پارت سی و ششم :


روجا احساس می‌کرد یک پرده از سکانس جدیدی از زندگی برایش کنار رفته، گیج و سردرگم از مشکلاتی که شنیده و دیده بود کمی در سالن قدم زد و تصمیم گرفت برود تا ستوده مجبور نشود او را به خانه برساند.
هیوی کمی کمرش را صاف کرد تا از خستگی‌اش بکاهد.
_ مامان تو هم بیکاریا! اینهمه باقلا نخود سبز برا چیته آخه...
ماه منیر بانگرانی نگاهش کرد.
_ پاشو... پاشو اینارو ول کن، برو ببین این دو تا و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.