگه؟ _ نشد دیگه یه جایزه بده تا بقیهش یادم ب...
بروزرسانی در : ۵۰۱ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 93
به چادر عموفریدون که میرسند، روجا میرود و سبد را از دستش میگیرد. _ ممنون، زحمت کشیدی... دیلان دستش را سایبان چشمهایش کرده و به دوردست نگاه میکند. از انجا نگاه میگیرد و سبد را به دستش میدهد. _ پس قرارمون یادت باشه، فردا ظهر همینجا باش! روجا خیره در نگاهش لبخند میزند. _ چشم فرمانده!...
بروزرسانی در : ۵۰۱ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 94
برمیگردد و دوربینش را با خود میبرد، آنقدر در این دو هفته گریه کرده است که انگار دلش پوست انداخته و محکم شده است، روی تپهای از آوار میرود و از مصیبت محبوس در اطرافش عکس میگیرد و در صفحهی شخصیاش منتشر میکند. دختری نوجوان و لاغر اندام با چشمانی زاغ اما بیفروغ برایش دست تکان میدهد. روجا ...
بروزرسانی در : ۵۰۱ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 95
خلیل فندک را پرت میکند و همانجا کنار پیت نفت مینشیند و از خاکهای زیر پایش برسر میریزد. _ "ناتوانم! خودایە جانمیشم وەرگرە، ناتوانم ئەمە بەرگە بگرم!" نمیتونم! خدایا جون منو هم بگیر، نمیتونم تحمل کنم! دوباره شیون زنان از هرسو بلند میشود و دل آسمان هم خون میشود که شروع به باریدن میکند....
بروزرسانی در : ۵۰۱ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 96
نگاهش میکند و هردو در سیاهی تیلههای هم گم میشوند و از این سردرگمی لذت میبرند. _ بودن تو کنار این مصیبت بزرگ برای من شبیه معجزه بود، روزایی که گذشت فراموش نشدنیه و حضور پرمهر تو وسط این روزای سخت... با لبخند تلخی نگاه میگیرد و مکث میکند. به این فکر میکند که حالا باید بااین احساسی که بو...
بروزرسانی در : ۵۰۱ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 97
انگار که قانع شده باشد، به نقطهی نامعلومی زل میزند و سرتکان میدهد. _ آهان... بعد از یکلحظه دوباره به روجا برمیگردد. _ میدونم الان نه وقت اینحرفاست نه جای اینحرفا ولی شما دو تا خیلی بهم میاین، امیدوارم قسمت هم بشین چون هردوتون خیلی قشنگین... جوری میگوید که روجا خندهاش میگیرد. نفس ع...
بروزرسانی در : ۵۰۰ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 98
با بیقراری دنبال عمو راه میافتد و به بیمارستان میرود، مادرش و دایی مجتبی در آستانهی ورودی سالن روی صندلیهای انتظار نشسته و با دیدن آنها بلند میشوند، روجا خود را به مادر میرساند و شانههایش را میگیرد. _ چی شده مامان؟ مادر رنگ به رو ندارد و لبهایش به سفیدی میزند. خود را از دست روجا ر...
بروزرسانی در : ۵۰۰ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 99
املای راشین که تمام میشود، پلیوری میپوشد و موبایلش را از شارژ خارج میکند، باید به پرهام زنگ بزند، نباید بیشتر او را عصبی کند. به حیاط میرود و شمارهاش را میگیرد. سریع وصل میشود و امان نمیدهد روجا چیزی بگوید. _ میدونی چهقدر منتظر تماست بودم؟ میدونی چهقدر به بودنت نیاز دارم؟ مگه من ازت چ...
بروزرسانی در : ۴۹۹ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 100
روجا میگیرد و لبخند میزند. _ چرا آخه برا خودت دنبال دردسر میگردی؟ مگه قرار نشد بری پی تمرینت؟ دیلان با نگاهی جدی و گلهمندانه دستش را روی تکیهگاه نیمکت میگذارد و کامل به طرفش میچرخد. _ مگه کسی مجبورم کرده؟ حتما دلم خواسته که اومدم، اومدم تو رو ببینم انرژی بگیرم برم باشگاه... لبخند روج...
بروزرسانی در : ۴۹۸ روز پیش
