لیست کلیه پارتهای رمان ساریژ : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 150
-
رمان ساریژ - پارت 1
مقدمه بااحترام به تمام زخمهای به هم پیوسته و بهبود یافته(ساریژ) و تمام زخمهایی که در برابر ساریژ مقاومت کرده و ناسور میمانند! زندگی صحنه ی نبرد نابرابریست که ناگزیر از زخم خوردنیم، اما گاهی میشود به نبرد پایان داد، گاهی می شود بخشید، فراموش کرد و در زیر سایه ی امید نشست و خود را تیمار کرد. گاهی ...
بروزرسانی در : ۵۲۸ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 2
کنار دیوار فروریخته ای نشسته و خیره به مورچه هایی که با طرحی درهم و برهم در حال حرکتند، به تیرگی دو روز گذشته فکر میکند. دو شبانه روزی که مانند هیولایی وحشتناک بر روزگارشان سایه افکنده، دو روز است شهرشان ویران شده و آواره و بی سرپناه در جستجوی اجساد عزیزانشان هستند. دو روز است دنیا برایشان به آخر...
بروزرسانی در : ۵۲۸ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 3
۲۴ ماه قبل(آبان) خانه ی عمه حیاط نداشت، اما پشت آشپزخانه و جایی که با یک دیوار از کوچه جدا میشد، تراس مستطیل شکلی ساخته بودند که سقف نداشت و نصف آن را گلدانهای باطراوت ماهمنیر اشغال کرده بود و نصف دیگرش را آلاچیق کوچک و چهارصندلی، انگار آنجا پناهگاه ماه منیر بود! قهوه را که جلوی عمه گذاشت، صد...
بروزرسانی در : ۵۲۸ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 4
ماه منیر، روجا را خوب درک میکرد. احساس میکرد گذشته اش قرار است برای روجا هم تکرار شود. نفسش را آرام اما سنگین و خسته بیرون داد. _ در هر صورت تو باید بدونی فرامرز بهت احتیاج داره و باید دیر یا زود برگردی و کنارش باشی، زیاد شنیدیم که میگن رویات رو به دست بیار اما من میگم ببین به دست آوردن رویاهات ق...
بروزرسانی در : ۵۲۸ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 5
روجا به هدی نگاه میکرد که آرام و خالی از هیجان به نقطه ی نامعلومی رو به آسمان زل زده بود. به جای اینکه در پاسخ حرف عمه دفاعی داشته باشد، نگاهش را به نگاه روجا رساند. _ صبح منم بیدار کن خواب نمونم. رفت و نگاه روجا دنبالش کشیده شد. *** بدون توجه به فریادهای نسرین پله های طبقه ی دوم را دو تا ی...
بروزرسانی در : ۵۲۸ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 6
نگاه متعجب روجا بعد از چرخیدن روی نیمرخ دختر مو فرفریه سبزه و بانمک روبه رویش به عقب و جایی که کیف او بود کشیده شد. _ وای هدی تو چه قدر خوبی! به آنی از آن حالت قدرشناسانه خارج شد و چشمانش را گرد کرد. _ هدی تو واقعا در مورد من چی فکر میکنی؟ اینقدرام دیگه پررو نیستم... هدی یک لحظه نگاه شاکی اش ...
بروزرسانی در : ۵۲۸ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 7
هدی ماشین را جای مناسبی پارک کرد و پیاده شد، روی صفحه ی موبایلش کشید و شمارهای که با آن دعوت به کار شده بود را گرفت، صدای خشک و طلبکارانه ی پرهام فضای گوشش را پر کرد. _ دیر کردی! هدی خود را نباخت و شانه بالا انداخت: _ فکر کنم از اوضاع ترافیک تو اینروزا خبر داشته باشی؟ تماس را قطع کرد و لبهایش...
بروزرسانی در : ۵۲۸ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 8
هدی زیرلب هیسی گفت و بزاقش را به سختی پایین داد. خواست لب وا کند که مرد نگاهش را به ورودی ساختمان پشت سرش دوخت. روجا و هدی هم به پیروی او به همان سمت نگاه کردند. زنی بلندقامت و فریبنده با زیبایی خیره کننده خرامان قدم برمی داشت و دنباله ی لباس طلایی و براقش روی سنگفرشهای مرمری زیر پایش کشیده می...
بروزرسانی در : ۵۲۸ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 9
قبل از اینکه روجا بتواند از تودرتوی تاریک نگاه نافذ او خارج شود، روگرداند و به طرف ساختمان قدم برداشت، لبهایش را به اکراه زاویه داد و خود را به هدی رساند: _ چی میگه این مردک؟ مگه اسیر گرفته؟ اصلا بیا بریم... هدی در حالیکه وسایلش را روی زمین میچید، مانند کسی که برایش چاره ی دیگری نمانده باشد لب ...
بروزرسانی در : ۵۲۸ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 10
دستش را زیر چانه مشت کرده و به دو سگ پاکوتاه سفید که در حال جست و خیز روی چمنهای کنار استخر بودند، خیره شد. میترسید ساندویچ را از کیف هدی بیرون بکشد و پرهام سر برسد. حد و مرز را که رعایت نمیکرد، هر آن ممکن بود بالای سرش ظاهر شود. یاد دوربینش افتاد و از جا پرید. اطراف را دید زد و پرهام را ندید. سر...
