ساریژ به قلم اکرم رشیدی (آناهیل)
پارت بیست و چهارم :
روجا بهتزده چندقدم عقب رفت و روی مبل کرمی رنگ نشست. حرفهای تازهای شنیده بود، فکرش به سوی هدی کشیده شد، دلش سوخت، به این فکر کرد به کجا رسیده که خواسته زندگی را برای خودش تمام کند. هیوا و ماهمنیر بدون توجه به او ادامه دادند و او با صدای زنگ موبایلش به خود آمد. با دیدن شمارهی پدر ذوق کرد و برای صحبت کردن بااو به تراس رفت.
یک دستش را زیر چانه مشت کرده و به کارتهای پرهام و ستود
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.