ساریژ به قلم اکرم رشیدی (آناهیل)
پارت چهل :
کاسهی بستنی را به طرفش گرفت.
_ امشب دیر شد، اما یهبار حتما باید بیای، جای قشنگیه!
نگاه قدرشناسانهاش را از مردمکهای ریز و تاریک او گرفت و به بستنی وانیلی زعفرانی دوخت.
_ چشم ممنون...
ستوده نشست و در حالی که مشغول خوردن بستنیاش شد گفت.
_ روجا خوب فکرات بکن... من میخواستم کمکت کنم، میخواستم نزدیکم باشی، میخواستم کار یادت بدم، چون از شهر مادریم اومدی، چون حس خ
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.