بروزرسانی در : ۵۲۸ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 11
روجا بی حوصله شانه بالاانداخت و چتهای گروه دانشگاه را چک کرد. _ کاش حداقل کتابم رو آورده بودم، فردا امتحان دارم، حالا چیکار کنم هدی؟ هدی که جوابش را نداد، بلند شد و کنارش رفت. خستگی در نگاه او هم بیداد میکرد. _ اصن بیا تا سرشون گرم مهموناشونه بریم، کاملش که کردی مجبوره بیاد بگیره... هدی چپ چپ...
بروزرسانی در : ۵۲۷ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 12
از ماشین که پیاده شد، نگاهش قبل از هرچیز روی ماشین پرهام نشست که تا خانه دنبالشان آمده بود، به خاطر تاریکی هوا و ترافیک شبانه نتوانست آنها را به حال خودشان رها کند، وقتی هدی را دید که در حال کمک کردن به روجا برای پیاده شدن است، فهمید به مقصد رسیدهاند. بدون تعلل گازش را گرفت و دور شد. هدی زیر شا...
بروزرسانی در : ۵۲۶ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 13
صدای آشنایی در گوشش پیچید. _ الو؟ روجا مردد و با صدای خشدار جواب داد. _ بفرمایید... وقتی فهمید استاد ستوده است ابروهایش را باحیرت بالا برد و هدی را بیشتر کنجکاو کرد. _ سلام استاد... ممنون... من... من راستش چندوقتی شاید نتونم بیام... ستوده میز را دور زد و روی صندلی چرخان نشست. _ درست بگو ب...
بروزرسانی در : ۵۲۵ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 14
عصبی داخل شد و در حیاط را به هم کوبید. از میان دندانهای کلید شدهاش راهله را صدا زد. چندپلهی مابین ساختمان و حیاط کوچک سیمانی را بالا رفت و با دیدن راهله که سراسیمه مقابلش ظاهر شد برسرش فریاد زد: _ ئایا دەتزانی وەحید هاوسەری دەگرت، ها؟ (تو خبرداشتی وحید داره زن میگیره، ها؟ خبرداشتی و به من چی...
بروزرسانی در : ۵۲۴ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 15
همیشه این صدا جانی دوباره به کالبد بیرمقش بخشیده بود، انگار تمام زندگیاش در گرو انرژی بود که از نفسهای روجا میگرفت، اما حالا دلخور بود و قلبش آزرده از سرنوشتی که نمیدانست قرار است او را به کجا بکشاند. عصبانیتش فروکش کرده بود. صدایش بیرمق و خسته بالا آمد. _ جان بابا... روجا متعجب شد، باا...
بروزرسانی در : ۵۲۴ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 16
خواست بلند شود که گوشی درون دستش لرزید و شمارهی پرهام روی صفحهاش نمایان شد. به روجا نگاه کرد. _ چه حلالزاده! تماس را متصل و سلام کرد. اینکه سلامش جواب نداشت عادی بود، از پرهام انتظار بیشتری نداشت. _ من در خونهم، اومدم دخترداییت رو ببرم پیش دکتر سرلک، بهتره اون معاینهش کنه... هدی با چشمان گ...
بروزرسانی در : ۵۲۳ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 17
از اتاق دکتر که خارج شدند با قامت پرهام که دست به سینه مقابلشان ظاهر شد برخورد کردند. نگاهش تیلههای شبرنگ روجا را هدف گرفته بود. برخلاف نگاه عبوسش لبهایش تلاش میکردند تا متبسم جلوه کنند. _ خب خداروشکر که خطر رفع شده... روجا نگاهش را از نگاه پررمز و راز او دزدید و عصایش را محکمتر چسبید. هد...
بروزرسانی در : ۵۲۳ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 18
روجا در شوک آنچه شنیده بود، نمیتوانست نگاه بگیرد، چندبار جملات دکتر را مرور کرد، داشت تصمیم میگرفت چه بگوید اما آنقدر جاخورده بود که زبان در کامش نمیچرخید. این فرصت خیلی خوبی بود که بتواند در کنار روانشناس متخصص و معروفی چون دکتر امیرهوشنگ ستوده کار یاد بگیرد و از تجربیاتش استفاده کند و از ط...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 19
_ خوبه چندروز برم شرایط رو بسنجم اگه مطمئن شدم درسته و میخوام ادامه بدم اونوقت بهش بگم ها؟ ماهمنیر به شور جوانی او واقف بود، از طرفی خود زخمخوردهی تعصبات بیپایه و اساسی بود که دختران را ملزم به اطاعت میکرد، میدانست فرامرز به راحتی بااین موضوع کنار نمیآید و روجا حق دارد دنیایی فراتر از آنچ...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان ساریژ - پارت 20
قبل از این که سرکلاس حاضر شود به سمت ساختمان اساتید رفت تا ستوده را ببیند. قرار براین بود که فعلا موضوع بین خودشان بماند. به در اتاق ستوده که رسید در زد. باصدای بفرمایید ستوده خیالش راحت شد که حضور دارد. کمی مقنعهاش را مرتب کرد و دستگیره را به پایین فشار داد. از دیدن استاد دیگری که هماتاق ستو...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
